پیشگفتار مترجم دوشنبه سوم تیر 1387 12:53

 

سخنی با خواننده ی گرامی

 

برگردان این کتاب به زبان فارسی، در سال85خورشیدی به پایان رسید اما برخی مشکلات مربوط به حروفچینی و... سپس تیغ تیز ممیزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، امکان چاپ آن را کاملا از میان برد.

شنیدنی ها در مورد"چیشتی مجیور" و "هه ژار"-این ثروتمندترین ادیب کرد- و خبر ترجمه ی آن منجر به یادآوری بسیاری"بایدها" و "نبایدها" از سوی دوستان و شد که ذکر آن خالی از لطف نخواهد بود.

بیگمان معدودی از دوستداران ادبیات کردی، صمیمانه از این کار استقبال و به پذیره امدند و در ایام سه ماهه ی ترجمه  و یک سال انتظار اجباری، هرچند، یکبار، خبری از روند آماده سازی آن می گرفتند اما در این میان، بسیاری از بزرگان و اصحاب قلم و اهل فن، یا  راه احتیاط در پیش گرفتند و یا سفارش به عدم ترجمه ی کتاب نمودند و دلیل ها بسیار آوردند تا مگر از ترجمه ی کتاب صرفنظر کنم.

ویژه گی کمابیش مشترک بسیاری از این دوستان برای ترجمه نکردن کتاب،پرهیز از آگاهانیدن سایر ملت ها بر احوال این ملت از زبان "هه ژار"-این سرور ادبیات ملت کرد بود چراکه به زعم ایشان، بسیاری از رویدادها و بازیگران رونمایی شده در این تابلو، یا به لحاظ محتوایی ناگوار و به اصطلاح کردی"دوژمن خوشکه ر" هستند و برخی بازیگران آن دوران، بزرگ مردان این دوران هستند و سخن گفتن از گذشته ی ایشان موجب کسر شان این ملت نزد سایر ملت ها خواهد شد...

با آن "خرد پیشینی" که من"خرد سلفی"اش می نامم، چنین ادعاها و درخواست هایی پربیراه هم نیست چون تا آن جا که به یاد می اورم ما -پدران، فرزندان و نوه های این ملت-همواره از به یاد آوردن و یادآوری آنچه خود تاریخ نامیده ایم و می نامیم همواره بیمناک و هراسان بوده ایم مبادا "غرور تاریخی" و "تاریخ غرور" ما دچار نقصان شود غافل از آن که  تنها خود بر درد خود چشم فروبسته ایم و از پذیرش آنچه کرده ایم و نمی بایست می کردیم گریزانیم تا اکنون و در هزاره ی سوم نیز شناسنامه ی هویت این ملت را از "دیگری" گدایی کنیم یا به عاریت بگیریم  و هنوز هم سرافکنده ی بار سنگین"بزرگترین ملت بی دولت" این گستره ی خاکی باشیم.

واقعیت آن است که ما از"چیشتی مجیور" می هراسم چون از "خود واقعی" خود واهمه داریم. ما نمی خواهیم پرده از "هویت کاذبی" که برای خود آفریده ایم برداشته شود..."چیشتی مجیور" زبان حال و عمل کردار اکنون ما نیز هست و آینه ی تمام نمایی است که ما را دگرباره و دوصدباره به خودمان می

نمایاند.

"هه ژار" این خزانه دار ادبیات ملت کرد، در شرح اندیشه، گفتار و کردار این مردمان، چنان بر این احوال این ملت حدیث ناگفته می سراید و چنان بی پروا پرده از رازهای سربه مهر روان انسان کرد برمی دارد که "خرد سلفی" را ناگزیر می سازد به فرزندان و نوه های خود پیام "انذار" دهد که مبادا ببینند و بخوانند که این ملت، چگونه دایره وار اندیشیده، چه سان دایره وار عمل کرده  و از چه روی در دریای دایره نگری و دایره نگاری خود غرقه شده است.

"چیشتی مجیور" افشره ی ادبی تاریخ یک ملت از زبان مردی است که"دردهای خودساخته" و "خود عادت کرده "ی کرد را به زبانی جاودانه نگاشت."هه ژار" برای ملت کرد، چون"روسو"، "اعترافات" و "امیل" و "رازهای تنهایی" را یکجا در "چیشتی مجیور" گرد آورد تا چون او  که "معمار انقلاب فرانسه" لقب گرفت، بنیادگر تغییر ساختار روان ملت کرد باشد.

مگرگروسو" چه کرد که معمار انقلاب فرانسه لقب گرفت؟ آیا او نبود که ساختارشکنی  را با کلمات کوتاه به  "ذهن ناخودآگاه منجمد" فرانسویان آموخت تا دگرباره تاریخی نو بیافرینند؟ و آفریدند.

"هه ژار" نیز چنین کرد: زیباتر، آهنگین تر و پربارتر.اما او تفاوتی بزرگ با روسو داشت. فرانسویان، روسو و ساخت شکنی او را پذیرفتند اما ملت کرد، مصاق این ضرب المثل فارسی شدند که: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من/آنچه جایی نرسد فریاد است...

اگر"مندوراس" و "گورویچ" بنیاد استبداد و استبدادپذیری روس ها را به ساختار تربیتی مردمان این سرزمین ربط دادند، هه ژار نیز چنین کرد و ستم پذیری این ملت را نه در توهم توطئه ی ترک و فارس و عرب، بلکه در روان بیمار مردم این سرزمین یافت.

هه ژاز به ما آموخت که با خواندن و از بر کردن چند کتاب فقه در حجره های مساجد کردستان از ششصد سال پیش تاکنون، نمی توان اندیشه ای آفرید که چون"بهود"، دین را به دولت بپیوندد و تاریخ را واژه بافی کند تا "سرزمین موعود" بیافریند. او روان های بیمار را آگاهانید که این ملت با آن ویژه گی های منحصر به فرد، نخواهد توانست "روچیلد" بسازد تا بر امپراتوری اقتصادی جهان تکیه زند و زمین خریداری کند تا کشور بسازد.

او به ما آموخت که هرگاه ملتی از همان ابتدای راه، در ذهن نابالغ خود، برای رهبرانش طناب دار ببافد تا پس از مرگ به او لقب"نه مر" دهد هرگز شاهد آزادی را در آغوش نخواهد کشید.

او بارها در طنزهای تلخ خود یادآوری کرد که تمام رهبران و بزرگان ما خود ناصح این رشته بودند که به دام تزویر دشمنان نیفتید اما هر بار آنکه بیشتر نصیحت کرد بدتر به "دام خون" درغلتید.

او به همه ی ما یادآوری کرد که نزد این ملت، قهرمان واقعی، قهرمان مرده است و....

هه ژار بارها از درد جانسوز کاسه ی داغ تر از آش شدن این"ایسم" و آن"ایست" ناله سرداد و "هویت خواهی" و "بازگشت به خویشتن" را ندا کرد اما این روان های بیمار نشنیدند و نمی شنوند تا امروزه روز نیز نخستین و بهترین قربانیان سرخ ایدئولوژی های وارداتی شوند.

ناگفته پیداست که"هه ژار"، خود نیز فرزند همین جامعه ی"روان نژند" بود و خود نیز به تبع، از نقصان های این ملت، بی بهره، نه.

اما او از خود برخاست و "چیشتی مجیور" را شرح حال خود کرد که شرح حال این ملت نیز هست تا مگر با رونمایی از واقعیت این ملت، غبار از حقیقت بزداید و با خارج کردن این ملت از دایره ی دهشتناک تکرار، مسیر جاودانگی را برای این ملت دست نشان کند.

"هه ژار" را بخوانیم و بکاویم و بجوییم تا خود را بشناسیم ....و نهراسیم از "سرآغاز دغدغه در وجودمان" چراکه کزانتزاکیس گفتنی، "آن گاه که جدال در تن آدمی شروع می شود آن آغاز حرکت به سوی کمال است".

از خود شناسی و خوداندیشی  نهراسیم چراکه خودیابی، ثمره ی این والا اندیشی و والانگری است.

قراموش نکنیم: ما هنوز هم در دهه ها حرکت می کنیم اما کاروان بزرگ "انسان ومعرفت"ف اکنون در دهک ها به پیش می رانند."چیشتی مجیور" را باید خواند تا "خود" را بازیافت.بدرود تا دیداری دگرباره.www.hajarana.blogfa.com

 

نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:12

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی

دير زماني است كه دوستان و آشنايان بر اين مسأله پافشاري مي‌كنند كه سرگذشت خود را بنويسم تا بدانند در اين سالهاي سخت چه بر سرم گذشته است. من همچنانكه مي‌گويند: «گنجشك چيه تا شورباش چي باشه» مي‌دانستم كه زندگي و رويدادهاي حيات من، ياراي مجلس  دوستان نيست و به همين خاطر، هرگز نمي‌خواستم دست به چنين كاري بزنم. اما اين انديشه بر من غالب افتاد كه شايد نوشتن اين گذشته‌ي پرفراز و نشيب براي پسرم «خاني» بي‌بهره هم نباشد تا شايد از سرد و گرمي و خوشي و ناخوشي زندگي من تجربه‌اي آموخته يا حداقل به اين قناعت دست يابد كه خوشي‌هاي روزگار هرچند خوش، پايدار نيست و ناخوشي‌هاي زندگي نيز هر قدر ناخوش، ديرزماني نخواهد پاييد.

به همين خاطر داستان زندگي خود را براي او مي‌نويسم. اگر چه ممكن است بسيار پراكنده بنمايد اما بر اين باورم كه حاوي نكات چندي نيز هست كه تجربه‌اي براي او و آينده‌ي پيش رويش باشد. اگر دوستان نيز آن را بخوانند حداقل‌ دقايقي از مطالعه‌ي آن حظ خواهند برد. داستان زندگي من، بازگويي خاطراتي چند براي فرزندم است كه بدون تكلف نگاشته شده و نمي‌خواهم بگويند اين مطلب، ادبي نيست و آن يك، غير علمي است، نبايد اين خاطره را تعريف مي‌كرد و آن يك را به گونه‌اي ديگر مي‌نگاشت يا از اين واژه‌ي عربي يا آن كلمه‌ي فارسي در نگارش خود استفاده كرده است. راستش را بخواهيد آن را به گونه‌اي كاملاً خودماني و به دور از آرايه‌هاي ادبي و دستوري نوشته‌ام و اصلاً هدفم خلق يك اثر ادبي نبوده است. آنچه توانائي‌هاي ادبي را براي خلق يا ترجمه‌ي يك اثر مي‌بايست، در كتاب «شرفنامه» به كار بسته‌ام و اينجا را مكان مناسبي براي اينگونه تكلفات و تقيدات ادبي نمي‌بينم.  اكنون كه سرگذشت خود را مي‌ نويسم شصت و سه سال خورشيدي از زندگيم گذشته و به مرز شصت و چهار نزديك شده‌ام. هنگامي كه از بلنداي حيات كهولت شصت و چند ساله   به پائين مي‌نگرم در مي‌يابم اقتضاي ايام كهولت، بسياري از  خاطراتم را به ورطه‌ي فراموشي در فروفكنده و همچنانكه چشمانم ديگر بدون عينك نمي‌بينند، چشم ذهنم نيز از توان افتاده است. افسوس كه عينكي براي آن سراغ ندارم. برايم كاملاً روشن است كه از هزار و يك خاطره و رويداد، حتي صد سرگذشت را نيز كاملاً به ياد نمي‌آورم. خاطرات من «مشتي است از نمونه‌ي خروار» يا همچنانكه كردها مي‌گويند « ذره‌اي است از يك مشت » (هه شتيك له مشتيك ضرب­المثل معادل «مشت نمونه‌ي خروار» است.)

دوران كودكي من در منطقه‌ي «مكريان» رسم بود كه روز عيد فطر پس از برگزاري خطبه و نماز نمازگزاران پس از طلب حلاليت و روبوسي، در مجلس نشسته و صبحانه­ي عيد را با يكديگر صرف كنند.

پس از پايان نماز عيد از منزل هر يك از اهالي، صبحانه‌ي روز عيد، با تشريفات خاص به مسجد آورده مي‌شد. براي ثروتمندان پلو و زرد آلوخشكه يا آبگوشت و براي فقرا هم رشته پلو يا غذاي ساده مي‌آوردند. پس از آن تمام غذاها را كنار يكديگر بر سفره گذارده و ثروتمند و فقير، بدون توجه به نوع و كيفيت، از آن اطعمه‌ي گوناگون تناول مي‌كردند. خادم مسجد نيز قابلمه‌ي خود را مي‌آورد و غذاهاي مانده را كه به نوعي عيدي او هم بود در قابلمه مي‌ريخت كه آن را اصطلاحاً «چيشتي مجيور» مي‌گفتند (معناي تحت اللفظي اين واژه «غذاي خادم» است) معجوني عجيب و غريب بود. درون قابلمه، برنج به رشته چسپيده، كشمش لهيده و تكه­هاي استخوان در گوشه و كنار ديده مي‌شد. فكر مي‌كنم داستان زندگي من هم پس از شصت و چند سال، حكايت همين«چيشتي مجيور» است.

نه زمان وقوع رويدادها را به خاطر مي‌آورم و نه توان ترتيب پيشامدها را به لحاظ تاريخي دارم. همه‌ي آنچه بر من و دوستانم گذشته را مي‌توانم با عناويني چون« قانگه لاشك بادبرگ» «بابرده­له بر براد رفته» و «بوت بريم» وصف كنم، اما تصور مي‌كنم «چيشتي مجيور» مناسب‌ترين واژه است.

مي‌خواهم يكبار هم كه شده چيزي در مورد خودم به صورت كلي بگويم. در مورد شاعران قديم و  جديد بسيار خوانده‌ام و بسيار هم شنيده‌ام. به نظر خودم در شرق، يعني در ميان فارس و عرب و كرد من مانند يك شاعر- شايد وضعيتم از همه بهتر باشد. در كتاب‌ها خوانده‌ام كه فلان شاعر در مدح فلان خليفه، قصيده‌اي سروده و بعضاً هزار و صد هزار سكه هم پاداش گرفته‌ است. اما حال شاعر چگونه بوده است؟ فكر  كنيد صد شاعر، هركدام چندين شب متوالي، زندگي را بر خود حرام و قصيده‌اي مملو از دروغ‌هاي بزرگ به اندازه‌ي قد و بالاي جناب خليفه يا حضرت والا سروده‌اند. پرسيده‌اند:

-         امروز خليفه يا شاه سرحال است؟ تند مزاج نيست؟ مي‌شود به پابوسشان رفت؟

-         بله بفرمائيد . شعرتان را بخوانيد.

شاه و خليفه هم از الاغ، الاغتردر ميان تمام اشعار، يكي را انتخاب و شاعر آن را خلعت مي‌كنند. سر آن ديگران نيز بي‌كلاه مي‌ماند. «نظامي » كه خداوند شعر بوده به حاكم وقت مي‌‌گويد:« من سگ درگاه توأم. چشم به تكه­استخواني دارم كه از جانب تو، سوي من مي‌آيد». «فردوسي» شاهنامه­سرا در برابر «محمود غزنوي» چنان از گدائي خود ناله مي‌كند كه هنوز هم پس از هزار سال دل انسان را به درد مي‌آورد.

بسياري از شعراي بزرگ زندگاني را با فقر به سر آورده‌اند. آنهايي كه من خود ديده‌ام  و از خودم نيز شاعرتر بوده‌اند مانند «ملا مارف كوكه‌يي» قصيده‌اي صد بيتي براي يك بازرگان سرود كه مقام او را به عرش مي‌رساند اما سهم او تنها نيم كيلو گوشت به بهاي دو تومان بود كه از جانب آن جناب برايش فرستاده شد.

من هم كه تازه شعر سرودن آغاز كرده بودم فكر مي‌كردم بايد براي بازرگانان بيتي بگويم. چند شعري در مدح «احمد آقا حاجي بايز آقا» سرودم. جايزه‌ام همين بود كه مي‌گفت: «اون خره خوب شعري گفته».

اين جمله براي من درس عبرتي شد تا ديگر هرگز براي جايزه و خلعت، نه شعري بگويم و نه نظمي بسرايم و تنها و تنها براي عشق خود بگويم. عاشق آزادي كردستان بودم و هر چيزي كه به نظرم مي‌آمد در خدمت آزادي ملتم است الهام بخش شعر و سروده‌هايم بود خواه استالين و خواه روسيه. همه‌ي آنچه در زمان خود سروده‌ام و در وصف هر كس كه گفته‌ام، براي من رمز آزدي كردستان بوده اند و هرگز چشم به راه اخذ وجهي به عنوان جايزه‌اي مدح اين و آن نبوده­‌ام. براي خود و عشق خود مي‌سروده‌ام و اشعارم هديه‌اي براي ملت كرد بوده است.

يادم مي‌آيد يك بار در مجلسي، قطعه شعري خواندم، قاضي محمد احسنتي گفت و امر كرد صد تومان به من ببخشند. در همان مجلس گفتم: «آن صد تومان را براي خريد دفتر و قلم جهت براي دانش‌آموزان كم بضاعت هزينه كنيد.» حتي هنگامي كه «ئاله كوك» در «روابط فرهنگي ايران و روس» چاپ شد گفتند: «چهار هزار تومان حق تأليف داريد.» هر چند حق خودم و گدائي هم نبود، اما نخواستم. دوران دربدري در عراق نيز با عرق جبين و كد يمين، امرار معاش مي‌كردم و اشعارم را به آزادي كردستان پيشكش مي‌كردم. همين امر، هم محبوبيتي ويژه نزد مردم به من بخشيده بود و هم در سرودن اشعار، مرا رها مي‌گذاشت تا در بند تقليد هيچ چيز و هيچ كس نباشم. هرگز با شعر گدايي نكردم اما اگر قرض يا كمكي از كسي خواستم مضايقه نمي‌كرد و با طيب خاطر مي‌پذيرفت.

بسياري كسان بودند كه به لحاظ سياسي، مرا دوست نداشتند و بسيار هم هتاكي و توهين كرده‌اند. اما هرگز به خود اجازه ندادند بگويند شاعري گدا مسلك و گردن كج است. هميشه با سربلندي زندگي كرده‌ام. بسياري اوقات اگر ديده‌ام كسي از من رنجشي پيدا كرده است پيش خود گفته‌ام اگر چيزي به من داده پس بگيرد. روشن است اگر توانسته‌ام ديوان شعر خود را با مساعدت «بارزاني» چاپ كنم و از قِبَل فروش آن، پولي فرا چنگ آورم، «بارزاني» را بزرگ خود دانسته به خدمتگزاري او افتخار نموده‌ام و از اين كه ياريم كند شرمي نداشته و ندارم  زيرا اواز نگاه من، مردي بوده است كه در تمام دنيا همتاي او را كمتر مي‌توان يافت. يكبار «حافظ مصطفي قاضي» و دوست «رشيد عارف سقا» ميليونر كرد گفت: «كاك رشيد رباعيات خيام ترا كه به زبان كردي ترجمه كرده‌اي ديده است. مي‌گويد با هزينه‌ي شخصي آن را چاپ مي‌كند. فرصت مناسبي است اجازه بده آن را چاپ كنيم». گفتم : «حاضر نيستم نام مام رشيد عارف روي كتاب من باشد و بگويد كتاب با كمك او چاپ شده است. اين افتخار را به او نخواهم بخشيد».

در كسب و كار نيز فراز و نشيب بسياري ديده‌ام گاهي نان شب نداشتم اما نا اميد نشدم از كار خسته نشدم هميشه توانسته‌ام جايي براي خود باز كنم و اندوخته‌اي فراچنگ آورم اما بسياري اوقات نيز با درد فقر و گرسنگي سوخته‌ام و ساخته‌ام.

آنچه مي‌دانم و ياد گرفته‌ام و اديب فرهيخته‌ام مي‌نمايد در سايه‌ي تلاش و مساعي و شب زنده‌داري به دست آورده‌ام . اوايل، از مطالعه و يادگيري طولاني مدت خسته مي‌شدم اما انسان هنگامي كه بر مسأله‌اي پاي مي‌فشارد و دست بردار نيست، آن مسأله بتدريج ملكه‌اش شده و به ضرورت حيات او متحول مي‌شود. مطالعه و كسب معلومات، درست مانند دوران نمو و بالندگي انسان است به اين معنا كه انسان چون نمي‌داند دوران كودكي، نوجواني و جواني را چگونه به دروان كهولت مي‌رساند در مطالعه و كسب علم نيز مي‌داند هر آنچه ذره ذره مي‌اندوزد تدريجاً به دريايي از دانش تبديل مي‌شود و شخص علو تدريجي آن را در نمي‌يابد.

بسياري اوقات كتابي را كامل خوانده‌ام اما پس از مدتي، حتي نام نويسنده‌اش را هم از ياد برده­ام شگفت آنكه وقتي از آن كتاب يا از محتواي آن سخن به ميان آمده مطالب را مجدداً به خاطر آورده‌ام گويا مغز انبار بسيار بزرگي است كه همه چيز در آن انبار مي‌شود و به وقت مقتضي، موجودي خود را رو مي‌كند. كتاب دوست واقعي و بي‌منت انسان است كه داستان‌هاي كهن و نو را برايت باز گو مي‌كند پرسش‌هايت را پاسخ مي‌دهد و منتي هم سرت نمي‌نهد.

از زندگي پرفراز و نشيب خود چنين آموخته‌ام كه از هزار دوست و يار صميمي، در هنگام بروز مشكل و دردسر، حتي يكي هم به دادت نخواهد رسيد. نبايد انتظار داشته باشي كه در روز مبادا كسي فريادرست باشد. نبايد هم از دوستي آنها بگذري چون واقعاً تنها نمي‌ماني و انسان نيز تنها نمي‌تواند زندگي كند. شايد هم شانس بياوري و در تمام دوران حيات، دو يا سه دوست خوب پيدا كني كه يار غار و دوست دوران خوشي و ناخوشي باشند آنگاه بخت يارت خواهد بود.

ايامي كه در بغداد بودم و در اوج فقر و فاقه زندگي مي‌كردم، بودند كساني كه گاهگاه نزدم آمده و پيشنهاد كمك مالي مي‌كردند. من نيز ضمن رد پيشنهاد آنها مي‌گفتم: «تنها برايم كاري دست و پا كنيد.» ايشان نيز متأسفانه با سوء استفاده از سخنان من نزد دوستان مي‌گفتند: «آدم كله شقي است پول مي‌دهيم قبول نمي‌كند».

هنگامي كه دوباره «بارزاني» را ملاقات و نزد او احترام و عزتي يافتم، همان كساني كه مدعي بودند مي‌خواهند يا خواسته‌اند كمكي كنند و من نپذيرفته‌ام باز هم كم آوردند. از چند نفري پرسيدم : « فلاني چند ديناري لازم دارم.» باز هم كم آوردند. از چند نفري پرسيدم:« فلاني چند ديناري لازم دارم. دم دستت هست؟» يا «مي‌تواني فلان چيز را برايم بخري؟» و آنگاه هزار بهانه و سوگند كه «دستم تنگ است و از اين حرف­ها .... .»

يكبار در «توپزاوه­ي «كويه» بارزاني گفت : « عمر دبابه مي‌گويد هه‌ژار پيش از اين، چيزي نمي‌خواست، اكنون قلم و لباس مي‌خواهد. جريان چيست؟» گفتم: «آقا پيش همه‌ مي‌گفت اگر هه‌ژار قبول كند او را شريك مال خود مي‌كنم چون مي‌دانست كه چيزي نمي خواهم. الآن كه وضعم بد نيست مي­خواهم صداقتش را امتحان ‌كنم نه قلم6 مي‌خواهم نه لباس، فقط مي‌خواهم دروغ­هايش ثابت شوند.»

بسياري بودند كه براي چند ساعت هم كه شده تظاهر به دوستي كردند تا پول ميزشان را حساب كنم يا در سفر و تاكسي، مخارج آنها را بپردازم. خيلي وقت‌ها براي امتحان كردن هم كه شده گفته‌ام: «مخارج امروز با تو». رفتن همان و ديگر نيامدن همان.

خلاصه بسياي مرا ساده پنداشته و خواسته‌اند به خرج من زندگي كنند،آنگاه به سادگي و خوش باوريم بخندند. واقعيت هم آن است كه من بسيار ساده و صاف دل و خيلي هم زود باور بودم. اما مي دانم كه تنها سادگي و صداقت، انسان را نجات مي‌دهد و اگر حرمتي نزد كرد و عرب دارم به خاطر همين سادگي‌هاست.

جمله‌ي زيبايي به يادم آمد كه نمي‌دانم چه كسي گفته است: «انسان بايد دوبار به دنيا بيايد يكبار براي تجربه‌اندوزي و يك بار براي به كار بردن تجربه‌ها.» زندگي هم كه يك بار است و بس.

تجربه هاي تلخ فراوان از مردماني ديده‌ام كه در لباس دوستي، نارفيقي كرده‌اند، گرگهاي گوسفند پوستين بسياري ديده‌ام كه بر من ستم كردند و به سادگيم، پوزخندها زده‌اند. هرگز نخواسته‌ام مانند اين نارفيقان نااهل، به خدعه و فريب روي آورم. خداوند هميشه پاداش راستيم را به راستي داد. اي كاش زيركتر از آن بودم كه ديگران با زبان خوش فريبم دهند و از من سوءاستفاده كنند اما افسوس! پس از هزاران تجربه‌ي تلخ، پشيماني را چه سود؟

مي‌گويند: «نه آنقدر تلخ باش كه تفت كنند نه آنقدر شيرين كه قورتت دهند». سعدي هم مي‌گويد : «چوپاني پسرش را پند مي‌داد: پسر خوبي باش اما نه آنقدر خوب كه طعمه‌ي گرگ شوي».

متأسفانه بسياري اوقات، طعمه‌ي گرگ‌ها شدم. دوست دارم تو پسرم، خوش‌باور و صاف­دل نباشي. دوستانت را امتحان كني. همچنانكه آنها از تو انتظار دارند تو هم ببين آيا آنها حاضرند از خود، برايت مايه بگذارند يا تنها مي‌خواهند از آب گل‌آلود سادگي­ها ماهي بگيرند؟

به فكر مال دنيا باش و از اندوختن ثروت خسته نشو اما نه به بهاي فروختن آبرو. وقتي پول و ثروت داشته باشي حرمت هم داري اما بدون ثروت و در فقر و فاقه، كسي سراغي از تو نخواهد گرفت. باز هم مي‌گويم، در تمام زندگي آبرو و شرفت را به هر قيمت نگاه دار. هر زمان ديدي كار به آبرو ريزي و فروختن ناموس ملي رسيد از كاري كه داري دست بكش و به سراغ كار ديگري برو هر چند درآمد كمتري داشته باشد.

از كاهلي و تنبلي بپرهيز و خام نباش. تنبلي و تن‌پروري يعني نداري و بي‌آبرويي و سر در برابر نامردان فرود آوردن. اين را بدان هر گاه افتادي و براي دست‌يابي به هدفت، ناگريز از التماس به كسي شدي، ديگر همه چيز تمام شده است. به همين خاطر معناي اين دعا كه «خدايا محتاج دست نامردم نكن» يعني « محتاج دست هيچ كسم نكن، است.»

هنگامي كه تازه به عراق رفته بودم مي‌ديدم كساني كه دورادور، عاشق نام و آوازه‌ام بودند وقتي با تقاضاي دادن يا پيدا كردن شغل و كار از سوي من مواجه شدند در نهايت نامردي تنهايم ‌گذاشتند در حالي كه در مجالس خود در وصف شعر و هنر من، مبالغه­ها مي‌كردند.

هرگز خود را با نام پدر و نياكان خود، به ديگران معرفي نكن. كوشش كن مردم بگويند فلاني، پدر آن پسر است. به خودت متكي باش. روي پاي خودت بايست. هرگاه كسي هم به ياريت شتافت و از خود مايه گذاشت، بسيار سعادتمند خواهي بود. زماني در دوران جواني پيرمردي فارس زبان خطاب به من گفت: « هر كسي را ديدي تصور كن دشمنت است و مي‌خواهد زياني برساند. اگر خدا كمك كرد و اينگونه نبود و به خوبي با تو تا كرد يا هيچ آزاري نرساند خود را خوشبخت و سعادتند بدان». افسوس كه در دوران كهولت و ناتوني پندآموز اين گفتار نغز شدم.

هر كس را به عنوان دوست انتخاب كردي، به سادگي خودت را تسليم او نكن. هميشه آماده باش و گوش به زنگ و هوشيار. اگر واقعاً دوستدار تو بود دوستش داشته باش اما اگر ديدي انسان درستي نيست با زبان خوش با او سخن بگو اما مراقب جيب و دهانت باش. دوستان ظاهري را به تندي از خود نران شايد سبب آزارت شوند اما كم‌كم خود را از آنها دور كن و كاري نكن كه از در دشمني درآيند. هزار دوست كم و يك دشمن زياد است.

تا هنگامي كه زحمت بكشي و تنبلي نكني همه تو را دوست دارند و خود نيز با سربلندي، زندگي خواهي كرد. روزها هر قدر بلند و مشقت‌بار باشند شب‌ها فرصت مناسبي براي آساييدن فراهم مي‌آيد. كار براي تأمين معاش هرگز ذلت بار نيست. اگر نتوانستي وزير شوي كارگري و باركشي عيب نيست، مهم بيكار نبودن و بيكار نماندن است. اگر مشغول كاري هستي كه مخارج زندگيت را تأمين مي‌كند تا زماني كه كار بهتري پيدا نكرده‌اي، شغل اول خود را رها نكن. نبايد هرگز بيكار بماني چرا كه حتي دو روز تنبلي هم، انسان را تنبل و تن‌پرور مي‌كند، پشت انسان را از كاركردن سرد و اوقات او را تلخ و طولاني مي‌كند.

نه خسيس باش نه بسيار گشاده دست. پدرم مي‌گفت: «ثروتمند خسيس و ندار سخي را پدر بايد عاقل كند.» اگر دارا هستي ببخش اما به اندازه. فرداي روز را پيش چشم بياور، دنيا بي‌اعتبار است، اگر بتواني پس اندازي براي فردا‌ها و دوران نداري داشته باشي محتاج نخواهي بود. در هنگام نداري و فقر از كار كساني كه ثروتمند و گشاده‌دست هستند تقليد نكن.

پندهاي كوچك من، بسيار زياد شدند. كتاب خوب را زياد بخوان و به ويژه فراموش نكن كه ادبيات و سرگذشت پيشينيان، گنجينه‌هاي ارزشمندي در باب تمام موضوعات به شمار مي‌آيند. مي‌تواني برنامه‌ي زندگي آبرومندانه را از ايشان بياموزي و به كار ببندي. در دوران طفوليت، «گلستان سعدي» مي‌خوانديم. پدرم مي‌گفت: « مي‌گويند گلستان را در مدت هفت سال مي‌خوانند اما پس از هفتاد سال مي‌آموزند.» شايد بگوئي: « اگر به هفتاد سالگي نرسيدم ديگر به چكارم مي‌آيد؟ » به راستي سعدي سخني براي نگفتن باقي نگذاشته است. بخشش و سخاوت دو گونه است: « هرگاه دست فقير و تنگدستي را بگيري، يتيمي را بپوشاني و بيوه‌ي صاحب يتيمي را ياري رساني بخششت مردانه است اما اگر بادهوايي، مثلاً در يك ميهماني زياد شاباش كني يا در يك رستوران، انعامي فراتر از حد معمولي به پيش خدمت بدهي اين كار، نه بخشش كه حماقت است. يكبار با «سيد ابراهيم آزاده» در تبريز موهايمان را كوتاه كرديم. سيد ابراهيم به جاي دو تومان كه دستمزد دلاكي بود، پنج تومان داد.

-         چرا زياد دادي؟

-          آخر دو تومان كم بود.

-    يعني فردا صبح عكسي از جنابعالي در روزنامه چاپ مي‌كنند و تيتر مي­زنند: يك  كرد كه نامش را هم نمي‌دانيم انعام بيشتري داد؟

در «ترغه» خنجري داشتم كه به نظر خودم بسيار ارزشمند بود. گفتم آن را به «كاك رحمان حاجي بايز آقا» پيشكش كنم. خنجر را نزد او بردم. حتي حاضر نشد آن را از من بگيرد. به پيشكار خود گفت: «آن را تحويل بگير و به كمر خود ببند». خيلي دلم به حال خودم سوخت و قول دادم ديگر از اين غلط‌ها نكنم. فقير و ندار نمي‌توانند شانه به شانه‌ي ثروتمندان حركت كنند. آن خنجر اگر چه نزد من بسيار ارزشمند بود اما «حاجي بايز» آن را تنها شايسته‌ي نوكر خود دانست.

براي صرف غذا كسي را به ميهماني سفره­ات دعوت كن كه سپاسگزار پذيراييت باشد. كساني كه نوكرانشان از تو سيرتر و سفره‌هايشان هميشه از سفره‌هاي تو رنگين‌تر است دعوت نكن يعني « اگر مرغي براي تخم‌گذاشتن اداي غاز در نياور ».

دنيا مملو از انسانهاي حقه‌باز و فريبكاري است كه نان خود را از ساده دلي ديگران تأمين مي‌كنند. آدم‌هايي هستند هم شكل تو- شايد هم از توجوانتر و آراسته‌تر- كه با عباي بلند و عمامه‌ي بزرگ و تسبيح و سجاده و  با وعده‌ي بهشت، مردم را مي­فريبند يا فلان افندي عينك به چشم، با تظاهر به سواد و معلومات، هيبت خود را به رخ اين و آن مي‌كشد و با فريب جماعتي ساده دل و بي‌تجربه مي‌گويد: « بياييد حزبي تأسيس كرده‌ام، اين كار را مي‌كنم و . . . .». در اين موارد بسيار مراقب خود باش. تصور كن انساني كه مدعي شيخ بودن است ريشش را بتراشد، شورتي به پا كند، پاي بي‌كفش را ه برود يا «چخوف گفتني»، در حمام لخت شود چه ميموني از آب در خواهد آمد؟ مي‌تواني بگوئي: « تو چيزي بده تا من ترا به بهشت ببرم؟ چون وعده‌ي هر دوي ما حواله‌‌ي بعد مردنه. يا مردك سياسي صاحب حزب! اگر تو در سنگر، كنار من باشي قبول، اما خدا را خوش نمي‌آيد كه تو در خوشي زندگي كني و من هم در راه تو كشته شوم . . . »

يكبار در شعري (كه چاپ هم نشده است) گفته‌ام: هرگز انتر مردي نشو كه تو برقصي و پلوش را به او بدهند (هه‌رگيز مه به عه‌نته‌ري پياوي تو هه‌لپه‌ري به‌و بده‌ن پلاوي)

جوان، همه‌ي جوانان، چشمشان به داشتن زن زيباروي است. حق هم دارند چون آرزو و ميل جنسي غالب است و تا همسر زيباتري داشته باشند سرحال‌تر و شاداب‌تر هستند. اما بايد اين را بداني كه زيبايي زن، تنها دو ماه و حداكثر شش ماه يا يكسال و نه بيشتر است. پس از آن تو نيازمند اقوام و خويشاوندان دلسوز هستي. همسرت بايد كسي باشد كه در خوشي و نا خوشي،  همراهت باشد و به همسري تو افتخار كند. فرزند هم كه به دنيا بيايد ديگر محبت و عشق از همسر به فرزند منتقل مي‌شود و دوستي مشترك از اين پس، در علاقه‌ي مشترك به فرزندان جستجو خواهد شد. . .اگر مرد نيت ازدواج كرد بايد همسري اختيار كند كه به لحاظ شأن اجتماعي از او سرتر نباشد چون اگر زني خود را برتر از همسرش دانسته و تصور كند با اين ازدواج موقعيت او افت كرده است زندگي را بر همسر خود تباه خواهد كرد.

با زني ازدواج نكن كه چشمش به ثروت و دارايي تو باشد دنيا فراز و فرود بسيار دارد . اگر روزي سايه‌ي فقر بر سرت سنگيني كند همسرت تو را در كنار خواهد گذارد. زن خوب، رحمت خداوند است چه فقير چه ثروتمند دنيا را برايت بهشت خواهد كرد. زن بد حتي اگر حوري بهشت هم باشد با رفتار ناشايست خود، زندگي را به جهنم تبديل خواهد كرد. عاشق يكي از دختران «شيخ محمد خانقاه» شده بودم. مطلب را از طريق «دختر قاضي» (زن بابام) به پدرم گفتم. پدر گفت: «پسرم اگر به جاي سه زن، با يك زن ازدواج كني بهتر است.» جمله­ي عجيبي بود. روشن­تر برايم گفت: «دختر شيخ، خود را از تو سرتر مي‌داند. بايد يك خدمتكار براي او و يك خدمتكار هم براي خودت اختيار كني. اگر توانستي با يك دختر ساده‌ي روستايي ازدواج كن چون وقتي به شهر مي‌آيد و به واسطه‌ي تو با مدنيت شهري آشنا مي‌شود قدر عافيت را مي‌داند اما دختران شهري، هميشه طالب شرايط بهتر و بالاتر هستند و كمتر قناعت مي‌كنند. من خود زندگي مشترك زنان و مردان شهري و كارمند را ديده‌ام كه از صبح اول وقت تا غروب، دور از يكديگر كار مي‌كنند و فرزندان خود را به بيگانگان مي‌سپارند. اگر همسر مرد در خانه بماند هم براي زندگي، بهتر و هم براي تربيت فرزندان، مناسب­تر خواهد بود.

مرد هنگامي كه بيرون از خانه كار مي‌كند ممكن است با شرايطي مواجه شود كه صاحبكار يا مسئول وي، مشكلاتي براي او ايجاد و اعصاب او را به هم بريزد. اين وضعيت ممكن است او را در خانه نيز همچنان ناآرام و عصباني نگاه دارد. زن نجيب بايد با دلخوشي تمام، همسر خود را آرام كند و تلاش كند در محيط خانه، همسر، ناراحتي و عصبيت را به فراموشي بسپارد نه اينكه او نيز با خلق ناخوش، زندگي و خانه را بر مرد حرام گرداند. مرد نيز در مقابل مشكلات خانه، تربيت فرزندان و ساير مسايل شريك زندگي بايد باتدبير عمل كرده و با دلخوشي دادن به همسر، غم از دل او بزدايد. به هنگام اختلاف در زندگي زناشوئي نيز يكي از طرفين بايد با نرمش بيشتري برخورد كرده و به آرامي با مسأله كنار بيايد چون عصبانيت، دائمي نيست و اندك زماني بعد فروكش خواهد كرد.

كردها مي‌گويند: «زن و خانه» يعني اگر زن نباشد خانه‌اي هم وجود خواهد داشت. كرد مي‌گويد: «مرد گل كار و زن بناست». مرد هر چه كار كند و درآمد داشته باشد اگر همسر خوش سليقه و دلسوز نداشته باشد آباداني به زندگي مشترك رو نخواهد كرد. زني كه براي زندگي خود دل مي‌سوزاندهميشه در تلاش است تا خانه‌ي خود را از هر خانه‌ي ديگري آبادتر و باصفاتر كند. ترس و خست اگر براي مرد نقصي به حساب مي‌آيد براي زن فضيلت است.«علي بن حسين توغراسي»در «لاميه العجم» مي‌گويد: «دختران ترسو و خسيس، همسران خوبي از آب درخواهند آمد».

مرد بايد گشاده دست اما زن بايد خسيس و هميشه در انديشه‌ي اندوختن باشد.

ترس و شجاعت هم دوگونه‌اند: تواگر همواره به دنبال درگيري و نزاع باشي اين ديگر شجاعت نيست، بي‌اخلاقي است. اما اگر كسي آشكارا حقت را ضايع كرد بايد از حق خودت دفاع كني. اگر اين كار را نكني ترسو هستي و دل و جرأت نداري. داستاني در «الاغاني» به اين مضمون هست كه « مردي را براي قصاص به قتلگاه مي‌بردند. يكي از دوستانش پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ او پاسخ داد: من بي‌گناه بودم آن مرد بر من ستم روا مي‌داشت. گفتند: نزد خداوند نفرينش كن. ديدم خدا به من گفت: او هم انساني است مانند تو. چرا از خودت دفاع نمي‌كني و حق خود را نمي‌گيري؟ » خلاصه، بي­دليل با ديگران وارد درگيري مشو اما از حق خودت نيز صرف­نظر نكن سعي كن با حمايت قانون و كمك دوستان از خود رفع ستم كني.

هميشه خوش اخلاق و خوش سر و زبان باش. از فحاشي و سخنان ركيك كوچه بازاري پرهيز كن.با زبان و خلق خوش، حتي دشمنان نيز به دوستي روي مي‌آورند. اگر كسي سخني از سر ناراحتي بر تو بست يا تهمتي يا غيبتي كرد نگران نشو. صداقت و راستي، بالاخره پاداش خود را مي‌گيرند و خلافكار، سرانجام شرمسار خواهد شد. صبر و خونسردي در زندگي، دو بنياد اساسي هستند. از نظر من آرامش و خونسردي و عجله نكردن در كارها، نيمي از حيات سعادتمند و بسا بيشتر است. همچنانكه مي‌گويند: «مرد با حوصله، خرگوش را به سادگي شكار مي‌كند». در گفتگو با مردم شرم نكن اما در كلام خود از واژگان زيبا و ادبي استفاده كن.

اگر از كسي تقاضاي كار كردي بايد با خونسردي و ادب تمام رفتار كني. هرگاه به مرادت رسيدي شكرگزار باش اما اگر كاري برايت انجام نشد نبايد از آن شخص به بدي ياد كني. «مار هم با زبان خوش از سوراخ بيرون مي‌آيد». هيچگاه فريب زبان خوش افراد و كلماتي چون «فدايت شوم»، «در خدمت هستم»، . . .  را نخورو تنها به عمل و كردار افراد بنگر. من از قِبَل اين گونه تعارفات كلامي، بسيار متضرر شده‌ام. با برادران و خويشاوندان خود تا مي‌تواني مهربان باش. آنها از خون خود تو هستند هيچگاه به خاطر مال دنيا دچار اختلاف و تفرقه نشويد. برادري من و «صادق» و «عبدالله» به همراه «زينب» خواهرم بسيار گرم و صميمي بوده است اما فراموش نكن كه همه‌ي خواهري­ها و برادري­ها اينگونه نيست. بسياري از برادران، از دشمن نيز بدترند.

اما يك نكته كه دوباره به آن مي‌پردازم مسأله‌ي دوستي‌هاست. بسياري دوستان، از برادر، بهتر و دلسوزترند اما بهترين دوستان، پس از كتاب، هرگاه چيزي بخواهي تنها جيب خودت است كه بدون منت در اختيارت خواهد گذارد.

زياد كار كن و بسيار خود را خسته كن. بگذار تنها رهين منت جيب خود باشي. اگر بتواني از دسترنج خود، زندگي مناسبي بسازي دوست و فاميل بيشتري هم داري. كرد مي‌گويد: «تا دود از دودكش آشپزخانه پيدا است دوستي ما همچنان پابرجاست.» تا جواني و مي‌تواني، از تلاش دست برندار. روزگار پيري را از ياد مبر و فقر را نيز فراموش نكن. اگر فقير باشي هيچكس تو را نخواهد شناخت. براي ايام نداري، هميشه پيشه­اي را بلد باش حتي اگر پينه دوزي باشد. مي‌گويند: «گرسنگي دور خانه‌ي صنعتكار مي‌گردد اما جرأت ندارد وارد شود».

همچنانكه گفتم بسياري از اين پند‌ها اضافي هستند. زياد كتاب خواندن دانسته‌هاي گرانبهايي در اختيارت خواهد گذارد اما بزرگترين معلم و آموزگار انسان، همان تجربه‌ است. اميدوارم مردي شوي كه بسيار سربلند وشرافتمند زندگي مي‌كند. به انسانهاي نيازمند ياري برساني و به خوبي از مادر پيرت مراقبت كني.

اكنون ديگر اين خودت و اين هم «چيشتي مجيور». شايد درس‌هايي چند از سرگذشت زندگيم كه سفري دور و دراز و پرفراز و نشيب و خونين و غمبار بوده است بياموزي و از خواندن برخي مطالب آن لذت برده و براي همسر و فرزندانت بخواني. تصور هم نكني كه تمام سرگذشت من، همان است كه در اين كتاب آمده است. بسياري را ننوشته‌ام و بسياري ديگر را نيز كلاً از ياد برده‌ام اما مشت، نمونه‌‌ي خروار است. قطره‌اي از دريا كه بسيار شگفت‌انگيز مي‌نمايد و براي تو تعجب آور خواهد بود كه چگونه يك مرد، سي‌سال در آوارگي زندگي كرده و دردهاي بسياري را پشت سر گذارده و اكنون نيز در آوارگي و در شهر «كرج» چونان انسان تنهايي در يك جزيره، بيكس و تنها، دوران كهولت را پشت سر مي‌گذارد و پس از شصت و چهار سال، نمي‌داند چه هنگام، فرشته‌ي مرگ بر بالينش خواهد آمد . . .

پروردگارا به اميد تو

يادم نمي‌آيد نخستين بار، چه هنگام به دنيا آمدم، اما چنانكه تعريف مي‌كنند و پدرم در خاطرات خودنوشته بود، روز ششم شعبان 1339 هجري قمري، اوايل بامداد كه يك روز باراني بود به دنيا آمدم و اي كاش هرگز به دنيا نمي‌آمدم. . . . پدر و مادرم بسيار خوشحال از اينكه خداوند پسري به آنها ارزاني داشته است. قابله، ناف پسر را بريد و دستمزد خود را از پدر گرفت. روز هفتم، زماني مناسب براي نام يكي يك دانه است. پدر هنگامي كه مژده‌ي تولد پسر را داده‌اند در حال مطالعه‌ي كتابي جالب بوده است: «پس نام نويسنده‌ي اين كتاب را براي پسرم انتخاب مي‌كنم». . .  نويسنده‌ي كتاب «عبدالرحمن سيوطي» مورخ و شاعر معروف بوده است.

پيامبر فرموده است: « بهترين نام‌ها عبدالله و عبدالرحمن است. » حالا اجازه دهيد اين نوزاد در حال گريه‌ و زاري و شير خوردن را تنها گذاشته و سري به شجره­ي خانوادگي بزنيم:

پدر، آخوندي است كه در روز به دنيا آمدن پسر، چهل و هشت بهار از زندگيش گذشته است، اما چگونه زندگي كرده است: پدر و مادر او نيز آخوند و آخوند زاده بودند. پس از به دنيا آمدن پدرم مقداري زمين و ملك در روستاي « شرفكند » داشته‌اند اما به فقر و فاقه افتاده‌اند. پدر پس از مدتي مرده و پسر ارشد كه « محمد » نام داشته و كمي هم «بور» بوده است به «حمه بور» معروف شده است. در آغوش مادري بيوه و ندار بزرگ شده و هم نزد او مدتي درس خوانده است. در سن چهارده سالگي، مادرش او را جهت آموختن فقه به مسجد مي‌فرستد. از پدرم شنيدم كه مي‌گفت:« وقتي مادرم مي‌گفت بروم فقه بخوانم بسيار غمگين و افسرده بودم. » گفت: «در دل، چه داري؟» گفتم: «مادر اي كاش شلوار تازه‌اي داشتم. اين شلوار پاره است. » گفت: « پسرم هزينه‌ي خريد يك شلوار دو قران است. به خدا سوگند حتي چهار شاهي هم ندارم. برو براي خودت مرد شو و پول پيدا كن. »

در دوران فقاهت به مقام «مستعد» رسيده اما اجازه نگرفته است. دائيش كه «مولاناصادق» خليفه‌ي «شيخ برهان » بوده او را خدمتكار خود كرده است. «مولانا» نائب و وكيل «شيخ» و ناظر املاك شيخ بوده و به دلسوزي و فعاليت، شهره‌ي خاص و عام بوده است.

«پل قره قشلاق» «جاده بسري»، «پل قلاتاسيان» همه توسط «مولانا» ساخته شده است.

در سال گراني( 1336 هجري قمري) مردم فقير منطقه‌ي سردشت را اطعام و آنها را از گرسنگي و مرگ در امان داشته است. «مولانا» يكبار از «شيخ » رنجيده و به همراه پدرم رو به سوي  شهر «وان» در سرزمين تركان نهاده و در مسجدي سكني گزيده است. در حياط مسجد، درخت توتي بوده است كه اين دو با نان و آب توت سد جوع كرده‌اند. «مولانا» خواهر زاده‌ي خود را به بازار مي‌فرستد تا كار و كاسبي فراگيرد.

مي‌گفت: «در بازار «وان» با يك ارمني آشنا شدم. يك روز گفت: صد ليره مي‌دهم با آن كسب و كار كن، سود نصف به نصف. گفتم : اجازه بده با دائيم مشورت كنم. دايي گفت: گويا ايمانتان به هم نزديك است. مشكلي نيست.»

«محمد» بتدريج به قاچاق فروشي رو ‌آورد و  ميان ايران و روس و عثماني، اسلحه و فرش و جواهرات مبادله مي‌كرد. طولي نكشيد كه دايي، ثروتمند شد و در روستايي به نام «خورخوره» حانقاهي بيناد نهاد و چند باغچه و زمين نيز در اطراف «وان» خريد. مي‌گفت: «روزي چند نفر مسلح جلو راهم را گرفتند و مرا به روستايي بردند. مالك آبادي مسلمان و بيشتر رعايا «ارمني» بودند. «خوان» گفت: با كشيش ده بحث كن اگر موفق شدي مالت آزاد اما اگر توفيقي به دست نياوري همه‌ي مالت متعلق به ما خواهد بود. با خود گفتم: خدايا كشيش آنقدر دانا نباشد كه از پس او بر نيايم؟ مجلس آماده و بحث شروع شد:

-   اگر عزيزي از ما با اسلحه‌اي كشته شود ديگر چشم ديدن آن اسلحه را نداريم اما صليبي كه مسيح با آن به دار آويخته شد نزد شما مقدس است كه در برابر آن به خاك مي‌افتد و طلب مغفرت مي‌كنيد.

-    مثل اينكه آدم ناداني هستي. صليب به شكل آدم است. به همين خاطر به آن احترام مي‌گذاريم. نگاه كن (كشيش دراز روي زمين افتاد و خود را به شكل صليب درآورد.)

-    راست مي‌گوئي جناب كشيش اما زنان هم به شكل صليب هستند چرا با آنها همخوابه مي‌شويد؟

حضار از اين جواب خنده سر دادند و كشيش هم ساكت شد. مالم را پس گرفتم.

يكبار ديگر نيز مالم را غارت كردند، اما هنگامي كه خواستند بروند، گفتم: من خواهر زاده‌ي شيخ «خورخوره» هستم. مالم را باز پس خواهم گرفت. به محض شيندن نام «شيخ» ، مالم را پس دادند. «محمد» پيش از آنكه آواره شود همسري اختيار كرد كه نامش «آمنه» بود. آن زن نيز در آوارگي شريك زندگيش بوده و در همان دوران، دختري برايش آورده است.

پس از هفت سال زندگي در آوارگي، شيخ در پي مولانا فرستاد و دوباره او را نزد خود برده. از آن پس «حمه بور» كه اكنون «ملا محمد بور» نام دارد. دست همسر و فرزند خود را گرفته و از «شرفكند» به «مهاباد» مهاجرت مي­كند. در اين ميان هنگامي كه هنوز «طلبه » بوده است مادرش چشم از جهان فرو مي­بندد. يك روستايي به شهر آمده  با تمام اسباب و وسايل روستايي، به دنبال خانه‌اي در مهاباد مي‌گردد. «حاج سيد مصطفي كوليجي» (پدرش سيد محي‌الدين شينه و جد سيد عبدالله كوليجي) يك كاهداني در  اختيار ملا مي‌گذارد كه آن را براي زندگي آماده و اجاره­ا‌ي هم نپردازد.

پدرم مي‌گفت: «آمنه» آنقدر به اين خانه دلبسته بود و آن را خوش مي‌داشت كه هيچ پادشاهي اينگونه به تاج و تخت دل خوش نبود. . . . نبايد اين را هم از ياد برد كه «مولانا» به خواهرزاده‌ي خود گفته است: «حمه بور» پس از پايان دوران طلبگي به «ملا محمد بور» تغيير نام داده و پس از سفر مكه نيز «حاج ملا محمد بور» شده است.

ملا در شهر كار و كاسبي آغاز مي‌كند و در مدتي كوتاه خانه‌اي خريده و سر و ساماني      مي­گيرد. در جنگ جهاني اول كه روس‌ها مردم مهاباد را قتل عام مي‌كنند مالش به يغما مي‌رود اما از مرگ رهايي مي‌يابد. همسر اول او مي‌ميرد، دخترش نيز در چهاده سالگي با مرگ خود، پدر را داغدار مي‌كند. همسر ديگري اختيار مي‌كند كه دختر «سلمان آقا» يكي از بازرگانان ورشكسته‌ي مهاباد است كه همسر خود را به خاطر بي‌حجابي طلاق داده و فرزندي ندارد.

در كار و كاسبي بسيار فعال و كاردان بوده و پس از تاراج مهاباد توسط روس‌ها، دوباره وارد فعاليت شده و ثروتي به هم زده است. با دختر «حاج سيد محمد امين ساربان» ازدواج كرده كه تنها شانزده سال سن داشته و دختري بسيار زيبا روي بوده است. اگر چه تفاوت سني زن و مرد سي و دو سال بوده است اما چون زر بر سر فولاد نهي نرم شود.

پس از يك سال، خداوند پسري به آنها ارزاني مي‌دارد كه پدر را از اجاق كوري و مادر را از بي‌فرزندي مي‌رهاند: «مال دنيا براي امروز نباشد براي كي باشد؟ براي هفتم پسر قابلمه‌ي چهار قفله‌ي زنجيرداري مي‌خرم و هر كه را مي‌شناسم دعوت مي‌كنم. «ملاطاها» بايد بانگ بر گوش فرزندم بخواند. نام او را «عبدالرحمان» خواهم گذارد.

مي‌گويند كودك بسيار ناآرام و هميشه گرياني بوده‌ام اما همه چيز و همه كس پدر و مادر، بوده‌ام و بس. گويا مادرم پس از نماز هميشه اين دعا را مي‌خوانده است: «خداوندا پسر ديگري به من عطا نكن تا شريك محبت عبدالرحمن نشود».

هنگامي كه به دنيا آمدم اواخر بهار 1300 شمسي بود و در شناسنامه‌ام كه هفت سال پس از تولدم گرفته شده تاريخ تولدم هجدهم تيرماه است.

در پاييز همان سال، لشكر «اسماعيل آقا سمكو» براي جنگ با عجم، مهاباد را اشغال و با ورود «شكاك» به شهر، اهالي را غارت مي‌كنند. گويا «اسماعيل آقا» همچنانكه خواسته است كردها را از شر عجم برهاند خواسته است مال و سامان كردها را هم از تعدي آنها مصون دارد.

حال اگر مردم شهر بعضي اموال خود را در جايي خارج از شهر پنهان كرده‌اند تا از تاراج شكاك مصون بماند، پدرم به اميد آنكه «كاك حمزه» برادر «قرني آقا مامش» دوست نزديك او و مشاور اسماعيل آقا است و اين نسبيت، گزندي متوجه او نخواهد كرد از پنهان كرد اموال خودداري مي‌كند. اما از بد حادثه، برادر، همراه لشكر «اسماعيل آقا» نيست و تمام دارايي پدر، حتي كهنه‌هاي من نيز به يغما مي‌رود. پدر به مادرم مي‌گويد: « نگران مال دنيا نباش همه چيز درست مي‌شود. » و مادرم فرياد مي‌زند: « نگران مال دنيا نيستم اما حتي تكه‌ پارچه‌اي ندارم كه دور فرزندم بپيچم.»

ماجراي غارت مهاباد نيز داستاني غريب و شگفت‌انگيز است: زنان را لخت كرده‌اند اما روي برگردانده و گفته‌اند : «خواهر شلوارت را در بياور و خودت بده. من اين كار را نمي‌كنم، خدا را خوش نمي‌آيد. مردان شهر را نيز به بيگاري گرفته‌اند تا اموال غارت شده را برايشان جابجا كنند. «ملا عارف» شاعر در اين باره مي‌گويد:

پيراهن دختران و زنان و بانوان شهر

ئاوال كراسي كيژ و ژن و خانمي وه‌ته‌ن

غارتگران پدر سگ گوزو به تاراج بردند

دايان رنين ئه‌واني سه‌باباني قون ترول

قاضي و ملا و تاجر و اصناف شهر هم

قاضي و مه‌لا و تاجر و ئه‌سنافي خه‌لكي شار

زير كتك به بيگاري برده شدند

گيران به سوغره‌ كه وتنه ژيرباري داروكول

شكاك، كردهاي مهاباد را تنها غارت كردند اما ترك زبان­هاي ساكن منطقه را كشتند. يكي از اين تركهاي آذري دوست پدرم بود. او و همسرش به خانه‌ي پدرم پناه آوردند و در امان ماندند. همسر «كربلايي فتح‌الله زنگاني» كه خود كودك شيرخواره داشت به من هم شير داده است. تا اوان جواني هم هرگاه مرا مي‌ديد چون پسر خود گرامي مي‌داشت و اشك شوق مي‌ريخت.

مادر در سن هفده سالگي به بيماري سل مبتلا و مدتي بعد ديده از جهان فرو بست و يگانه فرزند دو ساله‌ي خود را تنها گذاشت. خانمي به نام «شرافت خاتون»، مدتي وظيفه‌ي شير دادن مرا بر عهده گرفت. سپس خانمي ديگر به نام «رقيه خاتون» سرپرستي مرا پذيرفت. تا اينكه پدرم براي چهارمين بار ازدواج كرد و اينبار با دختري از خاندان قاضي‌هاي سردشت به نام مريم كه من او را به نام «دختر قاضي» مي‌شناختم وصلت كرد. پس از دو سال زندگي با «رقيه خاتون» دوباره يتيم افتادم و به مادر سوم سپرده شدم.

خدا خواست و پس از مدتي كوتاهي صاحب خواهري شدم كه هم از تنهائيم رهانيد و هم مونسم شد يعني تنها پنج سال تنها ماندم. پدرم با اين ديدگاه كه «بچه اردك بايد ملوان باشد» از همان پنج سالگي، تدريس الفبا و عم جزء را آغاز كرد. در س خواندن چه سخت و ناگوار بود. هر چه ياد مي‌گرفتم ساعتي بعد فراموش مي‌كرم. در درس خواندن سواركاري تنبلي بودم. پدرم مي‌گفت: « به مجرد اينكه عم جزء را روان كردي مي‌فرستمت نزد ملاي «بالكي» در «خانقاه شيخ برهان» كه خواندن كامل قرآن را بياموزي. مردي مبارك و قرآن خواني برجسته است. اين آرزو هرگز محقق نشد چون به محض خواندن يك سوره، نه تنها سوره‌ي پيشين، بلكه الفباي آن را نيز از ياد مي‌بردم. «خدايا از دست اين پسر دبنگ و نازيرك چكار كنم؟ الله اكبر الله اكبر. . . به خدا بفرستمش نزد ملا «طلبگي» بخواند بهتر است. از من نمي‌ترسد اما به خاطر ترس از درس مي­خواند.»

يادم مي‌آيد روزي بازويم را گرفت و از خانه بيرون رفتيم. وارد مكاني تاريك شديم . چند تكه حصير پهن شده و حدود بيست كودك هم سن و سال خودم، روي آن نشسته بودند. يك آخوند عمامه به سر كه دو تكه چوب در دست داشت برخاست و با صداي كلفت، به پدرم خوشامد گفت. پدرم گفت: «ماموستا دستت را بده»

دست من را در دست آخوند گذاشت و گفت: « پسرم را آورده‌ام. گوشتش مال تو استخوانش مال من. شرايط طلبگي چيست؟»

ماموستا فرمود: «ماهي يك قران،هزينه‌ي غذا دوشاهي و يك حصير براي نشستن. اگر درس نخواند و هاروهاجي كند حسابي تنبيه مي‌شود.»

معامله انجام شد: خيرشو ببيني. از آن روز به بعد، مي­بايست از اول وقت به مكتب مي‌رفتم و درس مي‌خواندم و بعدازظهر در كوچه‌ها ول بگردم و بازي كنم. جيره‌ي روزانه‌ام نيز دو شاهي  در روز يعني يك صدم تومان بود كه از سرم مي‌آمد و از پايم در مي‌رفت. يك شاهي نخود و كشمش در جيب مي‌ريختم و دنيا را روي سرم مي‌گذاشتم.

«ملا عبدالرحمن» همسري به نام «خاتو امان» داشت كه در و همسايه او را «امان ملا عبدالرحمن» مي‌گفتند. روزها از صبح تا بعدازظهر در تنور خانگي وسط مكتبخانه نان مي‌پخت و مي‌فروخت. از صبح تا تنگ ظهر فقط دود بود و سياهي تنور. اما وقتي از نورگير اتاق نور خورشيد و دود به هم مي­آميختند، ستوني از نور و دود درست مي‌شد كه بسيار لذت مي‌برديم.

ملا صداي بمي داشت و با صداي بلند حرف مي‌زد، اما تن صدايش در برابر «خاتوامان»، صداي بال يك مگس در برابر نعره‌ي شير بود. هميشه هم دعوا و فحش و ناسزا گفتن به همديگر ماهم عاشق دعواي اين دو.

ماموستا در قسمت بالاي اتاق يعني نزديك دودكش (كه نورگير هم بود) مي‌نشست و با دو چوبي كه در دستانش داشت چشم از ما بر نمي‌داشت. هر طلبه‌اي كه حواسش پرت مي‌شد با چو ب ماموستا تنبيه مي‌شد. چوب فلكي هم پشت سر ماموستا بود كه هز از چند گاهي يكي از بچه‌ها به خاطر عدم رعايت مقررات مدرسه، پايش را به چوب ماموستا مي‌سپرد. اگر شاگردي مي‌خواست رفع حاجت كند بايد انگشتانش را بلند مي‌كرد و اجازه مي‌خواست. پس از گرفتن اجازه هم بايد يك چوب از ماموستا مي‌خورد تا بتواند بيرون برود. ما هم كه كف دستهايمان پس از مدتي به چوب ماموستا عادت كرده بود، روزي دو سه بار به بهانه‌ي رفع حاجت از اتاق خارج مي‌شديم تا براي لحظه‌اي هم كه شده از درس خواندن رها شويم.

همينكه ماموستا به دستور «خاتوامان» جهت خريد مايحتاج روزانه به بازار مي‌رفت فرصت مناسبي براي درس نخواندن و شيطنت مهيا مي‌شد. بهترين بازي‌هاي ما مگس پراني بود و مگس هم آنقدر زياد بود كه هرگز تمامي نداشت. مگس‌ها را با انواع و اقسام شيوه‌ها گرفته و پس از فرو كردن چوب در ماتحتشان، آن ها را پروار مي‌داديم. تا ماموستا بر مي‌گشت صدها موشك مگسي در آسمان اتاق جولان مي دادند. البته بابت اين مگس پراني ها نيز چه كتك‌ها كه نخورديم و چه فلك‌ها كه نشديم.

يك روز زمستاني و پر برف،‌موقع ناهار بود كه براي نخستين بار در زندگي، صداي توپ و آتشبار به گوش ما بچه­ها خورد. آن وقت‌ها مسلسل را «شيستير» (شصت تير) مي‌گفتند. رنگ از روي ماموستا پريد و مرتباً آب دهن قورت مي‌داد. خاتوامان بر سر و سينه مي‌زد و گريه مي‌كرد. ما هم به تبعيت ا زآنها مانند گروه سمفونيك شروع به گريستن كرديم. ماموستا با صدايي گريه‌آلود فرمود: « به خانه هايتان برويد.» ما هم بدون آنكه بدانيم براي چه گريه مي‌كنيم همگي به خانه‌هايمان بازگشتيم.

موضوع را براي پدرم تعريف كردم. خنديد و گفت:

« لشكر «ملا خليل» عليه دولت شوريده است. ملا نمي‌خواهد مسلمانان، كلاه پهلوي بر سر بگذارند و كافر شوند. نيروهايشان به بلندايي اطراف شهر رسيده‌اند و دولت با توپ و مسلسل به استقبال آنها آمده است. خدا ملا خليل را موفق گرداند انشاءالله شكست نخواهد خورد.»

پدرم و بسياري از دوستانش كه به ميهماني ما آمده بودند براي سربلندي «ملا خليل» دعا مي‌كردند و مي‌گفتند : «خدا به مسلمانان رحم و از كفارمان برهاناد.» اما پدرم به خاطر اينكه يكبار در لشكركشي شكاك، هست و نيستش بر باد رفته بود فقط به خاطر مبادا و نه از ترس ملاخليل- مال و نقدينه‌اش را پنهان كرده بود. آن دم، من هفت ساله بودم. به خاطر سخنان پدر و دوستانش كه از رشادت ملا خليل بسيار مي‌گفتند، «ملا خليل كرد» را دوست داشتم و از دولت متنفر بودم.

در گوشه­ي خانه، گردو بازي مي‌كردم، هر گردويي كه مي‌شكست با خودم مي‌گفتم: «سرباز عجم شكست خورد.» و دعا مي كردم: «خداوند لشكر عجم را در هم بشكن و ملا خليل را ياري رسان.» متأسفانه ملا خليل و منگور نتوانستند مقاومت كنند و ارتش به ياري عشاير «گورگ» و «مامش» ، سپاه «ملا خليل» را در هم شكستند، مال و سامانشان را به تاراج بردند، چند نفر سران «منگور» را زنداني و كتابخانه‌ي «ملا خليل» را در بازار «مهاباد» به حراج گذاشتند. پدرم بسياري از كتابهاي ملا خليل را دوباره خريد و به خانواده اش بازگردانيد.

در آن كتابخانه، كتاب هايي چون«عم جزء و تبارك»، «اسماعيل نامه » ، «عقيده‌ي شيخ سميع» و «احمد شيخ مارف نودي» را خواندم.

 «قاضي محمد» كه آن روزها «ميزرا محمد قاضي» نام داشت به صورت افتخاري و بدون دريافت حقوق و مزايا به عنوان مدير معارف (آموزش و پرورش ) مهاباد برگزيده شده بود.

«قاضي محمد» به عنوان نماينده دولت، بايد با سركشي به مدارس سطح شهر، كيفيت آموزش آنها را مي‌آزمود. قرار بود به بازرسي مدرسه ما هم بياد. ماموستا به من گفت: «پسرم اگر گاهي تنبيهت كرده‌ام نبايد ناراحت شوي . تنها به خاطر ياديگري خودت بوده است. دوست دارم تو را به مدير معارف بشناسانم. اگر سئوالي پرسيد خوب جواب بده.»

اي بخت! بد چرا من؟ تو گوئي مدير، چگونه مردي باشد؟ چه سئوالي بپرسد؟ . . . .

يك روز مدير ناگهان وارد اتاق پر از مگس و دود شد. ماموستا من را نشان داد. و گفت: «قربان! اين پسر را امتحان كن.» مدير فرمود: «چيزي بخوان»، «احمديه بور» را خواندم:

(ره‌ئس سه‌ره، عه‌ين چاوه)

رأس سر است، عين چشم است

بدن قالب و اسم، نام است

به‌ده‌ن قالب، ئيسم ناوه

جين و جهت، پيشاني

جه‌بين و جه‌بهه‌ت «تويله»

مكروكيد و حيله، فريب است

مه‌كر و كه‌يد و حيله «فيله»

گفت : آفرين! اما چرا گفتي «فيله و تويله». بايد با لام «تفخم» تلفظ مي‌كردي؟

(در گويش كردي شيوه‌ي قرائت برخي كلمات بسيار مهم است به گونه‌اي كه تلفظ يك واژه به صورت تفخم يا ترقق، ممكن است معناي واژه را به كلي دگرگون سازد).

من آفرين گرفتم و ماموستا نيز از اينكه دل مدير را به جاي آورده‌ام لبخندرضايتي بر لب داشت. مدير هم فراموش كرد  بپرسد «تويل» و «فيل» يعني چه؟ تا مثل خر در گل گير كنم. چون همه چيز را طوطي واري ياد گرفته‌ و نمي‌دانستم چه خوانده‌ام. بالآخره مدرسه بسته نشد، آن هم در سايه‌ي زيركي من.

هشت ساله بودم كه برادر ديگري به جمع خانواده مان اضافه شد. تعداد فرزندان خانواده به سه رسيد: «عبدالرحمن» ، «زينب» ، «عبدالله» دوران كودكي، جداي از درس خواندن در مدرسه، با گردوبازي، تيله بازي، فلاخن بازي و . . . . از پيش از نماز ظهر تا غروب، با پاي پتي جست و خيز مي‌كردم و آن نمي­دانستم چقدر سعاتمند هستم. شب‌ها پس از خوردن شام به كوچه مي‌رفتم و تا نيمه‌هاي شب با بچه‌هاي محله بازي مي‌كردم. بازي هاي شبانه‌‌ي ما هم اينها بودند: «مه‌لا ته‌ق ته‌تقين»، «كه‌ري سووري پشت دريژ»، «كلاوين»، «هه‌يجو»، «چاوشاركينه»، «همزه‌لبو». چون مادرم به مرض سل از دنيا رفته بود و پدرم بيم آن داشت كه من نيز به اين بيماري مبتلا شده باشم تمام هم و غم او استفاده‌ي من از هواي پاك به حد كافي بود  از يكسو و از سوي ديگر نمي‌خواست مانند كودكان شهري، لوس و بچه‌ننه بار بيايم. از اين رو بهاران و تابستان مرا به روستاي «ماسوي دايماو» نزد «مام سيد» كه «سيد محمد لاجاني» نام داشت (و من او را مامه سه‌يد مي‌گفتم) يا روستاي «ساره‌وانان» نزد دايي‌هايم مي‌فرستاد. به واقع ، زندگي كودكان روستايي را هيچ كودك شهري نمي تواند درك كند. كودكان روستا، پادشاهان بي‌تاج و تخت جهان هستند. از بوق سحر تا غروب آفتاب در ميان دشت و كوه به گشت و گذار و بازي مي‌پرداختيم. لانه‌ي پرندگان را پيدا كن، دام پهن كن، تخم‌هايش را بدزد، ازدرخت آويزان شو . . .  طرفهاي غروب هم كه نگو. منتظر باش تا گله به روستا باز گردد آنگاه برو و الاغي پيدا كن و بر پشتش سوار شو و مراقب باش كه نيفتي. شايد بيش از بيست بار در الاغ سواري سرم شكسته باشد اما سر شكستن در راه الاغ سواري چه خلعتي و چه نعمتي است. در ميان پسر دايي‌هايم «محمد امين» و «مامه‌رحمان» همسن و سال و دوست صميمي خودم بودند.

ديدن جاهاي بلند تحريكم مي­كرد مي­خواستم ببينم آن سو چه خبر است. بسياري اوقات تنها به سوي قله‌ي كوهها حركت مي‌كردم. يكبار كه مي‌خواستم به نوك كوه «هومام» در «ماسوي» بروم مدت زمان زيادي طول كشيد. خانواده‌ي «مام سيد» تصور مي‌كردند مار نيشم زده است. چند نفر را در پي­ام فرستاده و پس از نااميدي از يافتنم، باز گشته بودند. . . .

با چوپان منزل «مام سيد» به چوپاني مي‌رفتم، نام گياهان را از اين و آن مي‌پرسيدم و از پيرمردها مي‌خواستم برايم داستان تعريف كنند. در شناختن حيوانات، يكپا استاد شده بودم، با چوپانان نان و شير مي‌خوردم و روي زمين مي‌خوابيدم. زندگي شهر نشيني را به كلي از ياد برده بودم.

پس از پايان دوره‌ي مكتبخانه، مرا جهت شروع دوران فقاهت به حجره‌ي «مسجد عباس آقا» فرستادند. آخوندي كه مرا به او سپردند مردي بلند بالا، ريش پهن و سياه مو، با چشمان برآمده و بيني بلند بود كه «ملا سعيد شيته» نام داشت. طلبه‌ي ديگري هم نزد او درس مي‌خواند با هيكلي گوشتالو و چشمان روشن كه «فه‌قي بايز» نام داشت. نخستين كاري كه بايد ياد مي‌گرفتم رفتن به در خانه‌ي مردم پس از غروب آفتاب و درخواست غذا بود. «نان طلبه! رحمت خدا بر شما باد». نان محله را جمع مي‌كردم و به حجره مي‌آوردم. پس از چند روز شرمندگي و من و من كردن، اين كار را ياد گرفتم. قرار شد «گلستان سعدي» بخوانم و پس از آن تعريف و معنا كنم. قرآن خواندن هم كه جاي خود داشت. بايد هر ختمي را روان مي­كردم. ملا سعيد تنها عربي مي دانست و حتي نمي توانست نام خود را هم به خوبي بنويسد. خط و زبان فارسي از وظايف « فه‌قي بايز» بود.

يك روز چون بلاي ناگهان، پسري را به حجره آوردند كه از من قد كوتاهتر اما سرحال­تر بود. پسري با چشمان تيز كه حكم عيزرائيل را براي من داشت. او نيز بايد گلستان مي‌خواند و آنقدر زيرك بود كه نمي‌توان وصفش كرد. من با هزار بدبختي دو بيت حفظ مي‌كردم اما او ابيات را در مدت كوتاهي قورت مي‌داد. حالا بيا و از ماموستا سيلي و كتك بخور كه چرا او آنقدر باهوش است و تو كم هوش و حواس. هميشه پيش خودم او را نفرين مي‌كردم كه خدايا او را بكش و شرش را از سرم كم كن. نام او هم «عبدالرحمن» پسر «صوفي مينه» بود كه بعدها به نام «ذبيحي» شناخته شد. ذبيحي مانند من طلبه‌ي دايمي و رسمي نبود، درس مي‌خواند و آخر وقت به خانه بر مي‌گشت. كم‌كم با هم آشنا شديم و در خواندن گلستان هم كمك حالم شد. اين آشنايي پيش از پنجاه سال ادامه داشت و اكنون نيز ادامه دارد.

درست يادم نمي‌آيد چه سالي بود كه دولت فرمان داد به استثناي «آخوندها» و «طلبه­ها». همه‌ي مردان بايد كلاه پهلوي بر سربگذارند و استفاده از لباس كردي ممنوع شد.

 آخوندها و فقها نيز براي معافيت از اين مساله بايد مجوز اخذ مي­كردند. اين فرمان براي امنيه­ي  دكان و بازار بهانه­ي مناسبي شده بود كه هر كس را با لباس كردي در سطح شهر‌ها و روستاها آمد و رفت مي‌كرد يا تنبيه جدي و چوبكاري مي­كردند يا با اخذ رشوه از رها مي‌كردند.

خدايا پس «ماموستا ملا سعيد» و «ما» چكار كنيم؟ پس از جر و بحث بسيار قرار شد نزد حاكم رفته و در خواست مجوز كنيم. «ملا علي» مؤذن نابيناي مسجد هم گفت: «مبارك است من هم با شما مي‌آيم.»

بعد از ظهر يك روز گرم، «ماموستا» و «فه‌قي بايز» و «ملا علي» و من راه افتاديم. پرسان پرسان، نشاني منزل حاكم را پيدا كرديم. چرا به محل كارش نرفتيم؟ نمي دانم.كولون يك دروازه­ي بزرگ را زديم، كسي جواب نداد. ناچار ملا سعيد با يك قطعه سنگ و ملا علي باعصاي خود بر درب كوفتند، در حالي كه آن دروازه، درب پشتي بود و رو به طويله باز مي‌شد و اساساً رفت و آمدي از آن صورت نمي‌گرفت. آخر سر به دنبال سنگ و عصا كوفتن فراوان بر درب، حاكم بيچاره ديوانه‌وار از خواب نيمروز پريد و به سوي ما آمد تا بداند چه اتفاقي افتاده است. در باز شد. مردي با هيكل درشت كه بيشتر به گراز مي‌مانست پس از باز كردن درب به زبان فارسي پرسيد: چه مي‌خواهيد؟

من از ديدن حاكم آنقدر ترسيده بودم كه مي‌لرزيدم، ديگر يادم نمي‌آيد آن سه فارسي نابلد، چگونه پاسخ دادند. فقط مي‌دانم حاكم با صداي بلند فرياد  زد: «برويد از جلو چشمانم گم شويد». در را تند بست و ما دست از پا درازتر پشت در مانديم. پس از آن، فحش و ناسزاي ما به حاكم شروع شد و به سوي مسجد بازگشتيم. «ماموستا ملا سعيد» كه بسيار افسرده بود گفت:

-   به جهنم كه بيرونمان كرد. از وقتي كه قيافه‌اش را ديده‌ام قساوت سراسر وجودم را فراگرفته است.

مرتب دعا مي‌خواند و آروغ مي زد تا قساوت خود را بيشتر نشان دهد. قساوت به صورت آروغ از وجودش بيرون مي‌ريخت. تنها چاره اين است كه مهاباد را به سوي «خانقاه شرفكند» ترك كنيم تا توطئه­ي كفار به پايان آيد.

پدرم خيلي دوست داشت كه با آنها به خانقاه كه مكان مقدس و متبركي بود و درس خواندن در آنجا بركت داشت بروم. بقچه و وسايل سفر پيچيده و تخم مرغ پخته و نان آماده شد. صبح يكي از روزها مهاباد را به مقصد شرفكند ترك كرديم.

معلوم شد كه حاكم در داستان سرايي يد طولاني دارد. از روزي كه ما نزد او رفته و حضرتش ما را بيرون رانده بود به هر كس مي‌رسيد ماجرا را تعريف مي‌كرد:

 خيلي عجيب بود. من خسته از كار اداره، ناهار خورده و خوابيده بودم. با سر و صداي كوبه­ي درب پشتي از خواب پريدم. فكر كردم كسي براي دستگيريم آمده است. با هزار ترس و لرز در را باز كردم. چي ديدم؟ يك دراز ريش گزي، يك جاق گوشتالو، يك كور عصا به دست و يك كودك خردسال كه آمده بودند اجازه دهم كلاه بر سر نگذارند. هرگز چنين منظره­اي را نديده و هرگز هم اين چنين نترسيده بودم.

در خانقاه در يك حجره‌ي چهارمتري مستقر شديم دگرباره و درس خواندن آغاز شد. گلستان را به پايان رسانده و بوستان را آغاز كرده بودم و در كنار آن درس عربي را از كتابهاي «تصرف زنجاني» و «عوامل» و «نموذج» و «حمديه» فرا مي‌گرفتم. هر درسي را كه مي خواندم بايد از بر مي‌كردم. اما آيا محتواي مطالب را واقعاً مي‌فهميدم؟ خدايا تو شاهدي كه نه.

اجازه بدهيد در مورد «خانقاه شرفكند» كه چند بار از آن نام برده‌ام برايتان بگويم، چگونه ساخته شده و نخستين بار كه من آن را ديدم چگونه بود؟

«يوسف» نامي، پسر يك كشاورز از اهالي «قه‌شان و ماوه‌ت» منطقه‌ي كردنشين تحت سلطه­ي عثماني پيشين و عراق امروز، پس از پايان دوره طلبگي و كسب اجازه نزد «شيخ عثمان سراج‌ الدين» به «تويله» رفته و از «مديري» به «خلافت» رسيده سپس به «برهان» كه يكي از روستاهاي منطقه‌ي «مكريان» است نقل مكان كرده است. در آنجا مريدان بسياري پيدا كرده و از محل كمك اين و آن، مريدان جوان را تربيت و خود نيز مرد بسيار شريفي بوده كه بدون ادعاي كشف و كرامات، همه چيز را به شرع مقدس احاله داده است. ملاهاي منطقه نيز بتدريج مريد او شده و اهالي منطقه نيز به دنبال ملاهاي خود، مراد خود را برگزيده‌اند. در اين ميان درخواست‌هاي فراوان مردم براي تأسيس يك تكيه سرانجام به تأسيس خانقاهي در «قشلاق شرفكند» انجاميده است.

اكنون علاوه بر صوفي و تارك دنيا، طلبه و آخوند بسياري در شرفكند به عبادت و درس مشغولند و هزينه‌ي نگهداري خانقاه از محل موقوفات و عطاياي مردم تأمين مي‌شود. بزرگ خانقاه «شيخ محمد» پسر شيخ است كه «آخوندي» پر آوازه است اما طالب «شيخ شدن» نسيت. فقه تدريس مي‌كند و فتواي شرعي مي دهد. مي‌گويند زماني اين خانقاه مملو از صوفيان و تاركان دنيا بوده است اما زماني كه من به آنجا رفتم خبري از آنها نبود. گويا مانند «ماموت» ها نسل ايشان نيز رو به انقراض گذاشته است. مي‌گويند يكبار، يك نفر «شكاك» كه به خانقاه آمده و تاركان بسياري در آنجا ديده پس از ترك خانقاه، گذارش به دير مسيحيان افتاده كه مملو از دختران زيباروي تارك دنيا بوده است. رو به سوي دير مسيحيان با صداي بلند مي‌گويد: «چند نفر از نرينه‌هاي محمد پيغمبر در خانقاه هستند اجازه دهيد با مادينه‌هاي عيسي وصلت كنند... .»

«عزيز رابيه شه‌ل» كه دزد و راهزن بود، پيش از نماز عشاء، حدود يك ساعت مي‌خوابيد و در اين باره، مي‌گفت: خواب پس از غروب، خواب شبانه را از سرم مي‌پراند و براي دزدي به كار مي‌آيد. از اين جمله‌ درس بسياري گرفتم، چرا كه نوشتن شبانه، همين بهره را داشت.

«شيخ محمد» براي هر كس، نامي انتخاب كرد و به من گفت: «جوجه». «ملا محمد امين نامي» را «فه‌ريكه‌ كه‌ر» نام گذارده بود. سري گنده با بيني بزرگ داشت و در خانقاه همه را مي‌خنداند. خودش مي‌گفت: «خدا انسان را آفريده است كه خسته نشود و جماعتي را نيز آفريده است كه با شوخي‌هاي خود، خستگي را از تن‌ آنها بگيرند.» داستانهاي عجيبي تعريف مي‌كرد. يكبار گفت: «پيامبر را به خواب ديدم كه فرمود: «ملا تا زنده­اي در حال حيات باش». از كساني كه در خانقاه زندگي مي­كردند و نام آنها را به ياد دارم، «مام جعفر و محمد يار» «ملا رسول سلطاني»، «ملا حسين كاك ملا زاده»، «حاج مام حسين منگور»، «كاك شخلي»، «شيخ شامي»، «سيد رشيد» شاعر بودند. مردان تنبل و بيكاره هم در خانقاه بسيار بودند كه با نان و دوغ سد جوع مي­كردند، بيكار مي‌آمدند و بيكار مي‌رفتند. به قول مام هيمن: «خانقاه مانند كشتي نوح است هر چه بخواهي در آن پيدا مي‌كني.»

نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:11

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(2)

 

«شيخ شامي» كه نام واقعيش «ملا مصطفي سابلاغي» بود، تارك دنيا در يك حجره زندگي مي‌كرد. از هنگامي كه «مهدي نامي» ، «ابن الحاج» را خوانده بود آرزو مي‌كرد «محمد مهدي» را ببيند. يك روز جواني زيبا روي با چشمان درشت و خالي بر گونه، او را به حجره‌اش دعوت مي‌كند. جوان مي‌گويد: « من سيد و نامم محمد است. . . » تا ملا براي وضو گرفتن مي‌رود جوان ناپديد مي‌شود. سئوال مي‌كند: «كجا رفت» : مي‌گويند : «ما او را نديده‌ايم» تصور مي‌كند كه آن جوان زيباروي، محمد مهدي بوده است. سپس مي­گويد: «شام ظهور مي‌كند بايد به دنبالش برويم.» همه‌ي مال و املاكش را حراج مي‌كند و به سوي دمشق مي‌رود. پس از دو ماه بازگشت و گفت: «تا سليماني و از آنجا به كركوك رفتم، پولي برايم باقي نماند، ميهمان خانقاه سيد احمد شدم. وقتي پرسيد: «دنبال چه مي‌گردي؟» گفتم: «براي ديدن محمد مهدي به دمشق مي‌روم.» سيد گفت: «خيلي ساده‌اي. تو نه گذرنامه‌ي عراقي و نه گذرنامه‌ي سوري داري. بازداشتت مي‌كنند و پول هم نداري. پول بازگشتم را داد و من هم برگشتم. از آن روز شيخ محمد به «شيخ شامي» شهرت يافت.»

خدا بركت دهد، خانقاه تنبل­خانه­اي بود كه منزلگاه همه‌ي تنبل‌ها و بهشت برين آنها به شمار مي­آمد. كودكان منزل شيخ، جز بدخويي، شيطنت و بد اخلاقي چيز ديگري ياد نگرفته بودند. كار آنها فقط دزدي از باغهاي ميوه و جنگ و دعوا درست كردن با اين و آن بود. در خانقاه با يك جوان هم سن و سال خودم به نام «محمد امين» پسر شيخ الا‌سلام آشنا شدم كه پسر عمه‌ي فرزندان شيخ بود. او هم مي‌بايست نزد « ماموستا ملا سعيد» درس خوانده و در خانه‌ي شيخ زندگي كند. نمي‌دانم او با هوشتر بود يا من، اما همين را مي‌دانم كه در ياد نگرفتن درس، گوي سبقت را از همديگر ربوده بوديم. هر دو به يك اندازه كتك مي‌خورديم و به يك اندازه  فحش و ناسزا نصيب مي‌برديم. تنها تفاوت ما اين بود كه او طبع شاعري داشت و خود را از من هنرمندتر مي‌دانست. اما چه اشعاري؟ خدا نصيب دشمن كند. من هميشه اشعارش را هجو مي‌كردم، اما سرانجام دست بردار نشد و شاعري بسياري بلند پايه شد. او كسي جز «هيمن» نبود.

مهمترين كارهاي مشترك ما در خانقاه، شكار عقرب، دزدي از باغها، مرغ دزدي از خانه­ي شيخ و خلاصه هزار و يك كار خلاف ديگر بود.

يك بار هنگامي كه براي سركشي به خانه باز گشته بودم، يك ملاي جوان مهمان ما بود كه از ترس سربازي خود را پنهان كرده بود. پدرم به خاطر رابطه‌ي دوستي تلاش كرده بود شناسنامه‌اش راعوض كند. در مقابل اين خدمت، از پدرم خواست من را براي ادامه‌ي تحصيل نزد خودش ببرد. او خودش هم كه نامش «سيد محمد» بود «مستعد» بود و نزد ملاي بزرگ تلمذ مي‌كرد. همراه او به «پسوه» رفتم كه محل استقرار «قرني آقا مامش» بود. قرني آقا آشناي نزديك پدرم كه شنيده بود من به پسوه آمده‌ام فرمان داد كه روزها در مسجد درس بخوانم و شب‌ها براي استاحت به قلعه بروم. زمستان آن سال، اگر چه بسيار بر من سخت گذشت اما با پسران «قرني آقا» هم خانه شدم و بايد مطابق سنتهاي آنها زندگي مي‌كردم. قرني‌ آقا مرد عجيبي بود: بسيار شجاع، پر هيبت و كم حرف. غروب‌ها كه به اتاق نشيمن مي‌آمد بالاي مجلس مي‌نشست. تا شب به سر مي‌آمد مانند هيكل بودا، آن بالا مي‌نشست و بدون آنكه كلمه‌اي حرف بزند تنها تسبيح مي‌گرداند. مرتباً با خود سخن مي‌گفت: گاهي تبسمي مي‌كرد و گاهي هم رو تلخ مي‌كرد. شايد خاطرات زندگي پرفراز و نشيب خود را نشخوار مي‌كرد. اما ما بيچاره‌ها چي ؟ من و دو پسر و دو نوه‌اش بايد در گوشه‌ي پايين اتاق روي زانو نشسته، حتي يك كلمه هم صحبت نكنيم. كافي بود لب بجنبانيم آنگاه كتك­كاري نوكران بود و بس. بيش از شش ساعت روي دو زانو نشستن و لب فروبستن و حتي اجازه‌ي بيرون رفتن هم نداشته باشي. من هم برا ي خودم بزمي‌ساز مي­كردم. به محض آنكه قرني آقا يك لحظه رو برمي‌گرداند با ادا درآوردن و لب و لوچه تكان دادن و زبان در آوردن بچه‌ها را مي‌خنداندم. آقا بلافاصله امر مي‌كرد: «بياييد آنها را ببريد.» و آنگاه  بچه‌ها كتك مفصلي از نوكران مي‌خوردند و بازار گريه و زاري ساز مي‌شد. پس از كتك كاري مفصل آقا مي‌گفت: «خجالت نمي‌كشيد بي‌ حياها ! ببينيد پسر حاجي ملا چقدر با شرم و ادب است.» بندگان خدا جرأت هم نمي‌كردند بگويند همه‌ي حقه‌ها زير سر من است. روزهاي برفي، مردي به نام «كوزه‌ر»كه درشت هيكل وبلند بالا بود مرا روي كول مي‌گذاشت و به حجره مي‌برد و غروب‌ها هم به قلعه باز مي‌گرداند. پس از مدتي از شرّ اين زندگي «اربابي» هم رهايي پيدا كردم. در حجره، نزد «ملاسعيد » درس مي‌خواندم كه در سايه‌ي تعويض شناسنامه، سه نام داشت:

«داشاغلوجي»، «رباني» و «حميدي». روشنفكري از كار در آمده و مرد زمان خود بود. چند بار مرا آزمود و متوجه شد كه همه چيز را طوطي‌واري ياد گرفته و معنايش را نمي‌دانم. همه ظاهر و محتوا هيچ. گفت: «تو بايد از اول شروع كني.» كتاب دستور زيان عربي نوين چاپ شده در مصر را تدريس مي‌كرد. وادارم مي‌كرد قصايد كهن عربي را از بر كنم كه از آنچه به ياد مي‌آورم قصيده‌ي «امرالقيس» ، «سبعه معلقه» و «لاميه العجم طغرايي» بود. خودش هم بسياري از اشعار «نالي» را از بر كرده بود. عاشق «سيد جمال‌الدين افغاني» بود و مطالب بسياري در مورد او گرد آورده بود. من آرام آرام داشتم از مطالعه‌ و درس لذت مي‌بردم. در آن دوران، در حال خود شناسي بودم و دوران بلوغ را آغاز مي‌كردم. دل به دختري داده بودم كه همه چيز و همه كس من شده بود. مي‌گويند عشق افلاطوني دروغ است اما باور كني يا نه، به هيچ عنوان ميل جنسي به آن دختر نداشتم. تنها دوست داشتم او را ببينم و بس. هيچگاه فراموشش نمي‌كنم: با ديدن آتش‌، صداي آب، ستارگان آسمان، ماه و هر چه مظاهر زيبايي طبيعت بود، به ياد محبوبم مي‌افتادم. آهي مي‌كشيدم و اشك مي‌ريختم. هيچگاه جرأت هم نداشتم كه موضوع را به او بگويم چون او بسيار آراسته وسرزنده با پدري ثروتمند بود و من هم بضاعتي نداشتم اگر چه زياد به منزل آنها رفت و آمد مي‌كردم و روابط بسيار دوستانه‌اي هم داشتيم. خلاصه عشق پاك آمد و چند سال آزارم داد و پس از مدتي هم اين آتش فرو كشيد.

يكبار ديگر به خانقاه بازگشتم. اما اين بار خود «شيخ محمد» درس اصول و برخي مطالب فقه شافعي تدريس مي‌كرد. د رخانقاه با طلبه‌اي به نام «اسعد» هم حجره بودم.

«اسعد» چون با كسي دعوا كرده بود از خانقاه اخراج شد و من هم در دفاع از او خانقاه را ترك كردم. شبي دير هنگام بقچه‌ها را روي عصا بستيم و به روستاي «عيسي كند» رفتيم

 فكر مي‌كرديم حجره‌ي طلبه‌ها امكاناتي داشته باشد اما دريغ. حجره‌اي تاريك و خالي و هر دو هم سخت گرسنه.

خوب چكار كنيم؟ گفتم من مي‌روم نان گدايي كنم. به داخل روستا رفتم. شب دير هنگام بود و همه خوابيده بودند: در هر خانه‌اي را برنم عصباني مي‌شود. در انتهاي يك محله، حياط بزرگي ديدم. خواستم به آرامي در حياط را باز و از نزديك، صاحب خانه را پيدا كنم. يك نفر پرسيد: «كه هستي؟» گفتم كه هستم و چه مي‌خواهم. پاسخ داد: « به حجره برگرد، الان مي‌آيم.» چند دقيقه بعد همراه يك نفر ديگر با حصير و نان و كره و سرشير و سماور و چراغ وارد حجره شدند. مرد صاحب خانه گفت: « قول بدهيد مادامي كه در اين روستا هستيد براي گدايي نزد هيچكس نرويد و من را برادر خود بدانيد. راستي شما آواز خواندن دوست داريد؟» و بدون اينكه منتظر پاسخ ما باشد شروع به خواندن كرد. نامش «كريم كور آواز خان» بود. بيتي را كه مي‌گفت بار ديگر تكرار نمي‌كرد. اكنون هم پس از حدود شصت سال، هنوز آن صداي خوش، در گوشم تكرار مي‌شود. مدتي در حجره ماندم اما راستش را بخواهي درس ملاي مسجد ارزش فقهي نداشت و پس از مدتي، آهنگ سفر كرديم. يادم رفت بگويم پيش از هم داستان شدن با «اسعد»، از خانقاه به «منگوران » رفتم و همراه چهار نفر «طلبه‌ي» ديگر «ملا رسول كرمندي» شدم. بهار بود و «منگور» در كوهستان. ما هم در پايه‌ي كوه در چادر كنار ييلاق زندگي مي‌كرديم. اوج دوران جوانيم بود. دنيايي آزاد و هوايي خوش و زيبايي طبيعت و دختران «منگوران». مست جواني بودم و تنها چيزي كه بدان مي‌انديشيدم درس خواندن بود و بس.

مي‌خواستم از «كرمندار» به خانه بروم. «صوفي علي نامي» حيواني در اختيارم گذارد كه پاي پياده نروم. موقع برگشتن در كوهستان «كيفاراوي» كنار يك چشمه سيدي كوتاه بالا و چاق ديدم كه تمام بدنش پوشيده از گلوله و تفنگ بود. با صداي بلند گفت: «طلبه آتيش داري؟» سيگاري خاموش بر لب داشت. خيلي ترسيدم و پا به فرار گذاشتم. گلوله‌اي از روي سرم شليك كرد اما من نايستادم.

در آلاچيق «مام حسين آفان» بودم. پس از نماز عشاء، ملاي ده كه «ملا رحمان» نام داشت آمد و گفت: «يك سيد مسلح دركنار چشمه جلويم را گرفت و ماديانم را با خود برد.» همان شب هم چند رأس گاو از روستا به سرقت رفت. شانس آورده بودم. . .  روز بعد در كوهستان‌هاي منگوران به چند نفر برخوردم كه در كنار چشمه چاي درست مي‌كردند. مسلح بودند فهميدم راهزن هستند. نزد آنها رفتم و سلام كردم و با هم صبحانه خورديم. طوري صحبت كردم كه بفهمند طلبه هستم و ماديانم امانتي انست. گفتم: «برادران جمعانه­ي طلبه را نمي‌دهيد؟» يكي از آنها گفت: «مگر نمي‌بيني ما راهزن هستيم خدا را شاكر باش كه لختت نكرده‌‌ايم.» با اين وجود دو قران هم دادند كه از پول آن يك بره براي حجره خريدم.

در آن دوران يعني در تابستان 1315 شمسي خبر رسيد كه در مهاباد سيل آمده و شهر را ويران كرده است. شب پيش از آن هم خواب ديدم كه دندانهايم همه ريخته است.بسيار نگران شدم. چه بر سر پدر و خانواده‌ام آمده بود. به سرعت به مهاباد بازگشتم. شهر را بلايي بزرگ فرا گرفته بود. «ملا مارف كوكي» با قصيده‌اي بسيار شكيل، بعدها واقعيت را بازگو كرده.

در تاريخ هزار و سيصد و سه پنج شمسيبه روز جمعه دوازده جمادي‌الاولي، نهم مرداد

له تاريخي هزار و سسه‌دوسي، په‌لنجي شه‌مسي‌دا

به روژي جومعه دوازده‌ي جيمي يه‌ك نوي ماهي موردادا

يعني در هنگام جاري شدن سيل، من پانزده ساله بودم. دو خانه داشتيم كه همه را سيلاب برده و سه نفر از ساكنان آن از بين رفته بودند. پدرم كه در يكي از خانه‌ها منزل داشت در حال قرآن خواندن بود كه سيل جاري شده بود. خود را به پشت بام رسانده و از مرگ رهايي يافته بود اما سيلاب، قرآنش را با خود برده بود. سيل روز جمعه و هنگامي روي داده بود كه بسياري از مردم شهر به تفرجگاههاي اطراف شهر رفته بودند. بسياري از وسايل مردم كه توسط سيلاب به اين مناطق رانده شده بود توسط مردم جمع‌آوري و به صاحبانشان بازگردانده شد. يكي از آنها قرآن پدرم بود. بايد بگويم در آن دوران، پدرم ديگر ثروتمند نبود و بدهي نسبتاً قابل توجهي به مردم داشت. در مهاباد مغازه‌اي پارچه فروشي داشت و هميشه در حال خواندن كتابهاي ديني و تاريخي بود. نزد او سود هر متر پارچه بيش از دو شاهي حرام بود، با زنان معامله نمي‌كرد و به همين لحاظ، وضع ماليش رو به وخامت گذارده بود.

از ترس كلاه بر سر گذاشتن، چند ماهي خانه را ترك كرده و در خانقاه ايام گذرانده بود. آخرسر مجبور شديم از مهاباد كوچ و به روستاي «ترغه» از توابع بوكان كه دو دانگ آن متعلق به خانواده‌مان بود برويم. اراضي كشاورزي آن هم حدود چهار هكتار زمين ديم باآب كم بود كه محصول شكم سير كني نمي‌داد.

دو باب خانه هم در شهر داشتيم كه بسيار فقيرانه و گلين و اجاره‌ بهاي آن كم بود. اما در سيل مهاباد، خانه‌ي ما در روستا بود و پدرم براي سركشي به شهر آمده بود.

پس از آن بود كه به «كرمندار» و مدتي بعد به «تورجان» رفتيم و از آنجا به «مهاباد» بازگشتيم و در مسجد بازار طلبه‌ي «ماموستا ملا حسين مجدي» عالم سرشناس شدم. جداي از درس صرف و نحو، قصيده‌ي «بانت سعاد» «كعب بن زهير» و «لاميه العرب» «ابن الوردي» را مطالعه واز بر مي‌كردم. در همان زمان «ملا سيد محمد» ماموستاي پيشين و يكي از اعضاي خانواده شيوخ «بياره» و «شيخ معصوم» نيز نزد «ملا حسين» تلمذ مي‌كردند. شيخ بسيار درس نخوان و «سيد محمد» بسيار باهوش بود.

پسر عموي شيخ به نام «شيخ نصرالدين» كه همراه او به ظاهر ديندار و بسيار با شرم مي‌نمود طلبه‌ي «شيخ معصوم» بود. «نصرالدين» پسر «شيخ كامل» بود كه در منطقه­ي «طالش»، مقام «شيخ جانماز مبارك» را بدست آورده بود(بعداً در مورد آن توضيح خواهم داد).

دوباره به خانقاه بازگشتم. اين بار عاشق دختر «شيخ محمد» شدم كه نامش «فاطمه» بود. برادرانش راضي نبودند كه خواهر خود را به بچه‌ آخوندي كه نه مالكي ثروتمند و نه تاجرزاده‌اي شهري بود و آهي در بساط نداشت به همسري دهند. پدرم نيز كه اين موضوع را شينده بود بسيار عصباني بود: «تمام آرزويم اين بود كه پسرم ملا شود و دو طلبه پشت سر او حركت كنند. اگر پسر من است بايد در خانقاه ادامه دهد و در خدمت شيخ شرمسازم نكند. ...»

تذكرهاي شديد پدرم، تأثير بسياري روي من گذاشت بطوريكه ترك خانقاه همراه «اسعد» در واقع زدن دو نشانه با يك تير بود. يكي راضي شدن پدرم و دور شدن از دختري كه امكان رسيدن به او وجود نداشت و دوم اظهار وفاداري به «اسعد». با «اسعد» از «عيسي كند» به «وشتپه‌عليا» از توابع بوكان رفتيم كه «ملا محمد امين حاجي ملاي تورجاني« مدرس آن بود. آن زمان امنيه‌ي دولت هر كس را با لباس كردي مي‌يافتند لباسش را سوزانده و جريمه­اي اخذ مي‌كردند. طلبه‌ها از ترس، شبانه آمد و رفت مي‌كردند.

اوايل بامداد به «وشتپه» رسيديم. سه طلبه‌ي ديگر هم در آنجا درس مي­خواندند. وقت صبحانه ماموستا را ديده و تقاضاي جلوس كرديم. گفت: «اسعد كه برادرزاده‌ام است اينجا بماند اما طلبه‌ي ديگر را -كه مقصودش من بود نمي‌خواهم. او برود». دلم براي خودم سوخت. ماموستا گفت: «اما امشب ميهمان من باش و فردا صبح برو».

شب پس از خوردن شام نوبت طرح معما و لغز رسيد. اينجا ديگر دور، دور من بود اكثر معماها را من حل مي‌كردم و ساير طلبه‌ها را جا مي‌گذاشتم. فردا صبح ماموستا گفت: «تو هم اينجا بمان. وقتي براي بار نخست قيافه‌ات را ديدم فكر كردم آدم ساده لوح و ابلهي هستي اما مثل اينكه من اشتباه كرده بودم».

نزد او «شرح سيوطي» را در «الفييه‌ي ابن مالك» كه دستور زبان عربي است آغاز كردم.

درس ادبيات فارسي و حساب و انشاء را هم نزد او ياد مي‌گرفتم. ميانه‌ي ما هم  بسيار خوب بود. در تمام طول عمر با چنين مدرس خوشرو، بي‌ادعا و سبك روحي برخورد نكرده بودم. طلبه‌ها اصولاً از مدرسين و ماموستاها خوششان نمي‌آيد. دوست دارند جز در هنگام درس خواندن، در هيچ زمان ديگري ماموستاها را نبينند و به بازي و شيطنت خود مشغول شوند. اما ماموستا كه حتي بسياري اوقات از شوخي‌هاي ما هم بي‌خبر نبود، خود را از ما بزرگ‌تر     نمي­دانست و بعضاً در بازي‌هاي ما هم شركت مي‌جست. خدا خدا مي­كرديم شب‌هاي سه شنبه و جمعه نزد ما بيايد و در بازي‌هايمان شركت كند.

تنبلي، لباسي بود كه به تنم دوخته شده بود. تنبلي را از كودكي با خود آورده و تغييري هم نكرده بودم. تنها شانسي كه داشتم، هوش سرشارم بود كه تنبلي را جبران مي‌كرد. هر مطلبي كه مي‌شنيدم فوراًُ به خاطر مي‌سپردم. صد بيت از «الفييه» خوانده و مرور هم نكرده بودم. روزي ماموستا گفت: «آن را بخوان». گفتم: «غروب آن را مي‌خوانم». بعداز ظهر به كوه‌پايه‌هاي «وشتپه» رفتم و همه را از بر كردم. غروب كه شد همه‌ي ابيات را بي‌كم و كاست خواندم. گفت: «كاملاً مي دانم كه همه را امروز از بر كرده‌اي. به راستي از تو تنبل‌تر نديده‌ام».

ماموستا از نماز و تلقين ميت بسيار بيزار بود و هميشه مرا جهت اين كار روانه مي‌كرد. من هم از او بيزارتر بودم. روزي بك نفر مرده بود. خود را پنهان كردم و به سوي بند «وشتپه» رفتم. ديدم ماموستا دنبالم مي‌گردد. مرا ديد و گفت: روسياه مي دانم خود را از كار دزديده‌اي. برو نماز و تلقين آن پدر سگ را بخوان. ناگزير به گورستان رفتم. يك مرد با بيني گنده و بسيار بد خلق، كاغذي در دست داشت.

-         قربان اين چيه؟

-         پسرم اين تلقين است(ملا حضور نداشت)

-          من هم ملا هستم و نماز و تلقين مي‌خوانم.

-    روي كاغذ تلقين نوشته بود «ياعبدالله». گفتم : «اين چيه؟» چون دال عبدالله، هم زير داشت هم زبر.

-    ها تو اين را نميداني؟ اگر ميت مرد باشد مي‌گويم: يا عبدَالله و اگر زن باشد مي‌گويم با عبدِالله.

-    به روستا برگشتم و به ماموستا گفتم: «مژدگاني بده. آخوندي در ده زندگي مي‌كند كه به گرد پايش هم نمي‌رسيم. خلاص شديم». ماجرا را برايش تعريف كردم بسيار خوشش آمد.

زمستان «وشتپه» بسيار سرد بودو ما هم چوب اضافي براي سوزاندن نداشتيم. نزد ماموستا رفتيم. گفت: «هيزم براي كوره پيدا نمي‌شود. خودتان چاره‌اي بينديشيد». گفتم: «چاره‌اي نيست مگر هيزم دزدي». گفت: «بدزديد ايرادي ندارد». فتوا صادر شد و هيزم دزدي آغاز شد. دو نفر «سوخته» نزد ما زندگي مي­كردند به نام‌هاي «سيدحسن» و «قادر» كه غروب هيزم‌ها را نشان مي‌كردند و شب‌ها يكي از آنها با مشغول كردن سگ‌ها به خود، راه را براي دزديدن هيزم توسط ديگري مهيا مي‌ساخت. كار به جايي رسيد كه تمامي اهالي ده غروب‌ها در مسجد از هيزم دزدي سخن گفته و آن را كار شياطين واجنه مي‌دانستند از ماموستا مي‌خواستند دعايي جهت دفع اجنه بنويسد.

خانواده‌ي «علي­آقا ايلخاني» و همه‌ي طايفه‌ي «ايلخاني» مديران دلگرم «شيخ حسام‌الدين تويله» بودند و يكي از خلفاي تويله به نام «خليفه محمد» جهت بركت در آن جا زندگي مي‌كرد. از حق نگذريم انسان بسيار متكبر و گوشت تلخي بود. غروب يك روز كه «سيدحسن» از جمع آوري نان بر مي‌گشت گفت: «پسران! يك تخته چوب بزرگ روي ديوار خانه خليفه افتاده است. هيزم زمستان امسال ما را تأمين مي‌كند. اماآوردنش كار يك نفر و دو نفر نيست».     شب­هنگام، شش نفري به سوي موضع رفتيم و تخته چوب را كشان كشان به حجره آورديم. سراسر شب هيزم شكستيم و هيزم‌ها را در يكي از حجره‌هاي خالي تل انبار كرديم. تازه مي‌خواسيتم بخوابيم كه خليفه از مسجد بيرون آمد و به همراه دو صوفي مستقيماً به سوي حجره آمدند. يكي از ما كه «ملا محمد» پسر «ملا علي حماميان» و برادرزاده‌ي ماموستا بود، گفت: «شما خود را به خواب بزنيد. خليفه ماجرا را فهميده و عصباني است. من به نرمي و با زبان خوش جواب مي‌دهم خدا كند كه راضي شده و شكايت نكند».

خليفه پيش از هر كاري وارد حجره خالي شد و هيزم‌هاي شكسته را ديد. سپس وارد مسجد شد و گفت:

-   طلبه­ها ! شما خود را مسلمان و خدمتكارقرآن مي دانيد، اما هيزم مي‌دزديد. خجالت نمي‌كشيد؟

«ملا محمد» كه ما را به آرامش دعوت كرده بود سر از زير لحاف بيرون كشيد و درحالي كه خود را به خواب آلودگي زده بود گفت: «هي سگ ريش پدر سگ. كارت به جايي رسيده كه به طلبه‌ها تهمت دزدي مي‌زني؟ كاري نكن با اردنگي بيرونت كنم».

خليفه از ترس ساكت شد. و با صوفي هايش در حالي كه غرولند مي‌كردند از منزل خارج و به سوي خانه‌ي خوان رفت. از خوش شانسي ما، ماموستا در حياط مشغول گرفتن وضو بود و غرولند خليفه را مي‌شنيد.

-         ها خليفه جان! چه خبر است؟

-   بله طلبه هيات هيزم‌هايم را دزديده و هزار فحش و ناسزا نثارم كرده‌اند نزد «علي­آقا» مي‌روم. اگر حرمت «شيخ تويله» را نگاه دارد طلبه‌ها را تنبيه خواهد كرد.

ماموستا با زبان خوش از خليفه خواست كه اجازه دهد، خود طلبه‌ها را تنبيه كند. ماموستا و خليفه نزد ما آمدند و ماموستا پس از طعن و سرزنش فراوان و هزار سخن نامربوط گفت:

-   «رو سياه‌ها! طلبه چگونه دزدي مي‌كند؟ آن هم از چنين مبارك مردي؟ همه‌ي شما را در اين زمستان سرد بيرون مي كنم و ... .» فحش و ناسزا و تهديد به جايي رسيد كه خليفه گفت: «قربان! من حلالشان كردم تو هم آنها را ببخش». خليفه رفت اما ماموستا همچنان فحش مي داد و سركوفت مي‌زد. گفتم: «قربان خودت فرمودي هيزم بدزديد اشكالي ندارد». ناگهان به خنده افتاد و گفت: «لابد اجنه­ي هيزم دزد هم خود شما بوديد. حتي به پوشال مردم هم رحم نكرديد؟ اما خدايي داغ خوبي بر دل خليفه‌ي پدر سگ گذاشتيد. حالا بخاري امروز را با هيزم خليفه روشن كنيد».

ديگر براي مردم آبادي هم روشن شده بود كه جن هيزم دزد هم از حجره‌ي طلبه‌ها ظهور كرده است. يك شب تابستاني دو ماموستا ميهمان ما بودند. يكي از آنها «ملا علي حماميان» و ديگري «ملا احمد سمه‌اي». در ايوان مسجد نشسته بوديم. «ملا علي» در مورد ادعيه و وفق و فوايد آنها سخن مي‌گفت. «ملا احمد» هم مي‌گفت: «همه خرافات و دروغ است». ملا علي مي‌گفت: «من وفق و فوايد چارگوشه‌ي تو خالي را مي دانم و مي‌توانم با آن هر كاري انجام دهم». ملا احمد گفت: «آخر ماموستا جان ! من دو سال درس وفق را نزد خودت خوانده‌ام و اين وفق را هم از خودت ياد گرفته‌ام». يكبار پس از حساب و كتاب بسيار نام يكي از ملايك از آن درآمد «بي موضه غي غي تا شانزه غيولائيليك» . آخر با وجود نام هايي چون علي، احمد، بايزيد و سواره، ملائكه‌اي با چنين نام طولاني وجود دارد. خيلي خنديديم و بحث تمام شد.

شبي ديگر در جمع خصوصي در ايوان مسجد باز هم بحث وفق و ادعيه داغ شد. ماموستا گفت: «مي‌گويند در هندوستان دعايي هست كه شخص همه را مي‌بيند و كسي او را نمي‌بيند. حتماً دروغ است». نخير راست است و من هم دعا را مي دانم.

-         چگونه است ؟ نشانمان بده.

به ماموستا اشاره كردم. قادر را براي آوردن قند و چاي به خانه فرستادم تا اين سحر بزرگ را ببينيم. تا قادر بازگشت به آنها فهماندم كه هدفم چيست؟ ماموستا اصرار مي‌كرد دعا را بخوانم. مي‌گفتم: «اجنه‌ي صاحب ورد، شب در خواب، خفه‌ام مي‌كنند. همه اصرار مي­كردند و قادر از همه طالب‌تر . به ماموستا التماس مي‌كرد از من بخواهد دعا را بخوانم. سرانجام پس از اصرار فراوان به حاضران گفتم: «بايد با پسر نابالغي اين سحر را انجام دهم».

قادر با قسم و قرآن فراوان قسم مي‌خورد كه نابالغ است. پس از تا كردن و چهار گوشه كردن يك تكه كاغذ، آن را پر از شماره و حروف عربي كردم(ط ظ ص و 2 و3 و 7 ). قادر را بالاي مسجد‌ بردم، قسمتي از كاغذ را پاره و زير بغلش گذاشتم:

-   هيچكس ديگر تو را نمي‌بيند اما اگر صدايت درآيد متوجه مي­شوم كجا هستي. اگر اين تكه پارچه را بسوزانم ورد باطل و تو هم ظاهر مي‌شوي.

«قادر» وارد مجلس شد همه وانمود كردند كه او را نمي‌بينند. قادر براي حصول اطمينان كلاهي به دندان گرفت و شروع به مسخره بازي كرد. هيچكس توجهي به او نمي‌كرد. حاضران پرسيدند : «كجا رفت؟ چه بر سرش آمد؟ اي حقه باز كلك مي‌زني؟»

گفتم: «نمي‌توانيم او را با چشم ببينيم بگذاريد با دست و پا زدن تلاش كنيم صدايش را در آوريم». همه از جا بلند شديم و دور قادر را گرفتيم. اردنگي پشت اردنگي. با تمام قوا، قادر را كتك  مي‌زديم اما بيچاره زبان از زبان نمي‌گشود و تنها ادا در مي‌آورد. يك لحظه احساس كردم يكي از روستائيان وارد مسجد شد . بلافاصله گوشه‌اي از پارچه را روي آتشدان گذاشتم. به مجرد آنكه دود از پارچه بلند شد گفتم: «نگاه كنيد قادر آنجاست». ديگر كار آن تابستان ما «دعاي غيب شدن» و «غيب شدن قادر» و حلواي اردنگي به التماس قادر خودش بود. يك روز در رودخانه‌ي «وشتپه» شنا مي‌كرديم. قادر را دوباره غيب كردم. داخل آب آنقدر اردنگي خورد كه صدايش درآمد و با گريه گفت:

«ماموستا به خاطر خدا به ملارحمان بگو دوباره ظاهرم كند. ماتحتم درد مي‌كند».

-         هي هي . اينكه صداي خودش است دوباره كتكش بزنيد.

موضوع غيب شدن در آبادي پيچيده و مردان را ترسانده بود كه مبادا خود را غيب كنم و نزد زنان ودختران آنها بروم. ناگزير پس از مدتي دعاي غيب شدن نيز به فراموشي سپرده شد.

جالب اينجاست كه چند سال بعد، روزي در مهاباد وارد مسجدي شدم كه مملو از جمعيت بود. سئوال كردم پاسخ دادند: «ملايي اجازه مي‌گيرد و شيريني­خوران اوست». وارد صحن شدم ديدم قادر است و رداي آخوندي بر تن كرده است. در حال خواندن اجازه‌نامه‌اش هستند و شكر خدا به مقام آخوندي رسيده است. رفتم و در كنارش نشسته تبريك گفتم. گفت: «ماموستا به خاطر خدا دعاي غيب شدن را به من ياد بده.» گفتم: «اجنه راضي نسيتند بگذار پير شوي آنگاه يادت خواهم داد».

در «وشتپه» مجبور بوديم آب از يك چاه بسيار گود برداريم. يكبار هنگام كشيدن آب با سطل و ريسمان، كمرم به شدت در گرفت. شكسته بند آبادي، كمرم را جا آورد و مجبور شدم چند روزي در بستر استراحت كنم. سيد عبدالله ديوانه مسلكي در آبادي بود كه بسيار مسخره بازي در مي‌آورد. با دختري از اهالي وشتپه ازدواج كرد. به حجره آمد و از من خواست دختر را برايش عقد كنم. گفتم: «حق عقد را نياورده‌اي». سوگند خورد كه پس از مراسم عقد، از بوكان دو كله قند و يك توپ پارچه‌ي كتان براي سربند به عنوان هديه خواهد آورد. گفتم: «خود داني حتماً در جريان هستي كه اگر دروغ بگويي بسته مي‌شوي». خلاصه به وعده‌اش عمل نكرد و به خيال اينكه سرمان كلاه گذاشته است همواره مسخره‌مان مي‌‌كرد. شب دامادي واقعاً ناتوان شد و چند نفر را به دنبالمان فرستاد. جواب نداديم. از خوان خواست پادرمياني كند. به دنبالمان فرستاد و گفت: « من پنج كله قند و دو توپ پارچه مي‌دهم بندش را باز كنيد». به حجره بازگشتم و ساعاتي بعد خبر دادم كه باز شده است. گره از كار داماد گشوده شد و به مراد خود رسيد. باور كنيد كاري نكرده بوديم فقط ترسيده بود و هراس در دلش افتاده بود.

يك روزعيد به همراه ماموستا به منزل «علي­آقا» رفتيم كه آدم درس ناخوانده‌اي بود، اما زبان فارسي مي‌دانست. از طلبه‌ها پرسيد: «معناي فلان واژه به فارسي چيست؟ بهمان واژه چه معنايي دارد؟» و . . . ترجمه­ي بيتي از اشعار سعدي را از او پرسيدم  كه مي‌گويد:

شما نديده‌ايد. من در شيراز ديدم كه گل روي گنبد مي‌گذارند. ترجمه كردن گفتم: ندانستي، گنبد به پياله‌ مي‌گويند اما كجا؟ در برهان قاطع

-         خودت ديده اي؟

-          بلي

-          برويد برهان قاطع بياوريد. . . .

اين بله گفتن دروغ بود و چنين چيزي نديده بودم. از ملا قادر شنيده بودم كه فارسي دان بسيار خوبي بود. معناي گنبد را نگاه كرديم اما معادلي به نام «پياله» نبود كه نبود. عرق شرم تمام وجودم را فرا گرفت. آخر سر به اجماع رسيديم كه گنبد به معناي «پياله» آمده است. اگر چه سخن من به كرسي نشست اما پس از چهل و شش سال، هر وقت آن موضوع را به خاطر مي‌آورم شرمنده مي‌شوم. . . . آخر چرا دروغ؟

مثلاً مي‌گفتم ملا قادر اينگونه گفته است چه مي‌شد؟ اما چنان درسي گرفتم كه تا ابد تنبيه شدم. كسان بسيار ديگري را نيز ديده‌ام كه موضوع، اتفاق يا خاطره­ي كس ديگري را به خود منتسب مي‌كنند اما خوبي آنها اين است كه اگر دروغشان آشكار شود شرم و ابايي ندارند. . . .

از «وشتپه» به خانه رفت وآمد مي‌كردم. در يكي از اين سفرها، خداوند برادر ديگري به خانواده عطا كرد كه نام او را «صادق» گذاشته بودند. يكبار ديگر كه به «وشتپه» رفتم پدر، كه ناخوش احوال بود مرا نزد «دكتر يوناتان» دوست قديمي خود فرستاد. تا به مهاباد رفتم و داروهايش را با خود آوردم آخرين نفس‌هاي زندگيش را مي كشيد. سرانجام بدرود حيات گفت و من تنها و يتيم ماندم.

با مرگ پدر، دوره‌ي كودكيم تمام و دوره‌ي ديگري از زندگيم آغاز شد. باز هم بد نمي‌دانم گوشه‌هاي ديگري از دوران كودكي خود را باز گو كنم:

زندگي طلبگي به راستي زندگي عجيب و غريب و شگفت انگيزي است. اگر جمعي هم زبان و هم ميهن را يك ملت مي‌دانند به باور من طلبه‌ها نيز تا ملا نشده‌اند، يك ملت مستقل هستند. ملاهايي مانند پدر من، هميشه آرزو دارند فرزندان، جاي آنها را بگيرند اما هستند كساني هم كه به خاطر علاقه به دين و مذهب، آرزو مي‌كنند  فرزندانشان ملا شوند. بسياري از طلبه‌ها يا فرزندان بيوه‌ها و يا پسران كشاورزان فقير هستند. طلبه‌ها پس از پذيرش، زندگي خود را از حجره‌ها آغاز و براي تأمين معاش، بايد از خانه‌هاي محله، روستا يا شهر نان گدايي كنند.

اگر كمك‌هاي پولي به آنها بشود، صرف پوشاك و روغن و پنير و كشك و توتون مي كنند و مردم نيز از زكات، سهم آنها را مي‌پردازند.

اما درس خواندن آنها چگونه است؟ از صدها سال پيش، كتبي چند باب شده است كه تغيير چنداني در آن‌ها به وجود نيامده است بنابراين قرنهاست كه برنامه‌ي درسي دچار هيچگونه تحولي نشده است. تدريس هم توسط استاداني صورت مي‌گيرد كه خود، زماني درس خوانده‌ي همين حجره‌ها با همين كتاب‌ها بوده‌اند. نه طلبه مي‌داند چه چيز مي‌خواند و نه ماموستا مي‌داند چه مي‌گويد. از صد طلبه تنها يك يا دو نفر سرانجام از هفت خوان رستم گذشته و به ملاهاي باسوادي تبديل مي‌شوند. بقيه هم از همان ابتداي راه جا مانده و به جايي نخواهند رسيد و بدون پذيرش نظم و ترتيب آزمون سه ماهه و شش ماهه و سالانه، همچنان تنبل و نازيرك، ايام مي‌گذرانند.

طلبه‌ها بسياري اوقات مشغول چشم چراني با دختران و حركات مسخره و سخنان زننده هستند. بسياري از آنها ژنده پوش ، فقير و  نامرتب هستند. غذايشان اكثراً نان ارزان و جو يا طعامي است كه مردم برايشان مي‌‌فرستند. باآن همه فلاكتي كه حاكم بر زندگي آنهاست زندگي را به بيعاري مي‌گذرانند و شب‌هاي سه شنبه و جمعه با جمع شدن دور يكديگر بزم مي‌گيرند و مسخرگي مي‌كنند. كمتر طلبه‌اي ديده‌ام كه به مسائل ديني توجه كند. همه‌ي آنها نسبت به شيخ جماعت، بدبين و بي‌عقيده‌اند و مسايلي را به باد استهزا مي‌گيرند كه نزد مردم عادي گناهي بس بزرگ محسوب مي‌شود.

قصيده‌ي «بوريه» كه عربي است و در مدح پيامبر و براي رفع بلا و بركت سروده شده است توسط يك طلبه‌ي ناشناس برگردانده شده و به صورت ابياتي طنز توسط چند طلبه در «پسوه» به نام قصيده «بطينه» خوانده مي‌شد. اين چند بيت از قصيده به يادم مانده است:

طلبه‌ها خوب بدانيد مژدگاني‌تان دهم

بوي ضيافتي چرب و نرم مي‌آيد. . .

(زيافه‌تيكي چاكي برانن مزگينيه كو ده‌ ده‌مي

زيافه‌تيكي زور چه‌ور بون دي به ده‌ستي شه‌مي

هه‌ر چيشتيكي سور چوه ساواره ليي دور كه‌وه

شه‌و وروژي حازره له حوجره وه‌ختي جه‌مي

ئه‌سته عفير وللاهي من ساوار و الماشينه

ئه‌گر رله‌ برسان بمرم شه‌رته ده‌مي ناكه‌مي

ئه‌فه‌ريم مام بابه‌كر ئه‌ توي تايفه‌ي سه‌كر

زيافه‌تت وه‌ك شه‌كر ده‌ليي ني ئه‌وجاركه‌مي)

يك نفر طلبه خوش صدا ابيات را با صداي بلند مي خواند و ديگران سربند شعر را تكرار مي‌كردند: بريز پركن و حسابي شكمت را سير كن.

خوب لقمه بگير،‌ خوب قورت بده تا شكمت پر شود

(ده‌يتي كه ليي كه به چاكي پارواني لي بكه

لولي ده، قووتي به‌تازگت ده جه‌مي)

يا تقليد و اداي تكيه و ذكر درويشان در مي‌آوردند و شبها پس از خاموش كردن چراغ و حلقه زدن دور يكديگر از واژگان طنز ديگري به جاي اوراد ذكر استفاده مي كردند. يا اينكه اداي قرآن خواندن و تكبير ايام عيد را در مي‌آوردند. مثلاً از اين عبارات استفاده مي‌كردند: «وه‌شاوه‌له يه و با يزاوي يه وه‌قارنه‌يه و گه‌ لوان. «پس از خواندن چند جمله از اين چرنديات، مستمعين مي‌گفتند: «پلاوبنكر، پلاو بنكر، پلاو بنكر، لا باميه ته له نا ئيلا شله قاورمه، پلاو بنكر به له‌حم و شه‌حمه‌و».

گويا يكبار چند طلبه دور يكديگر جمع شده و آنقدر اراجيف مي‌بافند كه كار به ملايكه نيز مي‌رسد. پس از حرف و گفت و گوي بسيار، يكي از آنها مي‌گويد: «مثل اينكه خداوند، يك گوسفند چاق و چله براي ابراهيم فرستاد تا شان نزولي بر اين آيه درست كند: «وفديناه بذبح عظيم». اما جداي از اين مسخرگي‌ها در نماز و روزه بسيار منظم بودند. برخي ها در نماز صبح تنبلي مي‌كردند اما در قضاي نماز گذشته نيز تعجيل مي‌كردند. از دامن ناپاكي و زنا به دور بودند. دختر بازي مي‌كردند. اما از دست بازي و دست درازي پرهيز مي‌كردند. در چند سالي كه طلبه بودم هرگز نشيندم طلبه‌اي زنا كرده يا مرتكب فعل حرامي شده باشد. ايمان آنها به خداوند قرآن و پيامبر بسيار محكم بود. من هم كه سالها طلبه بوده و بخشي از عمر خود را با آن گذرانده بودم طبيعي است كه بخشي از خلق و خوي آن را با خود داشته باشم.

زماني كه در «وهشتپه» بودم شب پانزدهم شعبان كه عيد برات است پس از خواندن سوره‌ي ياسين دعاي برات را خوانديم. اسعد در مراسم شركت نكرد. گفت: «شما با خواندن دعا بجاي زياد شدن روزي، از رزق و روزي و بي‌بهره مي‌شويد. من اين را تجربه كرده‌ام.» به حرفش گوش نكرديم و حتي عصباني شديم. پيش از اين اگر صبحانه حداقل كمي ماست يا مقداري شير مي­خورديم صبح آن روز، حتي نان گندم هم دست نداد. تنها دو سه تكه نان جو كهنه داشتيم كه خورديم. اسعد باخنده گفت: «ها نگفتم؟!» و ما را هم پشيمان كرد. پرسيديم: «چاره‌ي درد چيست؟» گفت: «برخيزيد». و با اردنگي به جان سفره‌ي نان افتاديم تا خسته شديم. چند دقيقه­اي نگذشت كه زني با يك سطل ماست و چند نان گندم تازه نزد ماآمد و گفت: «بفرمائيد طلبه‌ها نذر كرده بودم. نذرم برآورده شده است».

در وشتپه يكي از طلبه‌ها كه سيگاري بود، چند نفس هم به من مي‌داد. چشم كه باز كردم سيگاري شده بودم. خلاصه در سايه‌ي دوست ناباب به اين مصيبت گرفتار آمدم و اكنون هم پس از چند بار ترك سيگار در طول اين سالها نتوانسته‌ام خود را از شرّ اين بلا برهانم.

مردم مي‌گفتند كارخانه‌ي قند مياندوآب مكاني بسيار زيبا و جالب توجه است. با يك طلبه‌ي ديگر از يك كشاروز خواستيم كه ما را به آنجا ببرد. گفت: «همراهم چغندر بار كنيد». از بامداد تا غروب، چغندر بار كاميون كرديم. شب هنگام سوار شديم و صبح زود به كارخانه رسيديم. تازه متوجه شديم كه گرسنه‌ايم و يك پاپاسي هم در جيب نداريم. اجازه‌ي ورود به كارخانه را ندادند. بايد منتظر هم مي‌مانديم تا به روستا برگرديم. به كنار رودخانه رفتيم و شنا كرديم. گرسنه‌تر شديم. بعدازظهر به ديواري لم داده بوديم كه ملايي از كنارمان عبور كرد. مرا شناخت. به ما غذا داد و كارخانه را هم نشانمان داد.

از جا پريد:

-         بسم‌ا اين چيه؟

-          مادر جان اجنه نيستم طلبه‌ام.

-          جلو تنور خودم را خشك كردم.

هفده ساله بودم كه پدرم مرد. هيچوقت به اين فكر نكرده بودم كه روزي پدرم بميرد و بيكس و يتيم ‌بمانم. گيج شده بودم. توان حركت نداشتم و اشك در چشمانم خشك شده بود. چشمانم سياهي مي‌رفت و غمي بزرگ وجودم را فرا گرفته بود.

طبق وصيت خودش، او را به خانقاه برده و در كنار مادرم به خاك سپرديم. به خانه برگشتم. بچه‌ها گريه مي‌كردند. خواهرم به برادرم مي‌گفت: «غصه نخور. داداش جاي پدرمان است». اين جمله شوك تمامي بر وجودم بود. گريستم اما چه گريه كردني! همسايه و فاميل براي گفتن تسليت آمدند و رفتند. در ميان آنها بودند كساني كه چشم طمع به چند قطعه زمين كشاورزي پدرم دوخته بودند. برخي گفتند: «بدون پدرتان ديگر نمي توانيد زندگي كنيد از گرسنگي مي‌ميريد». من هم فكر مي كردم انسان چگونه از گرسنگي مي‌ميرد؟ اما برايم حل نمي‌شد.

در كمال نوميدي به «وشتپه» رفتم و اسباب و وسايل را جمع‌آوري و فكر ادامه طلبگي را از سر بيرون كردم.  خدايا چكار كنم؟ تا امروز نه كاسبي كرده ام و نه مي دانم چگونه است از شخم زدن هم كه چيزي سر در نمي‌آورم. دوبرادر كوچك و يك خواهر و مادر نيز كه بايد زندگي‌شان را تأمين كنم. پدر هم هنگام مرگ سصيد تومان بدهي برايمان جا گذاشته است. تنها دارايي ما علاوه بر زمين، يك گاو لاغر مسلول است كه از روي تمسخر نامش را «شمقار» گذاشته‌ايم. اگر بدانيد ارزش ده مرغ يا پنج بره يك تومان است آنگاه متوجه خواهيد شد كه سيصد تومان چه رقم بزرگي بود.

اما نااميدي زياد طول نكشيد و من سرانجام تصميم گرفتم كار كنم تا بي‌روزي نمانيم. قابلمه­ي بزرگ زنجيرداري كه براي جشن هفتمين روز تولدم تهيه شده و از آن هنگام بيكار مانده بود را به بهايي چند فروخته و دستمايه كردم. گوسفند و بز مي‌خريدم و در بازار «خورگه» و «قباخكندي» مي فروختم. مدتي چوبداري مي‌كردم چنان كاربلد شده بودم كه مردان ده براي راهنمايي و مشورت نزد من مي‌آمدند. وضعيت مالي كمي بهبود يافته بود اما سايه‌ي فقر هنوز بر سرمان سنگيني مي­كرد. شب‌هاي زمستان تا صبح در مسجد جوراب­بازي مي‌كردم، روشنايي‌مان هم تنها يك چراغ فتيله‌اي بود. هر وقت انگشت توي دماغم مي‌كردم انگشتم سياه مي‌شد. زمستان بسيار سختي بر ما گذشت. با نان خشك، روزگار مي گذرانديم.

اما مطالعاتم چگونه بود؟ در سايه‌ي از بر كردن كتاب­هاي فقهي، چند واژه‌اي عربي ياد گرفته بودم اما من هم مانند همه‌ي «ملا»هاي كرد، به دور از مطالعه‌ي كتب جديد عربي، در امور شرعي نيز مطالبي از «فتح القريب» و «منهاج» ياد گرفته بودم. «ملا عبدالرحمن» نزد مردم نامي آشنا شده بود.

اما فارسيم بد نبود. گلستان و بوستان و يوسف و زليخاي جامي و تاريخ نادري را خوانده بودم و مي توانستم به زبان فارسي بخوانم و بنويسم. دوازده سال از زندگي رادر مكتبخانه و حجره گذرانده بودم اما چيز زيادي ياد نگرفته بودم. تازه افسوس مي‌خوردم.

شروع به مطالعه و كتاب خواندن كردم. شب‌ها چراغ نفتي را پيش خود گذارده كتاب مي‌خواندم، از هر دري سخني: از امير ارسلان رومي تا شيرويه و سيمين عذار وفلك ناز تا خمسه‌ي نظامي و مثنوي و حافظ و شاهنامه و . . .  بسياري از شبها چنان غرق مطالعه بودم كه متوجه سپري شدن شب و طلوع آفتاب نمي‌شدم. پس از آن مدت، بدون آنكه خود بدانم فارسي بلد خوبي از كار درآمده بودم.

نقد و اقساط، دو گاو به بهاي سي تومان خريدم. با مردي شريك شدم و زمين كشاورزي را توتون و گندم و هندوانه كاشتم. هنگام درو، شريكم دودره بازي درآورد و گفت: «من توتون و هندوانه را نمي‌خواهم». ناگزير توتون پروري هم ياد گرفتيم. پاييز توتون را به شهر بردم و چهل و پنج تومان فروختم. بدهي گاوها را پرداخته و براي بچه‌ها پوشاك خريدم. كاسبي به مذاقم خوش آمده بود. به تدريج گوسفند و ماديان خريدم و وضع ماديم رو به بهبود گذاشت. اما مشكلات ديگري از راه رسيد. صادق تنها هشت ماه سن داشت كه مادرش با مرد ديگري ازدواج كرد و ما را  ترك كرد. خواهرم هنوز بچه بود. ناگزير از زنان روستا كمك گرفتيم. آنها هم علاوه بر حق خود، چيزي كش مي‌رفتند.

گفتند: «چاره تنها اين است كه همسري اختيار كني كه هم مراقب خانه و هم مواظب بچه‌ها باشد. به فكر ازدواج افتادم. هر جا از دختري اسم برده مي‌شد آنجا رفته دختر را مي‌ديدم. يا من خوشم نمي‌آمد و يا آنها راضي نمي‌شدند. روزي كه همراه يك كاروان به بوكان مي‌رفتم، در راه، دختري ديدم كه به زيارت قبر پدرش مي‌رفت. به دلم نشست. او هم بي‌ميل نبود. مدتي طول نكشيد كه با دوستان خود براي تفرج به «ترغه» آمد و اتفاقاً ماديانش را در حياط خانه‌ي ما گذاشت. در ترغه ميهمان يك حافظ بود. حافظ را واسطه كردم و خود به همراه يك نفر ديگر به خواستگاري نزد پدرش رفتيم.

پدرش گفت:

-   در گهواره به عقد كس ديگري در آمده است يابد با او ازدواج كند اما نظر، نظر خودش است. اجازه بده با خودش مشورت كنم.

مشورت با دختر به نفع من بود. اين بار سؤال كرد:

-         ثروتمندي؟ به خانه‌ات سر مي‌زنم ببينم چه داري؟

گفتم: «باشد. فردا بياييد . من هم در اين فاصله مي‌روم و با قرض گرفتن فرش و گاو گوسفند از مردم، خانه را آبادان مي‌كنم و ادعا مي‌كنم كه ثروتمندم. تو اگر دخترت را به ثروت مي‌دهي فردا اگر فقير شوم بايد طلاقش را بگيري. شريك زندگي من بايد در عروسي و عزا يار و همراه من باشد».

مرد لبخندي زد و سري به نشانه‌ي تأييد تكان داد. مهريه‌ي دختر صد تومان تعيين و به عقد نكاحم در آمد. اما تنها همسر نبود، رحمت خداوند بود. هر چند پدرش را چته و دزد و نا اهل مي‌دانستند اوبالعكس بسيار مهربان، خوش خلق، و با صبر و حوصله و بسيار فهميده و كاردان بود. از هر كشاورزي بيشتر كشاورزي مي دانست. كدبانوئي كم نظير بود. با وجود او آرامش بسياري پيدا كردم. هم به امور منزل مي‌رسيد و هم امورات كشاورزي را پيش مي‌برد. بسيار خوش‌رو و خوش مشرب بود. دوستانم مي‌گفتند: «خدا كند روزي كه ميهمان منزل تو هستيم تو در خانه نباشي چون «سيده عايشه» از خودت بيشتر به ما حرمت مي‌گذارد». از دختر «سيد قادر بغده» داغي صاحب پسري شدم كه پس از پنج روز مرد. پيرزنهاي روستا مي‌گفتند: «آل او را با خود برده است. ...» يكبار ديگر حامله شد. در اين فاصله، تيفوئيد گرفتم. در حالي كه همه دوري مي‌گرفتند او به بهترين وجه از من مراقبت مي‌كرد. من بهبود يافتم اما طولي نكشيد كه همسرم نيز مبتلا شد و پس از نه روز بيماري و انداختن جنين، فوت شد. دوباره بيكس و و تنها ماندم. زمانه بار ديگر از در ناسازگاري با من در آمده بود. در قصيده­ي طولاني «به سوي مكريان» اين موضوع را آورده­ام زندگي ما در «ترغه» پرفراز و نشيب و تلخ وشيرين بود. يادم مي‌آيد زمستان يك سال، تا بهار چيزي براي خوردن نداشتيم و قوت ما تنها نان خشك بود. يك سال هم كه قند گران شده بود چند ماه چاي را با كشمش و نقل مي خورديم اما بعدها با تلاش بسيار، موقعيت تقريباً مناسبي در روستا پيدا كرده بوديم.

خودم به برادرانم درس مي دادم اما ايجاد شوق درس خواندن در يك كودك به تنهايي بدون حضور هم شاگردي در كلاس درس بسيار دشوار است. برادرانم امانتي پدرم بودند و هرگونه كوتاهي در حق آنها خيانت در امانت بود. براي من بسيار سخت بود كه دست از زندگي روستائي كشيده و به سوي شهر بروم. واقعاً از كار و كاسبي در شهر چيزي نمي‌دانستم. سرانجام تصميم قطعي خود را گرفتم. تمام وسايل زندگي را نقد كردم و به بوكان آمدم. خانه‌ي كهن و كوچكي در بالاي مسجد و روبروي حوضخانه بوكان از قرار ماهي سه تومان اجاره گرفتم. پس از مدتي همان خانه را كه يك حياط و يك هال بايك اتاق خواب بود به مبلغ هفتصد تومان خريدم و خانه‌ي مهاباد را هم هشتصد تومان فروختم.

حال تا به بوكان برسم و احوالات خود را در آن­جا تعريف كنم اجازه دهيد در مورد اشخاصي كه تا آن مدت وارد زندگيم شدند و هرگز فراموش نمي‌شوند مطالبي چند بگويم:

1-  سيد رشيد خانقاه: پير مردي بلند بالا با ريش دراز و پهن كه از دوران طلبگي يار نزديك «حريق» شاعر بود. پدرم از دوستان بسيار نزديك «حريق» و «سيد رشيد» بود. سيد رشيد ازدواج نكرده و سال‌هاي سال در خانقاه، ترك دنيا كرده بود. حجره اي داشت و سماورش هميشه  مي­جوشيد. حافظ كل قرآن بود و تمام معني و جزئيات آن را مي دانست. با صدايي بسيار دلنشين قرآن مي‌خواند. به زبان كردي و فارسي اشعار زيبا مي‌سرود و در زمره‌ي ملاهاي بسيار خوب بود. مجلسش چنان گرم و آنچنان خوش سخن بود كه هر كس يكبار سيد را مي ديد هرگز از ياد نمي‌برد. من زماني اشعار و يادداشت هاي او را كه بسيار ارزشمند بود جمع‌آوري كردم اما متأسفانه همه‌ي آنها از بين رفتند. دو غزل، يكي كردي و يكي فارسي سروده بود كه از هر يك، تنها يك يا دو بيت را به خاطر مي‌آورم:

يكي صد گشته داغ دل از آن رو

كه الف بايش دو خال دارد

در غزل كردي هم اين چنين آمده بود:

له چاوم داي و چاوم پر له ئاوه

به چشمانت زدم و چشم پر آب است

وره ئه‌ي گولبني نيراوم ئه‌مشه‌و
ج

بيا اي گلبن سيرابم مشب

ره‌قيب زاني كوي نيگارم

رقيبم دانست كه غريب كوي نگارم

وه‌كو سگ بويه ده‌وري داوم ئه‌مشه‌و
جج

به همين خاطر امشب چون سگ دوره‌ام كرده است
ج

يكبار  يكي از رعايا «قرني آقا مامش» به نام «يوسف» كه به خاطر اختلاف مالي با «يعقوب» نامي اخراج  شده بود از سيد مي‌خواهد نامه‌اي نوشته و مانع از اخراج او شود. يوسف پس از چند روز بازگشته مي گويد: آقا نامه‌ي تو را پاره كرد و گفت: صوفي‌هاي خانقاه، مانع آقايي من مي‌شوند. سيد رشيد هم كه تخلص «چاوش» يا «شهيد» داشت در پاسخ مي‌نويسد:

زاهيره‌ن فه‌رموو‌ته‌ من سردارم و خاوه‌ن به‌شم

معناي كلي اين دو بيت هجو قرني آقا مامش و مسخره كردن مقام و موقعيت او است

گيرودارم پي ده‌وي چون شيره كولله‌ي مامه‌شم

ده‌ست له يوسف به‌رمه‌ده بو خه‌رگه‌لي يا قووبيان

به رده‌ده‌ي به گونم، چكيرم پي ده‌پي من چاوه‌شم

خوشبخت كسي بود كه د رمجلس كاك سيد حاضر مي‌شد. من اگر چه سن و سالي نداشتم اما چون سيد علاقه‌اي فراوان به پدرم داشت غالباً اجازه مي داد به حضور او بروم و از فرمايشات او استفاده كنم. علاوه بر سخنان نغز و دلچسپ كه هنوز هم ورد زبان هاست رباعيات و تك بيتي‌هاي زيبايي هم دارد كه بسيار پر مغز و جالب است.

2-  حاج ملارحمان شرفكندي: ملايي قد بلند با ريشي چهار پنجه‌اي كه بين پنجاه و شصت سال سن داشت. هر وقت از اشرفكند به خانقاه مي‌آمد چنان مورد استقبال قرار مي‌گرفت كه همه دور او جمع شده و از سخناش لذتا مي‌بردند. بسيار خوش صحبت و شيرين گفتار و تكيه كلام او «وه‌نه‌كي بابه‌لي» بود.

يك روز چند نفري دورش جمع شده بوديم. يك صوفي ريش پهن گردن كلفت خود را از ميان جمع به حاج ملا رساند و گفت: حاجي ماموستا آيا بستن شال از نظر شرعي خير وبركت زياد دارد ؟

فرمود: وه‌نه‌كي بابه‌لي آره والله شال بسيار خوب است از وقتي كه شال مي‌بندم آرامش پيدا كرده‌ام‌ قبلاً مي‌گفتند: فلانم به فلانش اما حالا مي‌گويند فلانم به شالش.

حاجي بابا شيخ تورجان از شاه ايران عصاي جواهر نشان به عنوان خلعت دريافت كرده بود يكبار از خانه‌اش دزدي شده بود. در زنبيل بودم كه حاجي ملا آمد. سيد محمد زنبيلي سؤال كرد:

-         از كجا تشريف آورده‌ايد؟

-          از تورجان ، نزد حاج باباشيخ عمويت بودم

-          معلوم شد از خانه‌اش چه دزديده بودند؟

-          وه‌نه‌كي بابه‌لي   از او دزديه‌اند.

يكبار در روستاي عيش اباد بودم. حاجي ملا آمد. در گرماگرم گفتگوها مصطفي بيگ آقاي عيش آباد كابي به نام شمس المعارف كبري آورد و گفت: ادعيه و وفق بسياري در اين كتاب هست.

حاجي ملا گفت: اي بابا همه‌ي اين ها كذب است و من باوري به سحر و جادو ندارم.

آقا گفت: شما ديگر چرا؟ اگر عالمي مثل شما اين سخن بر زبان براند واي به حال يك امي بي‌سواد.

من دعايي در اين كتاب پيدا كرده‌ام كه اگر الآن آن را روي ديوار بنويسم و سپس با چوبي آن را سوراخ كنم ا زان هر چه بخواهم عسل بيرون مي‌زند.

حاجي ملا فرمود: «وه‌نه‌كي بابه‌لي!» بسيار آسان است احتمالاً آن سوي ديوار سوراخ فاضلاب باشد. . . . يكبار حاجي ملا در گوشه‌‌ي ديوار مسجد شرفكند نشسته بود و چند نفر دور و بر او را گرفته بودند. مردي از آنجا مي‌گذشت و مرتباً غرولند مي‌كرد.

حاجي ملا پرسيد: چه شده است

گفت: حاجي ماموستا ولم كن سعيد مام حمدي به پدر سگ به من بدهكار است. گوزي ده شاهي اهميت نمي دهند.

حاجي ملا گفت: وه‌نه‌كي بابه‌لي اگر خيلي پولت را لازم داري يازده شاهي بده.

يكبار حاجي ملا با سيد مينه نامي به سوي خانقاه مي‌آيند. بادي از او خارج مي‌شود اما مي‌بيند كه حاجي نه توجهي مي‌كند و نه اهميت داد. خود را به نشنيدن زده بود. مدتي بدون آنكه سخني رد و بدل شود به حركت ادامه مي دهند. سيد مي‌گويد: حاجي ماموستا چگونه است كه فرمايشي نمي‌فرمايد؟

حاجي ملا مي‌گويد: بابه‌لي ! چند دقيقه است كه به خودم فشار مي‌آورم اما چه كنم ؟ بدبختانه نمي توانم مانند فرمايش تو چيزي از خود در كنم.

ملايي ثروتمند و مالك ده به نام ملا كريم گل كه گفته مي‌شد نزول خوار است مرده بود و توسط خانواده‌اش به خانقاه آورده شده بود. اقوام و خويشاوندان و پسر ملاي متوفي در حجره‌ي محمد بودند. حاجي ملا هم آنجا بود. پسر مرد متوفي عبادي نيمدار و كهنه‌اي نزد شيخ محمد آورد و گفت پدرم وصيت كرده است كه شما ايم جامه را به تن كنيد. شيخ محمد كه اموال متوفي را حرام مي دانست گفت: من پيرم و نمي توانم ا ين عباي سنگين را بر دوش اندازم. پسر و فرزندانش اصرار كردند كه نبايد وصيت پدر اجابت نشود. شيخ محمد فرمود: خب حاجي ملا مال تو به و حاجي ملا گفت: قربان قديمي‌ها گفته‌اند ميراث خر متعلق به گفتار است مال من قبول. همه و حتي خانواده‌ي متوفي نيز اين سخن نغز را پسنديدند.

نمونه‌هايي از كلام زيبا و شيرين حاجي ملا را تعريف كردم. شايد علاءالدين سجادي ديگري در كتابي چون رشته‌ي مرواريد شرح او تواند گفت.

3-  ماموستا فوزي: آخوندي اهل «عبابيل» شهرزور بود. شيخ محمود پس از كشته شدن عرفانافندي خواسته بود وي را كه شاگرد عرفان بود به عنوان مشاور برگزيند كه فوزي با هراس از پذيرش اين مسئوليت، آواره‌ي اينجا و آنجا شده بود مدتي در منطقه‌ي كلهر نشين ملا بوده است سپس به مكريان آمده و در روستاي ناجي كند زندگي كرده است. دانشمندي بزرگ شاعري گران مايه و خلاصه به تمام معنا نكته دان بود. راهنمايي و نصايح او انديشه ي كرد باوري را در ذهن بسياري از جوانان افكند و به او تحريض هيمن شاعر شد.

پس از مرگ پدرم، از كنار گذاردن طلبگي توسط من تأسف بسيار خورد و هميشه مي‌گفت: واقعاً حيف است كه تو درس نخواني.

ما در «ترغه» خانواده‌ي ملاي ناتواني بوديم. ارج و قرب پدرم نزد مردم بسيار زياد بود. او ثروتمند هم بود. تا هنگامي كه جنگ آغاز نشده بود و امنيه حضور داشتند ما هم زندگي آرامي داشتيم اما پس از مرگ پدر و با آمدن انگليس و روس و آمريكا به ايران حكومت ايران هم به هم ريخت و منطقه‌ي ما به چنگ خوانها افتاد. دوراني بود كه ماهي بزرگ،‌ماهي كوچك را قورت مي داد. اگر چه ثبت و صدور اسناد براي املاك و اراضي پيش از جنگ باب شده بود اما كو «ميرزاهاي» قدري كه بتوانند از پس ثبت آنها برآيند و قباله بنويسند.

من نيز با استفاده از فرصت موجود، قباله‌ كهنه‌اي پيدا كرده و متن آن را روان كرده بودم تنها كافي بود اسامي خريدار و فروشنده نوع ملك و متراژ آن را تغيير مي‌دادم تا يك قباله نامه‌ي جديد اماده مي‌شد. با اين ترفند، موقعيت من بهبود پيدا كرد. حاجي بايز آقا و پسرانش كه نخستين امراي منطقه بودند كليه‌ي امور قباله‌ نويسي خود را به من سپردند. اين موقعيت، هم براي من درآمدي داشت و هم امنيت مالي مناسبي برايم ايجاد كرد. يكبار «رشيد آقا نوبار» يك بار پسر علي آقا و يكبار حسين آقا تاجر مي خواستند دو سه قطعه زميني كه داشتم را غصب كنند اما خانواده‌ي حاجي بايز با حمايت از قباله نويس خود، مانع از خسران من شدند. در ترغه خدمتكاري داشتم كه به روستاي ديگري كوچ كرده و مزرعه‌اي براي خود دست و پا كرده بود. شبي در فصل درو، محصولاتش به سرقت برده شد و او هم مرا تا وانبار شناخته بود.

يك روز از آب آسياب در معيت يكي از دوستانم با بار آرد به «ترغه» باز مي‌گشتيم كه در مسير خود خود از آن روستا گذشتيم كه آن رعيت با ديدن ما فرياد زد: بياييد انتقام مرا بگيريد.

خوان روستا و يكي از نوكران او با اسلحه به طرف ما آمدند:

-         لخت شويد و الا كشته مي‌شويد.

خوان با قنداق تفنگ به جان همراهم افتاد. تفنگ را از دستش گرفتم و با كشيدن چخماخ او را تهديد به مرگ كردم. تسليم شد و بار زا تا نزديك «ترغه» برديم. در انجا تفنگ را تحويلش دادم كه آبرويش نرود. با اين حال به شكايت نزد احمد آقا حاج بايز آقا رفتم كه او هم در پي بهانه‌اي بود تا خوان را تنبيه كند. فكر مي‌كنم يك رأس اسب به عنوان هديه گرفت.

بسيار خوشبخت بودم كه در آمد و رفت به منزل احمد آقا در «قره‌گويز» با سيد كامل شاعر و «آقا قوج بگ» مشهور آشنا شدم. شيريني خاطرات آن روزها را هرگز از يادم نخواهم برد.

در همان دوراني كه در «ترغه» زندگي مي‌كرديم از سر جواني و جاهلي بار ديگر با يك خرده مالك درگير شدم. درگيري بر سر آن بود كه برادر كوچكم با سنگ سگ انها را زده بود. او خويشاوندان خود را به معركه آورده و من هم از سيدهاي كوليجه كه خانواده‌ي دائي‌هايم بودند براي جبران ياري طلبيدم.

بايد در بوكان كاسبي پيدا مي‌كردم و زن هم مي‌گرفتم تا بي‌زن نمانم. اما وظيفه‌اي كه بر دوش خود احساس مي‌كردم فرستادن برادرانم به مدرسه بود. هنوز هم اين داغ بر دلم سنگيني مي‌كند كه چرا خواهرم را به مدرسه نفرستادم يا لا‌اقل خودم با او كار نكردم، چون تا الآن نيز در خانواده‌ي خودمان به زني و زيركي و با هوشي خواهرم نديده‌ام. بله فكر مي‌كردم زن نبايد درس بخواند واقعاً متأسفم . . . . براي شروع كار و كاسبي نزد كاك رحمان حاجي بايز آقا رفتم. پانصد تومان پول دراختيارم گذاشت تا با آن كاري شروع كنم. با پسري شريك شدم چهل تومان ضرر كرديم و از ترس اينكه مبادا متحمل زيان بيشتري شوم بقيه پول را به كاك رحمان مسترد كردم.

پس از مرگ همسر اولم همواره به دنبال پيدا كردن همسر ديگري بودم. دختران و بيوه‌هاي بسياري از طرف دوستان و خويشاوندان معرفي شدند اما معمولاً كسي دلم را نمي‌گرفت. يك روز مهمان كسي بودم خواهر كوچك بلوندي داشت كه دلم را گرفت اما چيزي نگفتم. بعدها شنيدم كه آن دخترآشناي خانواده‌ي «قوج بگ» و او نيز هم سخن جفنگيات من بود. از او خواستگاري كردم. «معصوم» دختر كاك احمد نوبار را در حالي به عقد نكاح در آوردم كه نوز چهارده ساله بود. براي تأمين مخارج عروسي مانده بودم. مردي به نام عبدالكريم شوكت كه بازرگان و ثروتمند هم بود(و معروف به نزولخواري هم بود)

مردانگي كرد و گفت: پول قرض مي دهم هر وقت داشتي مي تواني پس بدهي.

ازدواج كردم اما تا چشم باز كردم بيش‌تر از سه هزار تومان به عبدالكريم بدهكار شده بودم. روزي از من پرسيد چرا دنبال كار نمي‌روي؟ گفتم دستمايه ندارم. گفت تو خيلي به من بدهكاري. پانصد تومان ديگر هم قرض مي‌دهم يا زنگي زنگ يا رومي روم. با شريك قديمي خود دوباره شروع كرديم. توتون نامرغوب خريده و پس از كوبيدن و آماده كردن مجدد، آن را به عجم‌ها مي‌فرختيم. از سهم خود كم‌كم سرو ساماني گرفتم. زمستان بود و همه‌ي راههاي رفت وآمد بسته شده و ترس لشكر كشي عجم نيز بر دلها سايه افكنده بود. يك روز حسين نزدم آمد و گفت: توتون زياديروي دستم مانده و هيچ خريداري ندارد. ناگزير انباري براي توتون اجاره كرديم و از سر نااميدي تا پايان اولين ماه بهار حتي سري هم به انبار نزديم. پس از آن مدت روزي فتحي با عجله آمد و در حالي كه با دمش گردو مي‌شكست گفت: در سايه‌ي نموري انبار و چكاب سقف، اگر چه بخشي از توتون گنديده اما بخش اعظم آن به توتون اعلا تبديل شده است. توتون با بالاترين قيمت ممكن فروخته شد و ما هم از اين رو به آن رو شديم. از قبل فروش توتون، هر كدام صاحب چهار و پانصد تومان شديم. همان روز دين عبدالكريم را ادا و دستمايه هم جور كردم. همان سال در اداره توتون بوكان به عنوان انبار دار و با حقوق ماهانه صدو بيست تومان استخدام شدم مشروط به انكه حق دو ماه اول را به عنوان رشوه به واسطه‌ي استخدام هديه كنم. در كنار انبارداري، اقدام به خريد و فروش توتون هم مي‌كردم. اشعاري راجع به توتون دزدي ترجمه كرده و كثافت كاري‌هاري اداره توتون را افشا كردم. بازرسي كل از تهران كه نامش فرهادي بود اشعار را با خود به تهران برد. مدتي بعد نامه‌اي از مجله‌ي طنز بابا شمل به دستم رسيد كه اگر به تهران بيايي مي‌تواني به عنوان عضو هيأت تحريريه كار كني. من هم كه عضو «ژ - ك» بودم هرگز حاضر نبودم در تهران كار كنم. اما شايد اگر در تهران به كار طنز اد امه مي دادم طنز پرداز بزرگي مي‌شدم.

سال عد بازرگان گندم شدم و يا يك دوست شريك شدم. گندم را از بوكان به تبريز برده و مي‌فروختم چون حجم گندمي كه با خود مي‌برديم بسيار زياد بود حتي اگر به ازاي هر كيلو گندم نيم شاهي هم سودي مي‌برديم رقم بزرگي مي‌شد. يكبار صد وبيست تومان ضرر كرديم. همان روز به ديدن حمده مينه آقا محمود آقا، كه خوان بوكان بودرفتيم. قپان و سرانه‌ي احشام بازار بوكان را با مبلغ ماهانه هشتاد و يك هزار تومان اجاره كرديم. چهار نفر ديگر نيز شريك ما شدند. در طول نه روز كار يازده هزار تومان سود كرديم. يكبار حمام بوكان را اجاره گرفتم اما موقعيت آن را  زياد مناسب نيافتم و با هشتصد تومان سود به كس ديگري واگذار كردم.خلاصه بوكان براي زندگي من، خير و بركت شده بود.

سعدي مي گويد: صداي خوش، غاي روح است. حمزه شريكم بسيار خوش آواز بود. قرار گذاشتيم در تبريز به هتل محل اقامت مهابادي‌ها نرويم. به هتلي رفتيم كه كردها آنجا نبودند. كاك حمزه شب‌ها در اتاق آواز مي‌خواند شبي صاحب هتل آمد و گفت: هر چند كردي نميدانم اما صداي حمزه بسيار دلنشين است. اتاق دو نفره‌اي به دور از صر و صداي خيابان در اختيارمان گذارد و سوگند ياد كرد كه پولي از ما نخواهد گرفت و هر چه بخواهيم در حد توان تأمين خواهد كرد به شرطي كه حمزه روزي يكبار براي او آواز بخواند.

جداي از كار روزانه كه رفتن به بازار گندم فروشان و گشت و گذار در شهر وبازارگردي و چشم چراني بود. غروب ها هم كارمان سينما رفتن شده بود وبس. اما راستش را بخواهي الآن هم نفهميدم كدام فيلم خوب و كدام فيلم بد بود؟ صاحبان سينما براي جلب نظر جوانان دختران زيبا را به عنوان پيشخدمت به كار مي‌گرفتند. وقتي در لژ مي‌نشستي، دختري زيبا با ناز تمام، با شيريني و آب‌جو به سراغت مي‌آمد وبا دست بازي واحياناً بوسه‌اي چنان اغديت مي‌كرد كه ناخواسته چهار پنج برابر بهاي بليط پول مي‌پرداختي. ما هم از اين دوشيدن اختياري، حظ فراوان مي‌برديم و خود را به نسيم طنازان مي‌سپريم. از مردم شنيده بوديم كه مراسم روزهاي چهارشنبه‌ي مسجد صاحب الامر تبريز بسيار جالب است. حياط و صحن مجلس مملو از زنان و دختران بود كه براي رسيدن به مراد، در و ديوار مسجد را مي‌ليسيدند. در بالاي مجلس گنبدي بود كه مي‌گفتند امام است. به عنوان انعام به ملايي پير كه دركنار گنبد بود و ظاهراً مسئوليت آن را بر عهده داشت دو تومان دادم. او هم كه در طول عمرش بيش از دو شاهي انعام از كسي نگرفته بود دو تومان را درآستين گذاشت و به گوشه‌اي در كنار صحن رفت. پس از چند دقيقه متوجه شدم كه همان ملا هر وقت سرم را بلند مي كنم چشمك ميزند اين كار چند بار تكرار شد. خيلي دلخور شدم حمزه را نزد او فرستادم كه بپرسد جريان چيست؟

-         چرا چشمك مي‌زني؟

-    هيچكس مانند شما مرد نيست شما دو تومان به من انعام بخشيده‌ايد. اكنون به خانه‌ي من بيائيد نه زن بسيار زيبا در اختبار دارم هر كدام را پسنديد برايتان صيغه‌ كنم. من خدمتگذار شما هستم.

-   من گفتم آقا ما سني هستيم و صيغه و قحبه نزد ما يكي و هر دو حرام است نه ما نيستيم. آهي كشيد و گفت: خدا نكند شما سني باشيد. مرد به اين خوبي سني باشد؟ واقعاً حيف است.

-   به زيارت سيد حمزه كه عزيز خان سردار مكري نيز دربارگاه او به خاك سپده شده رفتيم. مرقد او نيز بسيار آراسته بود، چون در دوران حاكميت خود، مردم تبريز را از بلاي قحطي و گرني رهانيده بود. شايد نمي‌‌دانستند او هم سني مذهب بوده است.

-   مطلب ديگري كه قابل توجه بوده و يادآوري آن مهم مي‌نمايد، ديدار از منزل «قره سيد» نامي بود كه مي گفتند فالگير است و دعا مي نويسيد. خانه‌اش دو حصار تو در تو بود.

خانه‌اش هميشه پر از جمعيت بود. بايد از سيد براي فال و دعا وقت مي‌گرفتند.

نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:9

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(3)

 

وقتي فهميد دونفر كرد آمده‌اند فوراً اجازه داد نزد او برويم. بسياز احترام نهاد وارج و قرب خاصي براي ما قايل شد. پس از چند سال شيندم كه سيد، جاسوس انگلستان بوده است. در تبريز براي اصلاح سر و تراشيدن ريش، نزديك دلاك مي‌رفتيم. گفت: جمله‌اي برايم بنويس كه ريش تراشيدن به صورت نسيه انجام نمي‌شود. دو بيت شعر فارسي برايش نوشتم كه به خاطر نمي‌آورم اما معنايش اين بود: اي بي‌انصاف تو ريشت را پيش من مي‌تراشي و قرضت را نمي‌دهي؟ آخر من كجايت را بگيرم؟ مرد دلاك كه نوشته را به شيشه‌ي مغازه‌اش آويران كرده بود يك روز گفت: نميدانم چه نوشته‌اي اما مي دانم هر كس آنرا مي خواند مي خندد و نمي‌گويد چه چيزي نوشته شده است.

يادم رفت بگويم: براي اولين بار وقتي به تبريز آمدم: در باغ گلستان مرد ترك زباني را ديدم كه سرنا مي‌نواخت. بسيار شگفت زده شدم. فكر نمي‌كردم غير از كرد، كس ديگر يهم پيدا شود كه سرنا مي‌نوازد. واقعيت عجيبي بود: ترك وسرنا زدن.

پدرم يك مسلمان واقعي بود. «ملا‌» دينداري هم بود. كساني كه از نزديك او ار مي شناختند او را اولياء مي‌دانستند. از همان دوران كودكي يعني درس پنج شش سالگي نماز و روزه را ياد گرفته‌ بودم. به خاطر مي‌آوردم يك بار خيلي گريه كردم چون نماز جماعت صبح را از دست داده بودم. از همان دوران كودكي روز‌ه‌ي ماه رمضان را نيز به جاي آورده‌ام.

در مجلس پدرم هميشه سخن از دينداري و پرهيزگاري بود. بسياري اوقات مي‌شنيدم كه فلان شخص بسياز دين‌دار و بهمان كس كم ايمان است. به اين زيادي مي‌انديشيدم كه واقعاً چيست؟ سرانجام معما را حل كردم: ديك گره است. هر كس گره گردنش بزرگتر باشد با تقواتر و دين‌دارتر است. هم‌بازي‌هاي محله هم چون پسر ملا بودم حرف‌هايم را باور مي كردند و ديندار را از بي‌دين باز مي‌شناختند. هميشه هم گردن خود را جلو آينه نگاه مي‌كردم متأسفانه گردنم باريك بود با خود مي‌گفتم: بگذار بزرگتر شوم آنگاه وارد جرگه‌ي دينداران خواهم شد.

تا هنگامي كه طلبه نشده و وارد حلقه‌ي ×××× طلبه‌ها نشده بودم همچنان ديندار بودم. اما به مصداق ضرب المثل مي‌گويند: دو گاو در يك طويله اگر رنگ يكديگر را نگيرند خوي يكديگر را مي‌گيرند. ديگر با از دست رفتن وقت نماز صبح نمي‌گريستم اما خدا و پيغمبر شناسي و اعتقاد به شيخ برهان همچنان عقيده‌‌ي راسخ من بود. هر چند خود را منسوب شيخ برهان مي‌دانستم اما با خاندان سيد زنبيل نيز آشنايي عميقي داشتم. شيخ محمد خانقاه مرا چون پسر خود مي‌دانست و لقب «جوجه» به من داده بود. سيد محمد زنبيل علاقه‌ي بسياري به من داشت و لطف بسياري در حقم روا مي داشت. اگر چه بعدها نمازم قضا مي‌شد و گاهي اوقات حتي آن را هم ترك مي‌‌كردم اما روزه مي‌گرفتم تا زماني كه در بغداد به مرض سل مبتلا نشدم ترك نشد.

جواني و دلداري

همچنانكه گفتم تازه به يازده سالگي رسيده بودم كه عاشق دختري شدم. بدون آنكه موضوع را با خودش مطرح كنم در درون، از آتش اين عشق مي‌ سوختم و مي‌ساختم. بايد بگويم اين دلداري در آن مقطع سني رقت قلبي برايم به ارمغان آورد كه آن را در تمام مدت زندگي حفظ كردم. عشق بسيار پاك بود وهر چنددلبرم سالها بعد از اين موضوع آگاهي پيدا كرد وروي خوش نشان داد اما تفاوت پايگاه اقتصادي دو خانواده، اجازه‌ي چنين كاري را نمي‌داد. عاقبت اين عشق بي‌انجام جز گريستن و سوختن و ساختن و يكي دو بوسه جدايي بود و آه حسرتي كه تا هم اكنون نيز باخود دارم.

دومين بار عاشق دختري دامدار و آبله‌رو شدم هر چند مردم مي‌گفتند او آبله‌رو و زيبا نيست اما او نزد من ونوس اله‌ي زيبايي بود. او هم مرا بسيار دوست مي‌داشت. خانه‌ي ييلاقي آنها نزديك ما بود و فاصله‌ي بسيار كمي با هم داشتيم. روزها كه مردان از خانه بيرون مي‌رفتند فرصت مناسبي براي دل دادن و قلوه ستاندن و معاشقه‌ي ما دست مي‌داد. يك شب با وجود تمام تهديدات خودم را به رختخواب او رساندم و در كنارش آرام گرفتم اما چنان دختر خجالتي وبا شرم و حيايي بود كه هرگز نمي‌توانستم خيال بدي در مورد او به خود راه دهم. او دوست داشت كه «ودويش» كنم اما هر بار كه به پدرم فكر مي‌كردم اين خيال از سرم مي‌پريد. سرانجام تصميم خود ا گرفتم اما گفتند برادرانش بو برده‌اند و به شدت از اومراقبت مي‌كنند. در تنها فرصتي كه پس از مدتها به دست آمد براي چند دقيقه نزد او رفتم واز اين دلداري هم تنها آهي سرد بر جاي ماند و حسرتي چند. پس ازآن دوبار نوميدي، ديگر دلداري واقعي را از ياد بردم. پروانه‌اي شده بودم كه از گلي به گل ديگر پرواز مي‌كرد واز جداي هم غمي به دل راه نمي‌داد. در هر روستايي كه درس خوانده‌ام، از هر جاي كه گذر كرده‌ام يا هر زيبارويي را ديده‌ام از نگاه كردن دريغ نكرده‌ام حال يا ناسزايي ياتبسمي، يا دو كلمه راز و نياز ويا بوسه‌اي بر لبي.

هنوز نوجوان بودم كه همسر يكي از خوان‌ها كه بسيار زيبا و سالار بود و سر و سيمايي با ابهت داشتو در مجلس مردانه مي نشست و حكميت هم مي‌كرد عاشقم شد و با آن فريبندگي زنانه مرا به دام عشق خود انداخت. خانم سي و دو ساله بود كه سالها با عشق دو سويي او زندگي كردم و تا از دنيا نرفت از باده‌اش سرمست بودم. مرگ او هم داغ ديگري بود كه دفتر عشق زندگي من ثبت شد. اين عشق‌هاي راست و دروغ، با ازدواج من پايان يافت و از آن به بعد همسران من يگانه معشوقه‌هاي زندگي من شدند واز اين بابت، خود را بسيار خوشبخت مي‌دانم.

من و شعر

طبع شعر امري است كه با انسان به دنيا مي‌آيد.

به نظر بسياري، شاعري به صورت وراثت از پدر هب فرزند منتقل مي‌شود، اگر چه اين سخن پر بيراه نيست. يك فرزند شايد شاعر شود و بتواند از پس شع خواني و نظم آفريني برآيد اما ميان هنر و شاعر تمايز بسيار است. كسي كه شعري مي‌گويد ونظم وترتيب خاصي به واژگان مي‌بخشد هنرمند است اما واژه‌اي شاعر از كلمه‌ي شعور به معناي حس بر مي‌آيد. احساسات نازك خيالانه و پر از معنا اگر چه ناموزون، مي‌توانند «شعر» باشند به همين خاطر واژه‌ي حس باور براي شاعر و واژه‌ي «هنر» براي «نظم» مويد معناهاي حقيقي اين واژگان مي‌توانند بود.

آوازه خوان في البداهه گوي بي‌سواد «هنرمند» است وكلمات و واژگان نظم خاص خود دارند.

حال يك كودك مي‌تواند تفاوت ميان شعر منظوم و غير منظوم را دريابد مي‌تواند تلاش كند و براي خود شاعري شود اما بايد ازشعر بسياري از شعراي ديگر سيراب شده واشعار بسياري از آنها را خوانده باشد. با مسايل روز دنياي اطراف خود در ارتباط بوده و از آنچه مي‌گذرد باخبر باشد. خلاصه بايد مانند زنبور عسل بر روي همه‌ي گلها نشسته و از شهد آنها بنوشد سپس از شيره‌ي همه آنها در انديشه‌ي خود، عسل واژگان را توليد كند. اين مسأله بسيار پيچيده است و بسياري در مورد آن نظريه پردازي كرده‌اند. اجازه دهيد از خودم بيشتر بگويم:

پدرم طبعي موزون داشت مي‌توانست شعر بگويد اما هميشه از شعر و شاعري مي‌ناليد و براني باور بود كه د رسرزمين كردستان، هر كس شاعر شود بايد با فقر زندگي كند و با فقر هم بميرد. هميشه هم از «حريق» و «ملا مارف كركوكي» كه از دوستان نزديك او و از شاعران بزرگ بودند به عنوان مثال ياد مي‌كرد. «حريق» كه در فقر بدرودحيات گفته بود و «ملا مارف» هم تا هنگامي كه فوت كرد براي همه‌ي ثروتمندان گداي نامه مي‌فرساد.

پدرم گاهي تك بيتي‌هايي مي‌سرود. گاهي طلبه ها به زبان منظوم برايش نامه فرستاده و تقاضاي چاي و قند مي‌كردند و پدرم نيز با همان وزن و قافيه، اشعار آنها را پاسخ مي‌داد:

عه‌زيزم شيعر و به‌يتي توگوتو ته

هه‌موي سوال وزه‌ليلي و هات وهوته

شتيكي زياده قه‌ند و چا براله

نه پوشاكه نه پيلاوه نه قووته

له باتي سوالي ئه سپابي زيادي

وه‌ره ته‌ركي كه مايه‌‌ي ئابرووته

ئه‌وا ناردم ده‌زانم ته‌ركي ناكه‌ي

كه خووي به‌د دوژمنه‌و دايم له‌دووته

(در اين ابيات شارعه ضمن تقبيح گدايي از سوي طلبه او را به ترك اين عادت دعوت مي‌كند اما در نهايت با اجابت خواسته‌ي طلبه از او مي خواهد كه خوب بد خود يعني گدايي را كنار بگذارد)

شايد شعري قوي نباشد اما در وزن و قافيه بسيار منظم و قابليت تبديل به يك شعر را داشت است عموب مادرم نيز كه سيد محمد سعيد نوراني نام داشت و يكي از نزديكان شيخ برهان و ملايي پرآوازه بود اشعار بسياري داشت كه از نظر ساخت و محتوا هم قابليت داشت به ويژه قصيده‌اي كردي سروده است كه مطلع آن اين مصرع است: «به‌ر گرماي قه‌لبم به رشته‌ي ميهري مه‌ولارو نرا» با زبر دستي تمام عشق به مولاي خود را در قالب صنعت گيوه‌بافي توصيف مي‌كند. قيده‌اي با اين بيت پايان مي‌يابد:

با حه‌واله‌ي پاش مونكير بي سه‌ري نووكي كه‌لاش

چ.نكه عه‌ف واله‌دوري پادشاهي دين ده كا

حال اگ طبع شعر ارثي باشد، من از همان اوان كودكي طبعي موزون داشتم و به سادگي متوجه مي‌شدم كه فلان شعر داراي ساخت و محتواي مناسب يا خير.

تازه نيمچه سوادي ياد گرفته بودم كه پدرم ديوان شعري از يك شاعر ترك به نام مير علي شيري نوايي را نزدم گذاشت و وادارم كرد آنرا بخوانم، من و شعر تركي؟ واقعاً حتي يك كلمه هم نمي فهميدم. با اين وجود هنگم خواندن برخي ابيات متوجه ساختت ناقص آن بيت يا مصرع شده و به پدر تذكر مي‌دادم.

پدرم نيز با تمام مي‌گفت: تو كه تركي نمي‌داني چگونه فهميدي اين بيت ناقص است يااشكال دارد؟ اما پس از آنكه خود يك يا دوبار ديگر ابيات را تكرار مي‌كرد متوجه اشكالات موجود در آن مي‌شد. از همان كودكي از ترس اينكه مبادا در مشاعره مغلوب ديگران شوم اشعار زيادي از بر كرده بودم به گونه‌اي كه كمتر كسي جرأت مي‌ركد با من وارد مشاعره شود. يكبار در مشاعره ميان من و يك ملازاده، شرط بندي شد. صوفي علي نامي روي من شرط بندي كرد و ز بخت خوش، يك گوسفند هم برنده شد.

يك شب نيز به اتفاق چند طلبه به روستايي به نام خورنج رفتيم. خوان ده ما را زياد خوش نداشت و مي‌خواست هر چه زودتر از شر ما خلاص شود. به همين خاطر گفت: با پسر من مشاعره كنيداگر برنده شديد قدمتان روي چشم. در خدمت شما هستم.

هر چند از ساير طلبه‌ها كم سن و سال‌ت بودم، با شهامت تمام گفتم:

من آماده‌ام باشعر فارسي يا عربي يا كردي مشاعره كنم و اجازه مي‌دهم زبان شعر را پسرتان انتخاب كند.

بين خودمان باشد واقعاً دروغ گفتم چون حتي يك بيت شعر عربي نيز نمي‌دانستم اما پسر خوان ترسيد و آخر الامر در جازد.

نمي‌دانم ملت‌هاي ديگر چگونه‌اند كه اگر يك كرد، خرده سوادي ياد گرفت به تب شعر مبتلا مي شود و تصور مي‌كند اگر شعري نگويد هيچكاره است. به جأت مي‌توانم ادعا كنم كه 90% كردهايي كه الفبايي مي‌آموزند براي اثبات خود، حتماً شعري هم مي‌سرايند. من نيز به تبعيت از سرشت ملت خود دچار اين بيماري شده و به تب شعر سرودن يا بهتر بگويم معر گفتن گرفتار آمده بودم. جوجه اردكي بودم كه اداي غاز در مي‌آوردم. كار من شده بود قلم و كاغذ و سياه كردن دفتر به نام شعر. اما چه شعر؟

خدا نصيب دشمن هم نكند. جرأت هم نداشتم اشعارم را به كسي نشان دهم. واقعاً ياوه‌هايي بودند كه به تصور خودم شعرند. در مورد برخي اشعار فكر مي‌كردم كه از بقيه متمايزتر و بهترند. پدرم شنيده بود كه شعر مي‌گويم (پيش از اين در مورد ديدگاه پدرم درباره‌ي شعر مطالبي گفته بودم). حال بيا و چوب طعنه‌هاي او را بخور. با هزار سوگند دروغ، راضيش كردم كه من مرتكب چنين گناهي نشده‌ام. يكبار جواب نامه‌ي يك خوان را با شعر داده بودم. خوان بسيار از شعرم تعريف كرد و احسنت گفت. من هم تصور مي‌كردم كه تا به حال هيچكس چنين تخم دوزرده‌اي نگذاشته است.

يك روز در مهاباد و در مسجد شادرويش در خدمت ملا مارف كوكي بودم و از او خواستم شعر تازه‌اي سروده‌ي خود را برايم بخواند تا آن ار ا زبر كنم. لازم است بگويم كه تمام اشعار ملا مارف را روان بودم و به نوعي «راويه‌»ي او بودم.

به ماموستا گفتم:

من شعري سروده‌ام برايتان مي‌خوانم خواهش مي كنم نظر خود را بفرمائيد.

خنديد و گفت: بخوان

آن جوابيه را كه پيش از اين گفتم برايش خواندم. گفت:

پسرم اين كه گفتي حتي «معر» هم نيست بسيار بچه‌گانه است. آن را پاره كن.

شعر را پاره كردم و دور انداختم.

ملا مارف پس ز چند لحظه گفت: راستي تمام بيت‌ها را خودت گفته بودي يا بيتي هم دزديده بودي.

گفتم : نه كل شعر مال خودم بود.

گفت : اگر راست گفته باشي يكي دو بيت از اشعارت قابل تأمل بودند. اگر بتواني مانند آنها ادامه دهي فكر مي‌كنم تو هم روزي  مثل من از گرسنگي بميري. حالا بيا و ببين شاهكارم اين بود واي به حال ديگر اشعارم.

بدون تأمل دفتر ديوان اشعارم را آتش زدم و دست از شعر و شاعري برداشتم آن روزگاران در «وشتپه» طلبه بودم. بك روز كاك رحمان حاج بايزآقا وارد حجره شد. ترجيح بندي درباره‌ي كرد و كرد بودن خواند كه به نظرم بسيار دل‌انگيز آمد. اصرار كردم كه آن را دوباره تكرار كند تا يادداشت كنم اما گفت: شاعر آن يعني خالو مينه سوگندم داده كه آن را به كسي ندهم. وقتي از گرفتن شعر نااميد شدم خودم به تقلا افتادم وترجيح بندي آماده كردم كه آن نزد خودم باقي ماند و هرگز براي كسي نخواندم چون فكر مي كردم شايان مجلسياران نيست، عاقبت آن را هم از بين بردم.

به ياد مي‌آورم آندم كه شعر مي‌سرودم روزي به همراه يك طلبه قدم مي‌زديم. از شعر و شاعري و شاعران بزرگ و كوچك بسيار گفت و در وصف شعر اظهار نظرهايي كيد. من هم فرصت را مغتنم شمرده و يكي از غزل‌هاي خود را برايش خواندم. گفت: شعر بسيار خوبي بود. چه كسي آن را سروده است؟

گفتم : شعر مصطفي بگ كوردي است

گفت هزاران هزار احسنت! يكبار ديگر بخوان.

دوباره شعر ار خواندم. اين بار هم هزاران مرحبا گفت.

گفتم: والله شعر خودم است.

گفت: يكبار ديگر هم بخوان.

پس از آنكه براي سومين بار شعر را قرائت كردم گفت: آخر اين كي شعر بود؟ اين «معر» هم نيست. حرف مفت است.

اما پس از آنكه عضو جمعيت ژ ك (جمعيت تجديد حيات كرد) شدم و احساس كردم جمعيت نيازمند سرودن شعر است. اين كار را از سر گرفتم و اينگونه بود كه لقب شاعر گرفتم.

زمستان بود و من براي شركت در جلسات جمعيت به شهر رفته بودم. كاك هيمن اشعاري چند براي جمعيت سروده بود و اشعاري از برخي شاعران كرد در عراق نيز در مجموعه‌اي آماده شده بود. برادران در جمعيت از ضرورت سرودن اشعار بسيار سخن گفتند و من نيز متأثر از اين موضوع به محض بازگشت به روستا، تمام توان خود را روي شعر متمركز و سرانجام قصيده‌اي «عقل و بخت» را سرودم، اما در گمان بودم كه آيا مقبول خواهد افتاد يا نه؟

شبي از بوكان بازمي‌گشتم ميهمان كاك رحمان حاج بايز آقا شيخله بودم و شيخ كاميل هم آنجا حضور داشت. هنگامي كه بحث شعر و شاعري به ميان آمد گفتم: برادري شعري سروده و سوگندم داده كه آن را به كسي ندهم. بخش‌هايي از آن را روان كرده‌ام نمي‌دانم به درد مي خورد يا نه؟ چند بيت از قصيده‌ي عقل و بخت را خواندم. فردا صبح موقع رفتن كاك رحمان همراهم تا دم در آمد. دو اسب يك سوار در مقابل در بودند. كاك رحمان گفت: اين سوار را همراهت مي‌فرستم گفته‌ام تا نسخه‌ي آن شعر را با خود نياود بازنگردد. من هم مي دانم كه تو حوصله نداري چند ماه از اين مرد پذيرايي كني. هر چه تلاش كردم تأثير نكرد. سرانجام پس از بازگشت به ده نسخه‌ي شعر را بازنويسي كردم و نزد كاك رحمان فرستادم. در ذيل شعر هم به عنوان كاك رحمان نوشته بودم:

به كوردي پيت ده‌ليم ليم مه‌گره ئيرادوياري شوانه ويله ئاله‌كوكه (به كردي مي‌گويم از اين شعر ايراد نگير چون هديه‌ي چوپان جز خس و خاشاك نيست).

از اين بيت شعر، دريافته بود كه قصيده را خودم سروده­ام. شعرها را روان كرده و يكبار براي «قاضي محمد» خوانده بود، اما در مورد سراينده‌ي آن چيزي نگفته بود. قاضي هم فرموده بود: «شعر را بده روز جمعه در منبر براي مردم مي‌خوانم». اما كاك رحمان هم شعر را به قاضي نداده بود.

اوايل بهار كه به شهر رفته و سر از حزب در آورده بودم ديدم اشعارم را چاپ و در تيتراژ بالا ميان مردم توزيع مي كنند. هنگامي كه گفتم:  اشعار من است و من آنها را سروده‌ام گفتند: «از اين پس، بايد اشعار بسياري آماده كني.» اما چون با نام ناشناسي (هه‌ژار) نوشته شده بودند خيلي‌ها فكر مي‌كردند اشعار «خالومينه» است. مدتها پس از آنكه «خالو مينه» از اين ابيات اظهار بي‌اطلاعي كرد همراهان دريافتند سروده‌هاي من است. براي شماره‌ي دوم  مجله‌ي «نيشتمان» گپ دوستانه‌اي آماده و از ذبيحي خواستم در مورد چاپ آن در مجله اظهار نظر كند. گفت: «اين شعر نيست و به درد چاپ در مجله‌ هم نمي خورد.» شعر را براي «كاك رحمان» خواندم. به «ذبيحي» گفت آن را چاپ كند. چون اشعار زيبايي است. «ذبيحي» هم گفت : «بله واقعاً عالي است و بايد چاپش كنيم.»

ترس و جرأت

من هم مانند بسياري ديگر از كودكان كرد، ا ز گهواره، با ديو، جن و غول بيابان ترسانده شده بودم و چون اغلب اين اتفاقات هم شب‌ها به وقوع مي‌پيوست از شب مي ترسيدم. اما ترس من جداي از ساير تر‌سها بود. به جرأت مي‌گويم شايد ترسوترين انسانها در دوران كودكي خود بوده­ام.

يكبار در خانقاه «شيخ برهان» اوايل بامداد در مرقد شيخ قرآن مي‌خواندم. زنبوري در ايوان مرقد وز‌وز مي‌كرد. آنقدر ترسيدم كه نزديك بود زهره ترك شوم. قرآن را هم نمي‌شد ببندم. ناچار از ترس فرار كردم. چه فرار كردني؟! غروب با زور به مرقد بازگشتيم. قرآن همچنان روي رحل بر جاي مانده بود. شب كه فرا مي‌رسيد زمين و زمان، جن و ديو و غول مي‌شد و ترس، سراسر وجودم را فرا مي‌گرفت به ويژه كه داستان «ارباب چشمه» را زياد شنيده بودم و جرأت نداشتم شب‌ها تنها به چشمه بروم.

نمي‌دانم چگونه بود كه تصميم گرفتم اين ترس را از خودم دور كنم. به تدريج تصميم گرفتم شب‌ها از خانه خارج و در اطراف قدمي بزنم. يكبار از روستايي كه حدود يك ساعت از خانقاه دور بود به سوي خانقاه بازگشتم. از ده كه دور شدم صداي خش‌خش برگ درختان، شرشر آب و صداي حيوانات مختلف، هراسي در دلم افكند. از ترس شروع به آواز خواندن كردم. ناگهان گذارم به قبرستاني در آن حوالي افتاد. من و گورستان و شب؟ فقط مي‌دانم كه چشمانم را بستم و شروع به دويدن كردم. جرأت نداشتم پشت سرم را نگاه كنم. با صداي پارس سگ‌هاي يك روستاي سر راه به خودم آمدم. چون از سگ‌ها هم مي‌ترسيدم از كنار ده گذشته از شر سگ‌ها هم خلاص شدم. در كنار جوي آب، سر و صورتم را شستم و نفسي تازه كردم. دوباره راه خانقاه رادر پيش گرفتم. چراغ‌هاي خانقاه را از دور ديدم و كمي‌ آرام گرفتم اما ناگهان چه ديدم؟

يك اجنه­ي عجوزه كه در كنار راه نشسته، دستي روي چانه گذاشته و خيره خيره نگاهم مي­كند. پاهايم سست و گلويم خشك شد. شايد باور نكني، اما موي بدنم كاملاً سيخ شده بود اوراد و دعاهايي براي اين روزها و احياناً برخورد با اجنه ياد گرفته بودم اما چه كسي در اين شرايط، حتي يك كلمه هم مي‌تواند بگويد؟ فرار كنم؟ پاهايم توان ندارند. اگر فرسنگ‌ها راه هم بروم جن با دو جهش سر مي‌رسد. شايد اجل فرا رسيده است. در روايات خوانده بودم كه اگر در مقابل دشمن كافر مقاومت نكني خدا تو را نخواهد بخشيد. ناگزير با دست‌هاي لرزن ، با چوبدستي كوچكي كه در دستانم بود خود را روي عجوزه انداختم.تمام دست و پاهايم خونين و مالين شده بود. آن هيبت نه جن، بلكه درختچه زالزالكي در كنار راه بود. حالا بيا و در آن بيابان، تك و تنها قاه قاه بخند. از آن شب به بعد، براي هميشه ترس از جن و غول و چراغ و ديو و. . . . را به فراموشي سپردم و دريافتم آنها كه اين قصه‌ها را بافته‌اند نيز با ديدن درختچه‌اي يا شيئي، از آن جني و غولي و ديوي ساخته و داستاني با آن ساز كرده‌اند. ديگر از تاريكي شب هم نمي‌ترسيدم. آخر سپيده­ي روز و سياهي شب چه فرقي با هم دارند؟ چرا بايد از شب بترسيم و . . . .؟

شبي ديگر گذارم به قبرستاني بسيار مخوف افتاد كه قبرهاي زيادي در آن كنده شده و سنگ قبرها روي همديگر تل‌انبار شده بود. باران سختي مي‌باريد. ناگزير روي يكي از سنگ‌ها نشستم. صدايي از صاحب قبر نيامد. دريافتم كه مرده‌ها ديگر حوصله‌ي دعوا و جاروجنجال ندارند. اين «خوان» را هم به سلامت گذراندم. ترسم از مرده و قبرستان و جن و پري و ديو و غول به كلي ريخته بود و اين بار با دوستانم بر سر گورستان رفتن و نترسيدن، شرط­بندي مي‌كردم.

اين بار تصميم گرفتم هرطور شده «جن» ببينم. در دامان كره «ترغه» تخته سنگ بزرگي قرار داشت كه تمام اهالي معتقد بودند هر كس بدانجا پاي بگذارد از گزند جن ساكن در آن جان به در نخواهد برد. گويا چند نفر كه ديوانه شده‌اندمورد گزند اين جن‌ قرار گرفته بودند. شبي بهاري كه نم باراني هم مي‌باريد در مسير بازگشت به خانه،‌ ناگهان مسيرم را به سوي كوه «ترغه» تغيير دادم و پس از رسيدن به تخته سنگ مزبور، روي آن نشستم. صداي وزش باد ونم باران، دمي قطع نمي‌شد. با خود گفتم: الان مي‌آيند و آنها را مي‌بينم . مدتها منتظر ماندم اما نيامدند. با نااميدي تمام از كوه پايين آمدم. كوره راهي بود و شب هم بسيار تاريك، به طوري كه خوب نمي توانستم جلوي پايم را ببينم. ناگاه هيبت سياه رنگ عظيم‌الجثه‌اي در برابر ديدگانم ظاهر شد:

آها بالاخره جن‌ها آمدند. چون ديگر واهمه‌اي نداشتم به سوي آن رفتم. ناگهان عرعري كرد و راه فرار در پيش گرفت. كره الاغي بود كه از گله جا مانده بود. به دنبال او دويدم. با همديگر به آبادي رسيديم.

در دروان طلبگي هم از سگ مي‌ترسيدم و مورد تمسخر ساير طلبه‌ها قرار مي‌گرفتم. سرانجام با ترس از سگ نيز كنار آمدم: هر سگي به سراغم مي‌آمد قطعه سنگي بر داشته و به سويش مي‌رفتم تا اين بار سگ از ترس من پا به فرار بگذارد.

زماني حتي از مارمولك نيز مي‌ترسيدم اما هنگامي كه مي ديدم هم سن و سالان من، مار هم مي‌كشند ترس از مار را كنار گذاشته و حتي مار كشتن را هم آزمودم.

«سيد محي‌الدين شيته» پسر عمه‌ي مادرم كه او را «خالو» صدا مي زدم مردي بسيار با شهامت و شجاع بود. هميشه به من مي‌گفت: «اگر پسر ترسويي باشي با من هيچ نسبتي نداري». يكبار من و پسر داييم كه هر دو در سايه‌ي سقوط رضا شاه و شهريور 1320 دو قبضه اسلحه خريده بوديم، بعدازظهري تصميم گرفتيم از مهاباد به سوي يكي از روستاهاي اطراف برويم.گفتند : «مسير خطرناك است و راهزنان در كمين». اهميت نداديم. عصر ديرهنگام، گداي دوره گردي توصيه‌هايش را تكرار كرد: «خواهش مي‌كنم از راهي كه آمده‌ايد باز گرديد. راهزن‌ها ساعاتي پيش كارواني را به گلوله بستند واموال آن را به يغما بردند».

ترس وجودم را فراگرفت. به پسر دايي گفتم: «شايد در مواجهه با راهزنان، مجبور به تيراندازي شويم. نظرت چيست؟» مردي كه صاحب قهوه‌خانه‌ي سر راه بود و همراه ما آمده بود گفت: «برگرديد، مخارج امشب شما هم با من». محمدامين پسر داييم گفت: «هر چه تو بگويي موافقم». يكباره به ياد «خالو محي‌‌الدين» افتادم گفتم: «اگر برويم شايد كشته شويم اما اگر باز گرديم و «خالو محي‌الدين» اطلاع پيدا كند آبروي هزار ساله‌مان خواهد رفت». «محمدامين» گفت: «حتي اگر تو برگردي من باز مي‌روم.» اسب‌هايمان را به مرد قهوه‌چي سپرديم كه در طول مسير، جلوتر از ما حركت كند برود. خود نيز از يكديگر جدا شديم و هركدام به طرف بخشي از كوه رفتيم و دست روي ماشه‌ي اسلحه، آماده‌ي درگيري شديم. اما به خير گذشت و با كسي برخورد نكرديم. پس از آن به نظرم آمد اگر درگيري پيش مي‌آمد شايد واقعاً شليك هم مي‌كردم. از يك راهزن كمتر نبودم. او چگونه مي تواند من را بكشد من نيز مانند او مي‌توانم . . . .

يك ماديان داشتم كه زين انگليسي كهنه‌اي روي آن گذاشته و فكر مي‌كردم بهترين ماديان و زين دنيا را دارم. روزي در مهاباد، ميهمان پسري به نام «سعيد» بودم. اجازه خواست كه با ماديان من از مهاباد به «قونقلا» رفته و زود باز گردد. غروب كه بازگشتم سعيد در بستر افتاده و ناله مي‌كرد: «زين ماديانت، تمام باسن و رانم را سوزانده است. نزد پزشك رفتم. برايم آمپول و پماد تجويز كرد».

نگاهي به زين ماديان انداختم. باران و آفتاب، آن را كاملاً پوسانده بود اما مشخص شد كه ران و به اين سعيد از من نازكتر بود. من به زين عادت كرده بودم.

گرد باوري

آنچنانكه پيداست ملت كرد از صدر اسلام تحت سلطه‌ي بيگانگان بوده و از آن تاريخ تا كنون، اين ملت، حتي يك لحظه هم روي آزادي و آرامش به خود نديده است. حال اگر از جنگ عباسيان رهايي يافته، به سلطه‌ي ترك و ايراني گرفتار آمده است. سلطه هم كه سلطه است چه فرقي مي­كند عرب  باشد يا ترك يا عجم؟ سرزمين كوهستاني و صعب، ملتي بسيار شجاع و اراضي حاصلخيز آن، همواره ميدان كارزار ترك و ايراني بوده و هر كدام تلاش كرده‌اند با هزينه كردن از خون فرزندان به كشتن دادن ملت كرد، آنها را بلاگردان خود كنند. در دوران صفويه، يك كرد اهل «ژنگار» به نام «شيخ صفي‌الدين اردبيلي»، پس از آنكه به مقام شيخ در طريقت خود نائل آمد و مريدان بسياري گرد او جمع شدند زبان تركي را به عنوان زبان پيروان طريقت خود برگزيد و پس از او پسرانش با بهره‌برداري سياسي از اين طريقت،‌مذهبي به نام «شيعه» اختراع كردند تا بتوانند با استفاده از ابزار مذهب، به مقابله با اكثريت سني مذهب برخاسته و ايران را ملك خود گردانند. سلاطين عثماني نيز خود را حاميان مذهب سني معرفي كرده ونزاع شيعه و سني، سرزمين كردستان را قرباني افزونخواهي آنها نموده است. اگر چه سخن در اين مورد، مفصل است و در اين سطور نمي‌گنجد اما در سده‌هاي اخير، هيچ كردي را در ايران نمي‌توان يافت كه نفرتي عظيم از صاحبان سلطه­ي ايران و به اصطلاح عجم، در دل نداشته باشد. فرزندان كرد از همان بدو تولد به دنبال فرصتي بوده‌اند تا از چنگ امراي «عجم» رهايي يابند. «عجم» يعني ايراني سلطه‌گر، اماچون آلت ستم حكام ايران عليه كردها، آذري زبانان بوده‌اند كردها اين نام را بيشتر در مورد همسايگان، ترك زبان خود به كار مي‌برند. من نيز چون همه‌ي فرزندان ملت كرد، با اين نام بزرگ شده و همواره كينه‌ي دشمنان ملتم را در دل داشته‌ام. همانطور كه پيش­تر هم گفتم در هفت سالگي و هنگام گردوبازي، وقتي دو گردو را به هم مي‌زدم و يكي از آنها مي‌شكست مي‌گفتم: «عجم  در هم شكست».

بسياري اوقات، از خداوند مي‌خواستم پادشاه كوچكي به اين ملت عطا كند. در بازي‌هاي شبانه محله نيز با دوستان به دو دسته­ي كرد و عجم تقسيم مي‌شديم و عجم، هميشه مي‌بايست شكست مي‌خورد.

در تركيه، پدرم «ملا سعيد بديع الزماني» را ملاقات و او را فردي مقدس و مبارك احوال مي‌دانست.  هنگامي كه خبر كشته شدن او را توسط فرمانرواي عثماني شنيده بود، لعن و ناسزاي خود را نثار عجم و ترك مي‌كرد و آنها را كافر مي‌شمرد. او هميشه از كرد و كردستان سخن مي‌گفت. عده‌اي از جوانان مهاباد نيز از سخنان پدرم بهره برده و بسياري اوقات براي ملاقات با پدرم و استماع سخنان او به خانه‌ي ما آمد و رفت مي‌كردند.

آن دم، من و ذبيحي بچه سال بوديم و از اين سخنان لذت فراوان مي‌برديم. كسي جرأت نمي‌كرد حتي به كردي نوشتن هم فكر كند. اوضاع به گونه‌اي بود كه هر كس از كردي نوشتن سخن مي‌گفت به شدت مورد عتاب و سرزنش و احياناً تمخسر اين و آن قرار مي‌گرفت.

يك روز «ذبيحي» نزد من آمد و با اشاره به چيزي كه در آستين گذارده بود گفت: «برويم». پرسيدم: «موضوع چيست؟» در جواب گفت: «برويم خودت متوجه مي‌شوي». از شهر خارج شديم نزديك «پردي سوور» در كنار تخته سنگي پناه گرفتيم. كتابي از آستين درآورد: انجمن اديبان كرد، «نوشته‌ي امين فيضي­بگ» كه در سال 1339 هجري (1920 ميلادي) در استانبول چاپ شده بود. اشعار بسياري از شاعران كرد در اين كتاب آمده بود. حالا چگونه كردي بخوانيم؟ با دشواري فراوان بخش‌هايي از كتاب را خوانديم. اين كار چند روز طول  كشيد.

يك روز به بيتي از «شيخ رضا» برخورديم:

خزمينه مه‌ده‌ن په‌نجه له گه‌ل عه‌شره‌تي جافا

ميرووله نه­چي چاكه به گژ قولله‌ي قافا (اي دوستان با عشيرت جاف در نيفتيد كه مورچه را ياراي بالا رفتن از قله‌ي قاف نيست).

مي‌خوانديم: «ميرووله پخي چا كه به كه ثور قولله‌ي قافا». گفتم: «اين مصرع مشكل دارد». مي‌پرسيد: «يعني چه؟» مي‌گفتم: «نمي‌دانم اما به نظرم ايراد دارد». چه كار كنيم؟ دل را به دريا زدم و با وجود اينكه احتمال دادم كتك مفصلي نوش جان خواهم كرد تصميم گرفتم در مورد اين مصرع، از پدرم سئوال كنم. شب كه پدر در حال مطالعه بود، كمي من ومن كردم و گفتم:

-         پدر؟

-          سرش را بلند كرد

-          چيه پسرم؟

-          ساكت شدم صدايم در نمي‌آمد. پس از چند لحظه دوباره گفتم:

-          پدر؟

-          بله بگو.

-   دوباره پشيمان شدم. اين بار بلند شدم و به كنار در رفتم تا در صورت لزوم بتوانم در بروم.

-          پدر؟

-          زهر مار . بگو چه مي‌خواهي؟

-          كتكم نمي‌زني؟

-          نه، چرا كتك؟

-    شعري هست كه من و «ذبيحي» نمي‌توانيم خوب بخوانيم. راهنمايي‌مان مي‌كني؟

-          خيلي خوب، كجاست؟

كتاب را از آستين بيرون آورده و شعر را نشان دادم. پرسيد: «بخوان ببينم».

شعر را كه خواندم قهقه‌اي بلند سر داد: «حتي اگر بخواهي تعمداً اين شعر را خراب كني به اين بدي نمي‌تواني بخواني.» سپس نحوه‌ي قرائت آن را اصلاح كرد و گفت: «اگر كتاب مي‌خوانيد كتاب‌هاي كردي زيادي دارم».

به حياط رفتيم خاك بافغچه را كنار زد و از درون آن،‌ يك صندوق گلوله‌ي روسي بيرون آورد كه پر از كتاب‌هاي ديوان شعر كردي و دست نويس بود:

ديوان نالي، كردي، شيخ رضا، سالم، حريق و . . . .

يك به يك، كتاب‌ها را مي‌خوانديم و پس از يادداشت مطالبي كه بعضاً با مشكل مواجه مي‌شديم، نزد پدر رفع اشكال مي‌كرديم. «صديق حيدري» و «سعيد حمه قاله» هم كه سن و شالشان از ما بيشتر بود به «رواندوز» رفته وكتاب‌هاي چاپ شده‌ي كردي را از «حزني مكرياني» با خود مي‌آوردند. در كردي خواندن بسيار پيشرفت كرده بوديم و آرام آرام، سخن از آزادي كردستان و رهايي ملت كرد به ميان مي‌آورديم.

نمي‌دانم چگونه بود كه چند نفر ديگر هم با ما «هم‌انديش» و «هم صدا» شدند. در مهاباد «حسين زيرينگه‌ران» كه بعدها به نام «فروهر» شناخته شد «عزيز كاك آقا» كه يك افسر پليس بود «مينه شوقي» و «عبدالرحمان كياني» و در روستا «كاك رحمان حاجي بايز آقا»، «ملا رحمان حاجي ملا عزيز كند» و كسان ديگري كه اسامي آنها را به خاطر نمي‌آورم. حزبي بوديم بدون برنامه‌ و تنظيم. كا رما اين بود كه دور يكديگر جمع شده واز آرزوهاي ملي براي هم سخن بگوييم.

يكبار «ذبيحي» مرا با خود به خانه‌ي مردي  به نام «خالو ملا»برد. به نظرم غير از ما دو نفر كسان ديگري هم حاضر بودند. گفتند: «ما حزبي تشكيل مي‌دهيم. بايد مراقب يكديگر بوده و سوگند ياد كنيم كه به يكديگر خيانت نكنيم». اين جلسه براي ما بسيار دلگرم كننده بود و «كردباوري» ما را پررنگ‌تر مي‌كرد. در مورد آغاز و انجام اين همكاري، مطالبي هست كه بايد بگويم:

با «عزيز» و «حسين» به قهوه‌خانه‌ي نقالي رفته بوديم. «نقال»، اسكندر نامه مي خواند مي‌گفت: «گرد و غبار از بيابان بلند شد، باد رحمت، گرد و غبار زدود، ده بيرق به نشانه‌ي صد هزار نيروي مسلح فلان پهلوان ظاهر شد و باز هم گرد و غبار و بيرق و فلان پهلوان. . .  وادامه مي‌داد. عزيز كه كمي سرخوش بود فرياد زد: «پدر سگ ! پس كو پرچم كردستان؟» و طپانچه‌اش را بيرون كشيد.

اهالي قهوه‌خانه همه ترسيدند و رنگ از رخسار «نقال» پريد: گرد و غبار برخاست و صد بيرق به نشانه‌ي يك ميليون لشكر صلاح‌‌‌‌‌‌‌‌الدين ايوبي از افق ظاهر شد. . . .«حسين»، «عزيز» را از  چاي­خانه بيرون برد  و طپانچه را هم به من كه سن و سال كمي داشتم و مورد سوءظن قرار نمي‌گرفتم سپرد. مي‌گفتند افسر دژبان، كلامي جز فحش و ناسزا به كرد ندارد و مشخصاتش را هم گفتند. عزيز خط و نشان كشيده بود كه گوشماليش دهد. يك  شب زمستاني و برفي، نزديك دژباني رفته و شروع به قدم زدن كرديم تا افسر داستان ما از موضع خود خارج شود. عزيز به بهانه‌ي سرخوشي، يقه‌اش را چسبيد و حسابي كنك كرد. ما هم به  عنوان اينكه      مي­خواهيم آنها را از يكد يگر جدا كنيم  وارد معركه شديم و خوب كتكش زديم. دژبان­ها آمدند، ما در رفتيم و عزيز بازداشت شد.

گويا خبر به صورت تلفني به اطلاع فرمانده‌ي پادگان مهاباد رسانده شده و فرمانده­ي لشكر خود شخصاً تصميم گرفته بود عزيز را تنبيه كند آن هم چه تنبيهي؛ تمام شب را با عزيز مشروب خورده و قمار كرده و فردا صبح هم عزيز را آزاد كرده بود.

پسري مهابادي به نام «حميد سلطاني» كه مأمور دولت بود به همراه سه امنيه به «ترغه» آمده و مازاد گندم را طلب مي‌كرد. گفتم: «چيزي ندارم. هنوز گندم درو نكرده‌ايم و خود نان جوين مي‌خوريم. مبلغي بدهكارم». حرفمان شد و گفت: «ملا بازي در نياور». از اين جمله بسيار عصباني شدم. هر چند آن روزها كسي جرأت نمي‌كرد با مأمور دولت در بيفتد اما آن مرد را سه تومان از «امنيه» خريدم و با كمك گرفتن از دو نفر از روستائيان، تا مي‌خورد كتكش زديم. هر چه فرياد زد امنيه‌ها خود را به نفهمي زدند. چنان كتك مفصلي خورد كه سوار بر الاغ به شهر بازگشت. من هم به سرعت خود را به مهاباد رسانده به «عزيز» و «حسين» گفتيم: «از شكايت مأمور مي‌ترسم». آنها هم حميد را تهديد كرده بودند كه در صورت شاكي شدن، كار دست خودش خواهد داد. از آن پس هيچ مأمور ديگري جرأت نكرد با من به صورت غيرمتعارف برخورد كند.

حرف، حرف مي‌آورد: آن روزهايي كه در ترغه زندگي مي‌كرديم از دست امنيه و مأمور دولت به تنگ آمده بوديم. روزي نبود كه دسته‌اي به نام مأمور دولت پيدا نشوند و به بهانه‌اي رشوه نستانند. علاوه بر سهم خود، بي‌احترامي به اسبهايشان هم گناهي بس بزرگ بود.

اگر تمكين نمي‌كردي فشنگي در حياط خانه مي‌انداختند و با بهانه كردن نگهداري اسلحه، روزگارت را سياه مي‌كردند. ما هم در آن دوران، بسيار ندار بوديم و قدرت پرداخت رشوه نداشتيم. يك روز در مقابل ديدگانم، پيرمردي را آنقدر با شلاق زدند كه بنده خدا دو روز بعد مرد. گناهش اين بود كه دهانه‌ي اسب يك مأمور را زود نگرفته است. علاوه بر بهانه‌ي وجود توتون در خانه و اتهام قاچاق، يك سال به جانمان افتادند كه بايد گندم را به دولت بفروشيم و مفهومي به نام« ندارم» معنايي ندارد. ما هم تصميم گرفتيم به مهاباد آمده و مدتي خود را پنهان كنيم. چند نفري كه از «ترغه» و «قره‌لي» راه افتاده بوديم به مهاباد رسيده و اتاقي كرايه كرديم. روزها از ترس مأمور تا غروب در را از پشت مي‌بستيم و شب‌‌ها هم تا دير وقت قمار مي‌كرديم. اما چگونه قماري؟ از سر شب تا بامداد هيچكس بيشتر از يك قران برنده يا بازنده نمي‌شد. به زن صاحب‌ خانه ياد داده بوديم اگر مأمور آمد بگويد: «كيش كيش عقاب آمد». آن وقت همه پنهان مي‌شديم و ساكت، تا عقاب راهش را مي كشيد و مي‌رفت.

صاحبخانه دو زن داشت: يكي پير و زشت و ديگري جوان و خوش سيما. شب‌ها هنگامي كه قمار مي‌كرديم حق پا چراغ قمار از قرار ده يك به همسر دوم مي‌رسيد. او هم چون مرا جوان و خوش قيافه مي‌دانست آخر شب حق پا چراغ را دوباره به من پس مي‌داد. با اين حساب، من هيچوقت در قمار بازنده نمي‌شدم. حق نگهداري از الاغ و استر و ماديان، شبانه يك قران و از آن مردها دو قران بود يعني اجازه‌ي اتراق هر مرد معادل حق نگهداري دو الاغ برآورد مي‌شد.

يك شب بسيار سرد، صاحبخانه به علت بگو مگوي يكي از همراهان ما با همسر اولش به علت اختلاف بر سر پرداخت پول كاه، ما را از خانه بيرون كرد. در سرما ويخ، آواره‌ي كوچه و خيابان شديم. عاقبت اتاقي پيدا كرديم. نه در داشت و نه آتشي براي گرم شدن. صاحب‌خانه هم مردي بسيار بد پيله و بي‌شرم بود. با كمي زغال روي منقل، آتشي درست كرديم و در كنار يك چراغ نفتي قمار، از سر گرفتيم. صاحبخانه هم خود پاي بساط قمار نشست و تا صبح شش هفت قران و همه‌ي قندو چاي و استكان واسباب خانه را باخت. فردا صبح با التماس همسرش، مالش را مجدداً بازگردانيديم و به سوي روستا بازگشتيم.

قمار بازي، اگر چه با تفنن آغاز شده بود اما به مرض لاعلاجي براي من تبديل شد. زياد قمار مي‌كردم و بسياري اوقات، مبالغ هنگفتي مي‌باختم. شبي در يك قمار در بوكان، تمام دارائيم را كه چهل تومان بود و براي خريد وسايل منزل كنار گذاشته بودم باختم. نيمه‌هاي شب به حمام رفتم و از يكي از آشنايان پنج قران پول قرض گرفتم. با دست خالي و آه سرد به «ترغه» بازگشتم. آن شب در قمار، حتي ماديانم را هم باختم اما هم بازي هايم دلشان به حالم سوخت و ماديانم را پس دادند. نمي‌دانم چطور شد كه يكباره دست از قمار برداشتم و بدون انكه سوگندي ياد كنم قمار بازي را كنار گذاشتم.

سالها بعد شبي كه «هيمن» ازدواج كرد و من هم ساقدوش بودم آخر شب هيمن پرسيد: «براي اين همه ميهمان جاي خوب از كجا بياورم؟» گفتم: «اجازه بده من فراهم مي‌كنم. تو برو راحت بخواب». بساط قمار چيدم و خود نيز در آن شركت كردم. تا صبح هيچكس نخوابيد و بخير گذشت. اگر چه پولي چند باخته بودم اما ارزشش را داشت. جداي از آن مرتبه، ديگر هرگز قمار نكردم و از اين بلاي بزرگ رهايي پيدا كردم.

در همان دوران يك كهنه مالك كرد به نام «محمود آقا سه‌گه نيريان» به عنوان مأمور دولت به «ترغه» آمد. او هم چون ساير مأموران دولت، دندانها را براي گرفتن رشوه تيز كرده بود.

من واقعاً آه در بساط نداشتم و او هم پافشاري مي­كردكه سبيلي چرب كند. از روي ناچاري گفتم:

-   آقا محمود پدرت در خانقاه به خاك سپرده شده است. پول ندارم اما به جاي رشوه، يك ختم قرآن براي روح پدرت مي‌خوانم.

خيلي خوشحال شد و به توافق رسيديم. اما امروز هم اين رشوه را بدهكارم. اين داستان را براي «قزلجي» گفتم واو هم با تغييراتي چند، داستان كوتاهي به نام «خنده‌ي گدا»از اين خاطره نگاشت.

زندگي در «ترغه» جداي از مطالعه و هراس از مأمور دولت، چيز ديگري نداشت. پاييز كه ديگر كشاورزي نداشتيم غروب‌ها در پشت بام خانه بامردان پير، جلو در خانه‌ها با پيرزنان، شبانه با جوراب بازي و داستانهاي كهن و در زمستان، با شكار خرگوش، شش ماهه‌ي دوم سال را مي‌گذرانديم.

حزب «خالو ملا» كه نامي هم نداشت خود به خود از ميان رفت واز سطح روابط دوستانه‌ي چند نفر فراتر نرفت. باآمدن «روس»ها به مهاباد كه مقارن با سقوط عوامل دولت در مهاباد نيز بود «عزيز زندي» نامي كه مشهور به «عزيز آلماني» و مردي بسيار دانا و فهميده و اديب بود، من و ذبيحي و چند نفر ديگر را به خانه‌اش دعوت كرد و گفت: «حزب آزادي خواه كرد را به رهبري خود تأسيس مي‌كنم». بدون كوچكترين مخالفتي پذيرفتم. كسان بسيار ديگري هم عضويت در حزب را پذيرفتند. «عزيز زندي» براي تبليغات حزب به مناطق و شهرهاي ديگر هم سفر كرد. «شيخ محمد خانقاه» ، «خليفه‌ ملا علي زنبيلي» و بسياري ديگر از خوانين، شيوخ و آخوندهاي منطقه را با خود همراه كرده بود. به شهرهاي سقز و تبريز هم رفته و در تبريز با بسياري از ارمني‌هاي ساكن آن شهر به توافق رسيده بود. با كبكبه و دبدبه‌ي بسيار رفت و آمد مي­كرد و از سوي دو محافظ ارمني هم مراقبت مي‌شد. مدتي بعد، راست يا دروغش را نمي‌دانم شايع شد كه وابسته‌ي حكومت ايران و مأمور جلوگيري از گسترش انديشه‌ي آزاديخواهي در كردستان و آذربايجان است. متأسفانه اين يكي هم به زودي از ميان رفت. . . .

يكبار كه به شهر رفته بودم مانند هميشه، پيش از همه «ذبيحي» را ديدم. گفت: «بيا جلوي مسجد قاضي». سپس گفت: «به قرآن سوگند ياد كن كه آنچه مي‌گويم پيش هيچ كس تكرار نخواهي كرد». براي بار دوم سوگند خوردم. گفت: «شب مي‌گويم جريان از چه قرار است؟» پس ازنماز عشاء من و او وارد يك كوچه شديم. سر كوچه مردي را كه ايستاده و دست در شال كرده بود ديديم. مشخص بود مسلح است. ذبيحي چيزي گفت. وارد خانه‌اي شديم. طرز در زدن غيرعادي بود. به زودي، در باز شد و توسط يك نفر ناشناس به داخل اتاقي برده شدم.

داخل اتاق، روي يك ميز كه جانمازي روي آن كشيده شده بود يك جلد قرآن، پرچمي با نشانه‌هاي خورشيد در وسط، خنجري بدون غلاف در كنار قرآن و كاغذي مكتوب گذاشته شده بود. مردگفت: «كاغذ را بخوان و پس از پايان هر بند، سوگند ياد كن. هرگاه از اين قسم نامه بگذري خونت با اين خنجر ريخته خواهد شد».

فضا چنان پر هيبت بود كه تمام بدنم مي‌لرزيد. به خود نيز مي‌باليدم كه شايسته‌ي حضور در اينچنين فضايي هستم. سوگند هفت بند داشت. متأسفانه همه را به خاطر نمي‌آورم اما در آن آمده بود: «به قرآن و پرچم كردستان و شرفم سوگند ياد مي‌كنم كه در ظاهر و باطن براي آزادي كردستان تلاش و تا زمان مرگ، از هيچ اقدامي در اين راه كوتاهي نخواهم ورزيد. هيچ منافعي را مقدم بر مصالح ملي و خدمت به ملتم نخواهم شمرد. برادران حزبي را به اندازه‌ي خود قدر نهاده و تا زمان مرگ، نه به زبان و نه به قلم و نه به اشاره، به حزب خيانت نورزيده و نام افراد حزب را هرگز آشكار نخواهم كرد». پس از مراسم سوگند، دست در دست او به اتاق ديگري رفتيم كه بيش از ده جوان كرد در آنجا نشسته بودند. گفتند: «يك نام جزبي براي خودت انتخاب كن، شماره‌ي عضويت تو هم بيست است». خداوندا چقدر زيباست؟ چگونه ما بيست نفر شديم؟ هرگز باور نمي­‌كنم. خدايا شكر! بسيار قدرتمند هستيم. «هه‌ژار» را به عنوان نام حزبي برگزيدم. شبها از شوق تا صبح نمي‌خوابيدم. من تا آن زمان، در باره­ي به هم ريختن اوضاع سياسي كشور فقط همين را مي‌دانستم كه يك روز، طياره‌اي بر فراز روستاي ما به پرواز درآمد و اعلاميه‌هايي روي ده انداخت. دو بيانيه بود كه روس‌ها منتشر كرده بودند:

«مردم ايران اطمينان داشته باشيد كه ما كشور شما را از چنگ گرگ‌هاي هيتلري نجات داده‌ايم». دولت شاهنشاهي كه حامي نازي‌ها بود سقوط كرده و سربازان اين كشور تسليم  شده­اند. بسيار خوشحال شديم از اينكه از دست امنيه و شلاق مأموران دولت رهايي يافته‌ايم. اول و آخر سخن ما فرستادن صلوات براي روس‌ها و «طياره‌ي سياه» بود. هر كسي از شهر مي‌آمد دوره اش مي‌كرديم و از اخبار آنجا مي‌پرسيديم. هر كس،‌چيزي مي‌گفت. يكي مي‌گفت: «مطمئنم كه سقوط كرده است چون با گوشهاي خود شنيدم كه يك بقال به مشتريش مي‌گفت پهلوي هم چنين گُهي نخورده است». كد خدايي داشتيم كه مي­ترسيد ديگر سهم او را پرداخت نكنيم. پس از بازگشت به روستا گفت: «دروغ است دولت، سرجاي خودش است و كار بدستان و امنيه هم بسيار سرحالند». دوباره دلسرد شديم.

يك شب دو ميهمان ناشناس به خانه‌ام آمدند. اما چه ميهماناني؟ درمانده و بي‌چيز.

تا به حال كسي را آنگونه پريشان و درمانده نديده بودم. گفتند: «ما دو نفر، در اروميه سرباز بوديم. بااسلحه‌هايمان به سوي خانه بازگشتيم كه لشكر شكاك آمدند و هر آنچه داشتيم به زور گرفتند. از آنها پذيرايي كردم و فهميدم كه كار دولت از كار گذشته و كد خدا دروغ مي‌گفته است.

به واقع، شادي ناشي از رهايي از جهمني كه حكومت پهلوي براي مردم منطقه مكريان درست كرده بود پاياني نداشت. داستانهاي بسياري از ستم پهلوي در سينه‌هاي مردم باقي مانده است. به عنوان نمونه اگر امنيه به دهات مي‌آمدند و قبر تازه‌ا‌‌ي مي ديدند مي‌پرسيدند: «اين مرد را چرا كشته‌ايد؟» تنها باكتك زدن مردم و گرفتن رشوه به خود مي­قبولاندند كه ميت، به مرگ طبيعي فوت كرده است.

به ياد دارم شبي مهتابي از خانه بيرون آمدم تا گشتي در حوالي بزنم.

پيرمردي فرتوت، در ايوان مسجد ديدم كه نفس­نفس زنان مي‌آمد. كد خدا را خبر كردم. پير مرد را سوار اسب كرد و به روستايي ديگر در آن حوالي برد مبادا امنيه سر برسند و با ديدن او بيچاره‌مان كنند.

همان شب، پير مرد دهات به دهات رفته تا به روستاي «درويشان» رسيده بود كه دخترش در آنجا زندگي مي‌كرد. معلوم شد از «كه لبه‌ره‌زاخان» با اين حال نزار، آبادي به آبادي رفته بود. مگر مي‌شد يك مأمور دولت، خداي ناكرده در يك روستا يا مزرعه‌اي سكته كند و بميرد. واويلا بود. صدها نفر بازداشت و به سياه­چال‌هاي رژيم فرستاده مي‌شدند. بلايي كه مأموران رضاخان بر سر مردم دهات مي‌آوردند مثنوي هفتاد من كاغذ است.

از مردم و سربازان مي‌شيندم كه چگونه نيروهاي ارتش رضاخاني كه تا گلو در اسلحه و مهمات آلماني فرو رفته بودند چگونه پس از سقوط رضا شاه، از فرط گرسنگي، رذيلانه، اسلحه و فشنگ خود را به بهاي يك قرص نان مي‌فروختند تا از گرسنگي نميرند.

پس از برداشت محصول به شهر آمدم. ديدم كه فضاي سياسي بسيار خوش‌آيند است. در همان دوران بود كه به خاطر عضويت در حزب جديد، سوگند وفاداري ياد كردم. بجا مي‌دانم از تعريف اين رويداد، مطلبي درباره‌ي كرد و آزادي در كردستان (ايران) چنانكه شينده‌ام يا خوانده‌م يادآوري كنم:

در تاريخ آمده است كه«خان احمد خان» در حسن آباد سنندج تاجگذاري و به مدت پنج سال بر سنندج و مهاباد و منطقه‌ي موصل فرمان رانده است. در سال هزار و دويست و نود و شش (برابر با هزار و هشتصد و هفتاد  ميلادي). «شيخ عبيدالله نهري»، قيام استقلال­طلبي خود را آغاز و تا مهاباد و بناب نيز آمده است. در سالهاي 1906 و 1907 ميلادي، «شيخ بابا غه‌و سابات» با همكاري «محمد حسين خان» ، «سيف‌الدين خان سقز» و «محمد خان بانه»، با روس‌ها وارد گفتگو شده‌اند كه براي آزادي كردستان به آنها ياري رساند.

در كوران جنگ اول جهاني، افسري به نام «مصطفي پاشانمرود» با لباس مبدل به منطقه‌ي مكريان آمده بود و ملت كرد را به مبارزه براي آزادي تحريض كرده است. مي‌گويند شبي در مهاباد به قهوه‌خانه­ي نقالي رفته و پس از گوش­دادن به بخشي از داستان «رستم و ديو سپيد» با صداي بلند گفته است: «الفاتحه». پيش از قرائت فاتحه توسط حاضران، «مصطفي پاشا» مي‌گويد: صواب فاتحه نثار ارواح رستم و ديو سپيد. برادران، آنها مرده‌اند، شما كه زنده‌ايد فكري به حال خود بكنيد.

هر چند بسياري از اين مباحث به فراموشي سپرده شده‌اند اما آثار آنها در تاريخ و اذهان فرزندان ملت كرد همچنان خواهد ماند.

پس از شهريور بيست و ورود قواي روس به ايران و منطقه‌ي مكريان افسري از سوي «جمعيت هيواي كردستان» تحت سلطه‌ي عراق به مهاباد آمده و به دنبال كسي مي گردد كه گوش به حرف‌هاي وي بسپارد. چند روزي را به پرس و جو و جو مي‌گذراند. مي‌گويند: «ذبيحي اين كاره است». «ذبيحي» هم «حسيني» را به افسر معرفي و در ادامه قرار گذاشته مي‌شود كه جمعي يازده نفره در باغ «سيسه‌»ي مهاباد با اين افسر كه «مير حاج» نام دارد ملاقات و تبادل نظر كنند .

با پيشنهاد ميرحاج، حزب ژ ك تأسيس ، سوگند نامه‌ي آن را تدوين و برنامه­ي حزب هيوا با تغييراتي چند به عنوان اساسنامه‌ي «ژ - ك» انتخاب مي‌شود.

«حسين فروهر» ، «ذبيحي»، «توحيد ملانجمه»، «امامي»، «محمد نانوا»، «قادر مدرسي»، «محمد ياهو»، «شاپسندي»، «محمد سليمي»، «قاسم قادري» و «خالو ملا داوودي»، بنيانگذاران ژك بودند. هنگامي كه «ذبيحي» مرا براي اداي سوگند بدانجا برد من عضو بيستم با شماره‌ي شناسايي بيست بودم. «ذبيحي» عضو شماره دو و حسين فروهر رهبر جمعيت ژك بود.

تازه به عضويت «ژ-ك» در آمده بودم كه يك روز «حسين فروهر» گفت:

-   پيشنهاد مي‌كنم «هه‌‌ژار» را اخراج كنيم چون هيچ كاري از دست او ساخته نيست. رنگ از رخسام پريد و با زبان بي‌زباني كه از وحشت خشك شده بود، با صدايي آرام گفتم:

-    ترا به خدا اخراجم نكنيد. كاري به من بسپاريد. آخر من در روستا هستم و شما هم تا بحال در روستا كار نكرده‌ايد.

اشك از چشمانم سرازير شد...  دلشان برايم سوخت و گفتند: «اشكالي ندارد اگر چه بسيار ناكارآمدي اما در جمعيت بمان».

در طول زندگي شصت و سه ساله‌ام، بسياري از احزاب را از نزديك ديده‌ام. در مورد روابط حاكم بر آنها بسياري چيزها مي­دانم و مطالب بسياري هم خوانده‌ام اما اعضاي هيچ حزبي را مانند اعضاي ژ-ك فداكار و عاشق نديدم.

در باره‌ي اصحاب پيامبر و نقل همدلي و فداكاري آنها، حكايت‌ها بسيار است. به جرأت مي‌گويم اعضاي جمعيت نيز چنين فضايلي داشتند. سرپيچي از فرمان، دروغ، خودخواهي و مكر نزد ما وجود خارجي نداشت. مال دنيا تنها براي خدمت به حزب و اهداف آن ارزش داشت و بس. يكبار از «ترغه» به شهر مي‌آمدم. بسيت تومان پول پس‌انداز كرده بودم كه براي برادران و خواهركوچكم كه كليجه‌اش پاره و وصله پينه شده بود لباس و كليجه تهيه كنم. به محض رسيدن به مهاباد و در مسير حركت به سوي يكي از قهوه‌خانه‌هاي كنار رودخانه، به يكي از همراهانم برخوردم. گفت: «فلاني پول همراهت نيست. به پول نياز دارم». بلافاصله بيست تومان را به او دادم و بيدرنگ به «ترغه» بازگشتم چون حتي هزينه­ي اقامت در مسافرخانه را هم نداشتم. پس از آمدن به خانه خواهرم پرسيد:

«لباس خريدي؟»

گفتم: «متأسفانه با چند نفر قمار كردم و همه‌ي پول را باختم».

خواهرم گفت: «مي‌دانم نباخته‌اي اما نگران نباش. هرطور باشد سر مي‌كنيم».

هر چند، روز به روز بر تعدادمان افزوده و از يك صد و دويست عضو هم فراتر رفتيم اما وجه مشترك همه‌ي ما، وضع اقتصادي نامناسب، بي‌پولي و فقر بود كه حتي اجازه نمي‌داد تبليغات وسيع‌تري براي حزب انجام دهيم. مي خواستيم مجله‌اي به نام «نيشتمان» چاپ و منتشر كنيم. يكي از همراهان، پولي به مبلغ يكصد و پنجاه تومان از يك حاجي قرض گرفته و وعده داده بود پس از يكماه، اصل پول را بازپس دهد. ذبيحي كه مي‌بايد كار مجله را به صورت پنهاني انجام دهد در تبريز از «خليفه گري ارامنه» براي استفاده از چاپخانه‌ي كليسا پاسخ مساعد گرفته بود. يك ماه گذشت و چاپ مجله به تعويق افتاد. حاجي هم قرض خود را طلب مي‌كرد و بايد از او مهلت مي خواستيم. آخر سر حاجي گفت: «اين قرض مانند ديگر قرض‌ها نيست فقط بگوئيد پول را براي چه كاري قرض گرفته‌ايد، پول را نمي‌خواهم».

سرانجام مجله‌ي «نيشتمان» چاپ و خيلي زود توزيع شد. شماره‌ي دوم هم چاپ و كليه‌ي هزينه‌ها و مخارج از فروش آن تأمين شد. بازتاب انتشار مجله بسيار وسيع بود به طوري كه مطبوعات ملي ايران نيز ستونهايي از روزنامه‌ي خود را به معرفي مجله‌ اختصاص دادند.

يادم مي‌آيد تصميم گرفتيم چاپخانه‌ي كوچكي خريداري وهر كس به سهم خود در خريد قطعات آن مشاركت كند. «كاك رحمان» كه به عضويت جمعيت در آمده و مردي ثروتمند بود گفت: «من كل دستگاه را با هزينه­ي خودم خريداري مي كنم». اشك در چشمانمان حلقه زده بود كه چرا نمي توانيم در خريد اين دستگاه مشاركت كنيم. . . . .

من كه از شوق عضويت در جمعيت، «شاعر» شده بودم، جداي از سرودن اشعاري در مورد كردستان، به سرودن اشعار ديگر نيز روي آورده بودم. «جيژنه پيروزه براي احمد آقا»، ترجمه‌ي  اشعار گلستان و ديوان حافظ و بسياري اشعار طنز ديگر كه اكنون اثري از هيچكدام بر جاي نمانده و همگي از ميان رفته‌اند. به ياد مي‌آورم كه پيش از چاپ مجله‌ي «نيشتمان» تنها دو بيت از سروده‌هاي من بر روي يك برگ كاغذ چاپ شده بود. پس از چاپ مجله،‌ وقتي براي اولين بار، يكي از اشعار خود را كه شاه را «هه‌تيو» (به معناي يتيم كه در زبان كردي واژه‌اي براي تحقير مخاطب است) خوانده بودم ديدم، بسيار به خود مي‌باليدم.

اما نگاهي به گذشته

پيش از اين گفتم كه در ابتداي ورود به حجره و شروع درس گلستان، با ذبيحي آشنا شدم و دوستي ما هم به خاطر آنكه پدران ما مريد شيخ برهان بودند عميق‌تر مي‌شد. هر چند او در مدرسه‌ي دولتي درس خوانده بود و من طلبه‌ي مسجد بودم اما هميشه با هم بوديم. پس از آنكه در خواندن كتب و درس‌هايمان به مرحله‌اي رسيديم به سراغ نسخ قديمي رفتيم و به كتاب‌هاي جادو روي آورديم. چگونگي تبديل مس به طلا، ضرب سكه، دعاي يافتن گنج و . . . . را با اشتياق تمام مطالعه مي‌كرديم.

نكته‌ي جالبي به خاطرم آمد:

چگونگي قالب ريزي براي ضرب سكه را از يك كتاب در آورده نزديك پيرمرد حلبي ساز رفتيم كه برايمان بسازد.

مرد پرسيد: «براي چه كاري مي‌خواهيد؟»

گفتيم: «به نظرمان جالب آمد».

گفت: «پسر جان مي‌دانم براي چه كاري مي‌خواهيد. من را شريك خود كنيد. پنجاه سال است كه زحمت مي كشم. قالب را برايتان مي‌سازم و خدمتگزار شما هم خواهم بود. فدايتان شوم من را شريك خود كنيد».

تنها كاري كه مي توانسيتم انجام دهيم آن بود كه از دستش فرار كنيم و ديگر آن طرفها آفتابي نشويم.

يكبار ديگر در يك كتاب قديمي به اسامي «دريچه» و «بوته» و «گله بوته» برخورد كرديم كه موضوع آن مورد ضرب سكه بود. نزد يك پيرمرد يهودي رفتيم كه مغازه‌اي در گوشه‌اي تاريك در بازار داشت. همين كه به نام «گله بوته» اشاره كرديم التماس­كنان گفت: «شما مشاقي مي‌كنيد من خدمتگزار شما هستم هركاري بگوييد انجام مي­دهم مرا هم شريك خود كنيد» نه به داره نه به باره . چه مي‌گويد؟ هر طور بود خود را از چنگ او هم رها كرديم. با هر بدبختي بود قالبي درست كرده و آن را پر از گل كرديم و درون آن يك دو قراني گذاشتيم و مقداري قلع ذوب­شده روي آن ريختيم. چشمت روز بد نبيند. قلع به دو قراني چسپيد و الآن هم كه الآن است از آن جدا نشد. بجاي سود، ضرر كرده بوديم. بعدها كه بزرگتر شدم به اين موضوع بيشتر فكر مي‌كردم. ما بچه بوديم و خام، آخر آن دو پيرمرد نادان چگونه بايد در مورد چيزي كه وجود خارجي نداشت به پايمان بيفتند؟

يك دعا پيدا كردم كه در آن نوشته شده بود: يك شب، دايره‌اي روي خاك بكش و چهل بار سوره‌ي «يا ايها المزمل» را از بر بخوان. پس از هر بار خواندن سوره، يكبار اين دعا را بخوان. اجنه در طول خواندن قرآن و دعا مزاحمت مي‌شوند و ترس در دلت مي‌افكنند. احساس مي‌كني كه كوهي را با تار مويي روي سرت آويزان كرده‌اند. خود را به هيأت شير در مي‌آورند و . . . . مراقب باش نترسي. حواست باشد كه كلمات را اشتباه تلفظ نكني. مي‌ميري و گناه آن وبال گردنت خواهد شد. اگر از اين آزمون سربلند بيرون بيايي يكي از «اجنه» به خدمت تو در مي‌آيد و هر كاري بگويي برايت انجام خواهد داد.

عجيب دعايي است. به « جن» خواهم گفت دختر خاقان چين را برايم بياورد. طلا و جواهرات هم كه هيچ. نمي‌خواستم ذبيحي را شريك خود كنم. شب، هنگام خواب، دزدكي به اتاق پذيرايي رفتم. چند روزي بود كه با خواندن مداوم سوره و دعا، آن را مثل آب خوردن روان كرده بودم. گليم و حصير را برداشتم و روي زمين دايره‌اي كشيدم. رو به قبله نشستم و شروع به خواندن كردم. مرتبه‌ي بيستم بود كه صداي پايي شنيدم: «آمدند اما نمي‌ترسم». ادامه دادم. صداي پا نزديك‌تر شد. صداي عصايي را هم كه روي زمين كشيده مي‌شد مي‌شنيدم. اين بار صداي نفس‌ها را هم مي‌شنيدم: نمي­ترسم. ادامه مي‌دهم. ناگهان دسته‌ي عصا روي پشتم فرود آمد: «ملعون! جادو مي‌كني؟» پدر بود. از پنجره بيرون پريدم و فرار كردم. اما چه فراري؟ پدرم  فرياد مي­زد: «ديگر قيافه‌ات را نبينم». با گريه و زاري و التماس، پدر را راضي كردم و متعهد شدم كه ديگر به سراغ سحر و جادو و اجنه و دختر خاقان چين نروم.

هر تكه كاغذي كه بويي از سحر و جادو در نوشته‌هاي آن به مشامم مي‌رسيد، پيدا مي­كردم و دنبال آن را مي‌گرفتم. اما بسياري از آنها طوري نوشته شده بود كه امكاني براي عملي ساختن آن وجود نداشت: «مغز پشه و تخم مورچه را مخلوط و چشمانت را با آن سرمه بكش. اجنه را مي‌بيني». يا «لاك‌پشت را با خون هدهد بجوشان. استخواني روي آب مي‌افتد. با ديدن آن، به سعادت و خوشبختي ابدي خواهي رسيد». در خانقاه «حاجي عبدالله»، پسر بزرگ «شيخ برهان» هم در پيري، مانند من كم سن وسال فكر مي‌كرد. قول داده بود اگر از طريق سحر و جادو، گنجي پيدا كند مراهم بي نصيب نخواهد گذاشت. روزي نبود كه مرا به دنبال پيدا كردن اشياء دور از عقل و شعور راهي جايي نكند. يك روز گفت:

«برو و پوست سفيد شده‌ي لاك‌پشت مرده را برايم پيدا كن. آب «هه‌نده با» بياور كه با آن دعا را بنويسم، دور گردن يك خروس سبز رنگ بدون خال انداخته و روز جمعه در بيابان رها مي كنم. هر جا روي زمين نشست، گنج زير آن خوابيده است». پرسيدم:

- هه‌نده‌با چيست؟ گفت:

- گمان مي‌كنم «خيار چنبر» باشد

گفتم: «قرببان اگر سحر است، آن را با آلت الاغ روي لاك‌پشت بنويسي بهتر است». عصباني شد و مرا هم از سهم گنج بي‌بهره كرد. گنجي كه هرگز پيدا نشد.

دو نفري با ذبيحي، يك زبان زرگري درست كرده بوديم كه فقط خود متوجه مي‌شديم و كسي سر از معناي آن در نمي‌آورد. يك روز كه داشتيم با اين زبان حرف مي‌زديم مردي به بغل دستيش گفت: «مي‌گويند آخر الزمان نيست. اين پدر سگ‌ها به زبان اجنه سخن مي­گويند. تو گويي اين زبان را از كجا ياد گرفته‌اند؟»

مأموريت در «ژ ك »

خرداد ماه بود و برداشت جو در اطراف بوكان آغاز شده بود. حزب پيغام فرستاد كه به مهاباد بروم. به همراه «ميرزا قاسم قادري» و «ذبيحي» مأموريت يافتيم كه به دره­ي «مه‌گه‌وه‌ر» رفته و با نمايندگان حزب هيواي كردستان «عراق» به گفتگو بنشينيم.

سوار بر اتومبيل به سوي اروميه راه افتاديم تا از آنجا با حيوان به «مه‌رگه‌وه‌ر» برويم. به روستاي «بالانيش» رسيديم. معركه‌اي بود كه نپرس. «هركي» و دولت با يكديگر وارد جنگ شده بودند. پست امنيتي در آتش سوخته و هشت جنازه روي زمين افتاده بود. كردها را مي‌ديدي كه از اروميه گريخته و به ديگر سوي شهرهاي كردنشين مي‌رفتند. به سرعت، از اتومبيل پياده و به سوي كوهها راه افتاديم. به روستاي كوكي رفتيم كه خانه‌ي «زيرو» آنجا بود. تصميم گرفتيم به ميهماني او برويم. مردي از اهالي گرميان كه از دوستان قديمي «ذبيحي» بود ما را ديد و گفت: «زيرو» دشمن سرسخت «شيخ عبدا دزه‌ايي» است. ممكن است لختتان كند. چگونه به خانه‌ي او مي‌رويد؟ پنهاني «كوكي» را ترك و به روستاي «قاسملو» در دره‌اي به همين نام در دامان كوه «دمدم» رفتيم كه اكنون هم قدمگاه «خان له‌پ زيرين» در آن است. شب، در منزل مردي به نام «مصطفي آقا» ميهمان بوديم. او هم مي‌خواست لختمان كند اما وقتي فهميد مسلح هستيم منصرف شد. بامدادان از شخصي به نام «صوفي شيره» الاغ اجاره گرفته و به سوي دره‌ي «دزه» رفتيم. طرف‌هاي ظهر به «گردوان» نزد «عبدالقادر» پسر «شيخ عبيدالله» رسيديم و عصر به خانه‌ي ييلاقي شيخ در «دزه» رفتيم.

نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:8

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(4)

 

نمايندگان هيوا «شيخ عبيدا» زينوي، «سيدعزيز شمزيني» ( كه افسر ارتش عراق بود) و شخصي به نام «سعيد كاني ماراني» بودند كه فرد اخير نوجوان و خواهرزاده‌ي شيخ عبيدا و در معيت «شيخ عبيدا» و سيد عزيز به «دزه» آمده بود.

پس از تشكيل چند جلسه، سرانجام در دوازده بند به تفاهم رسيديم كه هر دو حزب، ضمن تداوم همكاري با يكديگر به تبادل اطلاعات بپردازند.

چون منطقه‌اي كه در آن، تشكيل جلسه داده بوديم در منطقه‌ي «دالانپر»، مرز ميان تركيه و ايران و عراق بود ، نشست خود را «په‌يماني سي‌سنوور» ( پيمان سه‌مرز ) نام نهاده و مقرر كرديم هر يك از طرفين به نوبه‌ي خود بيانيه‌اي صادر و منتشر كرد. «هفت روز بعد، از مسير، اشنويه، از دزه بازگشتيم. از اشنويه، پياده به نقده و از نقده، سواره، با يك اتومبيل انگليسي به مهاباد آمديم. ما فوراً بيانيه‌ي مربوط به جمعيت را صادر و در نيشتمان چاپ كرديم. هنوز نيشتمان را منتشر نكرده بوديم كه خبر آمد حزب هيوا راضي به تشكيل اين نشست نبوده و بيانيه نبايد منتشر شود. در نتيجه بخش مربوط به بيانيه را در مجله پا ره كرديم. در يكي از بندهاي بيانيه آمده بود.

«اگر انگلستان، حقي به كردها دهد، كردها نبايد ساير بخش‌هاي كردستان را از ياد ببرند چون كردستان، سرزميني يكپارچه است. كردها حق دارند آزاد باشند و ما به فراخور، تمام كردها را ياري خواهيم كرد. ما و روس‌ها در كنار يكديگر براي رهايي كردستان تلاش كرده و مكريان را از كردها در تركيه و عراق جدا نمي‌دانيم».

«حزب هيوا» به رهبري ماموستا «رفيق حلمي» در آن مقطع، مصلحت ندانسته بود كه هيچ نامي از روس و ايران و تركيه به ميان آورده شود. اين توافقنامه در تاريخ هم ثبت شده و در بسياري از تحليلهاي تاريخي در مورد كردستان اشاراتي بدان شده است اما آنچه جالب مي‌نمايد عدم اشاره به نام «هه‌ژار» است در غالب اسناد نوشته شده است: «ذبيحي و ميرزا قاسم از ايران و شيخ عبيدا و سيدعزيز از عراق و قاضي خدر (يا قاضي ملاخالد يا قاضي عبدالوهاب) به نمايندگي از كردهاي ساكن تركيه، پيمان «سي سنوور» را منعقد كرده‌اند. اميدوارم كشيدن خط قرمز بر نام اينجانب در اين مورد بخصوص ، بدون هيچگونه غرضي بوده باشد.

در بوكان، با اعضاي «ژ ـ ك » در آن شهر كه روز به روز بر تعداد آنها افزدوه مي­شد همكاري كرده و به كار خريد و فروش توتون و گندم نيز مشغول بودم.

بسياري تصور مي‌كنند كه حزب « ژ ـ ك » دستكرد روس‌ها است اما خداوكيلي اينگونه نيست. هنگامي كه حزب براي نخستين بار در مهاباد تأسيس شد، روس‌ها به هيچ عنوان اطلاعي از موضوع نداشتند. ما مي‌خواستيم آنها رسماً ما را بشناسند و ياريمان كنند اما به هردي مي‌زديم پاسخي نمي‌شنيديم. آخرسر، هنگامي كه متوجه شدند موقعيت ما لحظه به لحظه گسترش مي‌يابد و آنها نيز نيروهاي بسياري در داخل خاك ايران دارند، براي حفظ امنيت منطقه و جلوگيري از دخالت انگليسي‌ها، حزب را به رسميت شناخته و از ما خواستند در بيانيه و نوشته‌هاي خود به همكاري و همياري روس‌ها اشاره كنيم: كور از خدا چه مي‌خواست؟ دو چشم سالم.

ملت كرد در همه جا، دلباخته‌ي انسانهاي شجاع است. هنگامي كه هيتلر با روس‌ها وارد جنگ شده بود مردم با تمجيد از هيتلر، از ناتواني روس‌ها مي‌گفتند، اگرچه هيتلر حامي دولت ايران بود وايران هم نزد ما از شيطان ، پليدتر بود.

البته نفرت كردها از روسيه هم به جنگ اول جهاني و كشتار مردم منطقه‌ي «مكريان» توسط روس‌ها به دنبال حمايت آنها از قواي عثماني باز مي‌گشت . روس‌‌ها چهل و هشت ساعت تمام، دست از قتل عام مردم مهاباد برنداشته بودند. «روس كافر» نزد مردم مهاباد بسيار منفور بود.

اما اين بار كه با ايدئولوژي  كمونيستي وارد ايران شده بودند روي افكار و انديشه‌هاي مردم تأثير مثبتي گذاشتند. به محض ورود به هر شهر زندان را گشوده و زندانيان را آزاد مي‌كردند. يك ملاي شكاك مي‌گفت : «در حبس بودم كه فرشته‌اي چشم آبي در را گشود و گفت : برو آزادي ، همه آزاد شدند».

نيروهاي مسلح روس به حقوق كسي تجاوز نمي‌كردند. مردم واقعاً آن‌ها را دوست داشتند. ما كردهاي آزاديخواه هم كه روس‌ها را فرشته‌ي آزادي كردستان مي‌دانستيم آنها را به اندازه‌ي تخم چشمهاي خود دوست داشته و «بلشويك» مي‌گفتيم. اينطور فكر مي‌كرديم كه روسيه، سرزميني آباد است و مردم در هر مرحله از يك قابلمه‌ي مشترك ، غذا بر مي‌دارند، هيچ تفاوتي ميان مردم به لحاظ معيشتي وجود ندارد و تنها يك رهبر به نام استالين دارند. نمي‌دانستم مردم ديگر هم در اين باره، چگونه مي‌انديشيدند؟ اما در آن زمان، نديدم كس ديگري در مورد اين موضوع، مطالب بيشتري بداند. همه همينقدر مي‌دانستيم و از حضور روس‌ها بسيار راضي بوديم و فكر مي‌‌كرديم روس‌ها آرزوي ديرينه‌ي ملت كرد را برآورده و كردستان را آزاد خواهند ساخت.

به همين خاطر به زبان شعر ونثر ، مدح و ستايش روس و بلشويك مي‌گفتيم و با سلام و صلوات، براي پيروزي آنها دعاي خير مي‌كرديم.

در آن دوران كه ساكن «ترغه» بودم و دولت ايران، تازه درهم ريخته بود، يك لشكر ده هزار نفري ايران به فرماندهي «سرهنگ پزشكيان» همچنان در «سردشت» مستقر بود. شنيدم قرار است عشاير كرد بر آنها بتازند. خيلي تلاش كردم با چند نفر از يارانم، در كنار عشاير كرد، به جنگ رفته و اسلحه و مهماتي به چنگ آوريم. كسي همراهيم نكرد. حتي به شوخي مي‌گفتم : «اگر حتي چيزي هم دستگيرمان نشود، لااقل لختمان مي‌كنند. نبايد بيكار بنشينم. اين سفر به ثمر ننشست».

«عبدالكريم» فرزند بزرگ «شيخ محمدخانقاه» اطلاع داده بود كه نزد خلفاي «منگوران» خواهد رفت و از من هم خواسته بود نزد او بروم تا به خانواده‌ي «علي­خان» تسليت بگويم. تصور مي‌كنم بهتر از من، كسي رابه عنوان مشاور سياسي پيدا نكرده بود. در مسير راه تنها بودم كه به دسته‌اي سوار برخوردم. يك سوار از بقيه جدا شد و به سوي من آمد. بلافاصله از ماديان پايين پريدم و اسلحه را به سوي او نشانه رفتم: «جلو نيا وگرنه مي‌كشمت». گفت: «صبر كن! براي جنگ نيامده‌ام. من خدمتكار «سيدكامل» فرزند «سيدزنبيل» هستم كه به «خليفان» مي‌رويم. از آن روز به بعد با «سيدكامل» آشنا شدم و دوستي نزديك ما سالها ادامه پيدا كرد. «عبدالكريم» و «سيدكامل» هر دو مأموريت داشتند منگوران را راضي كنند كه به ياري «محمدرشيدخان» در سقز بشتابند. «علي خان» و «منگور »نيامدند. در بازگشت «عبدالكريم» به «قالوي» رفت و سيدكامل هم به همانجا آمد. من پس از وداع با «عبدالكريم» به همراه «سيدكامل» به سقز رفتيم كه «باباشيخ» عموي «سيدكامل» در آنجا همه كاره‌ي «محمدرشيدخان» بود.

«محمدرشيدخان» بانه‌اي كه مالك «وينه‌وداروخان» در كردستان (عراق) بود، با بسيج عشيرت بانه، شهرهاي بانه و سردشت را آزاد و پس از يك جنگ تمام عيار با ارتش ايران، با كمك «بگ زاده‌ي فيض‌ا بگي» سقز را از هم شر قواي عجم رهانيده و اسلحه و مهمات بسياري از دولت به غنيمت گرفته بود. و شرح قهرماني‌هاي «محمدرشيدخان»، شهر به شهر و روستا به روستا پيچيده بود.

ميهمانان در خانه‌هاي مردم پذيرايي مي‌شدند. «سيدكامل» و همراهان كه من هم يكي از آنها بودم ميهمان «حاج­علي اكبر نامي» شديم. پس از آنكه پذيرايي كاملي از ما به عمل آورد گفت: «خدا را هزار مرتبه شكر كه بانه‌اي­ها به خانه‌ام نيامده‌ و نصف شب، كباب بريان نمي­خواهند». كار روزانه‌ي «سيدكامل» شده بود رسيدگي به شكايات مردم سقز كه جماعت محمد رشيد خان الاغهاي آنها را به زور ستانده‌اند. سيد نيز كاغذ مي نوشت كه الاغ‌ فلان راپس دهيد و ...  محمد رشيد خان موضوع را حاشا و «سليم­خان كيورو» را متهم مي‌كرد و «سليم­خان» نيز به نوبه­ي خود افراد محمد رشيد خان را تاوانبار مي­نمود بردرگاه خانه‌ي آنها نوشته شده بود:

كه‌ر دزيني سه‌قزيه‌كان به مه‌سال

هه‌ر بيناديت بيته ئيستيقلال

بينه شكوا لي‌يان بكه‌ن حاشا

زوو موه‌فه‌ق ده‌بي ره‌شيد پاشا

(اين دو بيتي طنز تأييد ضمني دزدي عشيرت بانه از سقز با اشاره به شكواييه‌هاي بي‌نتيجه‌ي سقزي‌ها، از موفقيت قريب‌الوقوع محمد رشيد خان مي‌گويد)

بانه‌اي ها مي‌خواندند و مي خنديدند

حدود دو ماه در سقز بودم. لهجه‌ي سقزي را چنان ياد گرفته‌ بودم كه كسي متوجه «مكريان» بودنم نمي‌شد. در همان زمان، «محمدرشيدخان» به ياري عشاير اطراف سقز و «احمدآقاحاج بايز آقا» ارتش ايران را در ديواندره مورد تهاجم قرار داد. عشيرت «گلباغي» به ياري‌ ارتش شتافتند و لشكر محمد رشيد خان به سختي شكست خورد. محمد رشيد خان هم به تلافي خيانت گلباخي دو نفر از خوانين آن را كه به اسارت گرفته بود در سقز كشت. «نافع مظهر» شاعر و قصيده‌سراي سقزي در اين باره، قصيده‌اي درباره‌ي خيانت و خيانتكار سروده بود كه چند بيتي از آن را به ياد مي‌آورم:

دزي خانه‌گي واجبه كوشتنت

له بو عيبره‌تي غه‌يره خوين رشتنت (دزد خانگي ! كشتن تو و ريختن خونت به خاطر درس عبرت دوست  و دشمن واجب است)

يا :

چخوشه كه يه كسانيه بيته شير

نه‌وه‌ك دوو هه‌زار سال بت نينه‌ژير

له سه‌ر پاسي ئه‌م قه‌ومه‌ بت ده‌ن له دار

پنج تير كهنه‌اي داشتم كه وضعيت مناسبي نداشت و هميشه آرزو مي‌كردم اي كاش «برنويي» داشتم اما فقر امانم نمي داد. شعري براي «محمدرشيدخان» نوشتم بلكه يك تفنگ به من جايزه دهد اما هيچكس حتي شعر را هم نخوانده بود.

در همان دوران، «سيدكامل» براي سر زدن به خانواده به «گرديگلان» رفت  و من به انتظار بازگشت او در سقز ماندني شدم. اما چون طول كشيد با يك نفر قرار گذاشتيم كه به «ترغه» بازگرديم. اواخر عصر بود كه به همراه آن يك نفر و سه تن از بستگان او به راه افتاديم.

كمي بعد متوجه شدم كه طرف راهزن است. دچار بلاي بزرگي شده بودم. سرعت خود را كند كرده و در حالي كه اسلحه را آماده، روي پاهايم گذاشته بودم از پشت سر حركت مي‌كردم.

نزديك نماز عشا، دراطراف روستاي «قاراوا»‌ي سقز، همراهانم يك الاغ و يك استر را كه در چراگاهي مشغول چريدن بودند دزديدند. زياد دور نشده بوديم كه مردان مسلخ آبادي متوجه شده و شليك­كنان در پي ما آمدند. من هم فرصت را مغتنم شمرده به همراهان گفتم: «شما فرار كنيد من آنها را سرگرم مي‌كنم». آنها هم از خدا خواسته از معركه گريختند. چندي نگذشت كه سواران ده بازگشتند و من هم راه خود را در پيش گرفتم. در راه، جوي آب نسبتاً بزرگي در برابرم ظاهر شد. خواستم از روي آن بپرم. ماديان را راهي كردم اما در وسط جوي، زين رها شد و من در ميان گل و لاي افتادم. با هر مشكلي بود از آب بيرون آمدم و از مسافتي دور، سوسوي چراغي را ديدم. فرياد زدم و كمك خواستم. مردم ابتدا مي‌ترسيدند نزديك شوند اما سرانجام دو سوار مسلح آمدند و مرا با خود به خانه‌اي در آبادي بردند. پس از استراحت و صرف چاي ماجرا را براي صاحب خانه تعريف كردم. گفت: مردي كه مي‌گويي «محمدكريم­مجيدي» است كه براي دو قران پول، مردي را كشته است. تعجب مي‌كنم چگونه از جان تو گذشته است. شايد از «سيدكامل» ترسيده است».

حدود سي‌سال پس از اين واقعه، يك روز در خدمت بارزاني بودم. «صوفي­علي­نامي» به گرمي احوالپرسي كرد. بارزاني فرمود: «هه‌ژار را از كجا مي‌شناسي؟» گفت: «قربان از آن موقع كه در اطراف سقز الاغ مي‌دزديد». داستان را براي بارزاني تعريف كردم. فرمود: «نمي‌دانستم الاغ هم مي‌دزديدي». جمعيت ژ ك كه تصميم گرفته بود دولت ايران را از قدرت رو به فزوني خود آگاه گرداند، در اقدامي مسلحانه، يك حاكم ايراني را مورد سوءقصد قرار داد اما كشته نشد و از مهاباد گريخت. همچنين كتابخانه‌ي فردي به نام «عيسي‌زاده» كه جاسوس رضاخاني و عامل بازداشت «ذبيحي» و «فاروقي» و لو دادن من و «ملامحمدامين حدادي» بود به دستور جمعيت غارت شد.

مردم اوايل از وجود اين تشكيلات پنهان واهمه داشتند اما هرچه زمان مي­گذشت بر تعداد اعضاي جمعيت افزوده مي‌شد. و اين دشمن پنهان به دوست مردم كردستان و مهاباد تغيير ماهيت مي‌داد. جمعيت ژ-ك به تدريج به يگانه قدرت سياسي منطقه‌ي مهاباد تبديل شده بود.

يك بار خبر رسيد كه ثروتمندان شهر قرار است براي مقابله با ما حزبي تأسيس و امشب براي تشكيل جلسه در مسجد سيد نظام گردهم آيند. مقرر شد جلسه به هم ريخته شود اما عوامل آن شناسايي نشوند. «حسيني» رهبر ما سرانجام تصميم گرفت خود، اين مسئوليت را به انجام برساند. شب هنگام با لباس مبدل و سر وصورت پيچيده در صحن مسجد تپانچه ا زكمر كشيده و فرياد ‌زده بود.

- فلان فلان شده‌ها! روح به كجا مي‌بريد؟

تمام حاضران با وحشت فراوان از در و پنجره‌ي مسجد بيرون و فرار مي‌كردند. بيش از دويست جفت كفش تازه در كفش­كن مسجد، جامانده بود. . . .

قاضي محمد

خانواده‌ي قاضي‌ها از زمان‌هاي دور، «قاضي» و «حاكم» مهاباد و بسيار پرآوازه بودند. «قاضي فتاح» مردي بسيار جنگاور و شجاع از اين خانواده بود كه در جنگ با روس‌ها كشته شده بود. «قاضي علي» هم كه قاضي مهاباد بود يكي از بزرگ مردان اين خانواده به شمار مي‌آمد. از او دو پسر بر جاي مانده بود:

«ميرزا محمد» كه مردي بسيار دانا و با فهم بود و در دوران پدر،‌ چندين مسووليت مهم مانند مديريت معارف و سرپرستي شير و خورشيد سرخ را بدون گرفتن جيره و مواجب پذيرفته و محبوبيتي بسيار نزد مردم مهاباد داشت. «ميرزا محمد» پس از وفات پدر، قاضي مهاباد شده بود. پسر دوم قاضي­، «علي ميرزا قاسم» مشهور به «صدرالاسلام» بود كه در دستگيري از مستمندان و ياري رساني به زندانيان در بند، سرآمد روزگار بود و در دوران تشكيل جمعيت ژ-ك در مهاباد به عنوان نائب در تهران خدمت مي‌كرد. با در هم ريختن سامان دولت در «مكريان»، قاضي براي پاسداري از غارت شهر و چپاول عشاير دوروبر، مردم مهاباد را به تهيه‌ي سلاح تحريض و از آنها خواست شبانه در شهر كشيك دهند. بسياري اوقات هم روزها مردم را در مساجد و ميادين جمع و نكاتي را به اهالي شهر متذكر مي‌شدند. قدرت در شهر به طور كامل در اختيار قاضي بود و ما هم مشتاق بوديم كه او همكاري ما را بپذيرد. اما قاضي ما را به هيچ حساب نمي‌كرد و شايد نشست و برخاست با چند انسان بي‌نام و نشان براي او كسر شأن تلقي مي‌شد.

ما هم احساس مي‌كرديم عشاير و اعيان سرشناس تا شخصيتي گرانقدر، رهبري جمعيت را نپذيرد ارج و قربتي نزد آنها نخواهيم داشت. بلندپايگان شهر نيز قايل به پذيرش رهبري «حسين» نبودند. اما قاضي را چگونه وارد حزب كنيم؟ به اعضا و هوادارن جمعيت گفته بوديم كه در نشست‌هاي مختلف، از سخنان قاضي مثال بياورند. قاضي هم احساس كرده بود كه جمعيت تبديل به يك قدرت شده و نمي‌توان آن را دست كم گرفت.

سرانجام از او خواستيم كه عضويت در جمعيت را بپذيرد. قاضي هم پذيرفت و در يك جلسه فوق‌العاده، قاضي محمد به عنوان رهبر جمعيت برگزيده شد.

پس از آن، بسياري از بزرگان شهر و رؤساي عشاير كه اطاعت از قاضي محمد را كسر شأن نمي‌دانستند به ياريمان شتافتند و عضو جمعيت شدند. همچنين به خاطر آن كه روس‌ها به خانه قاضي رفت و آمد مي كردند روابط جمعيت و روس‌ها بسيار گرم شد و فرصتي براي فعاليت جمعيت بصورت علني فراهم آمد.

دولت ايران كه مجبور به عقب نشيني از «مكريان» شده بود اداره منطقه را به ×××××× منتقل و با تمام وجود تلاش مي كرد عشاير منطقه را با خود همراه كند. در ميال آنها ارزاق رايگان توزيع و مناصب حكومتي به روساي عشاير اعطا مي‌كرد.

دشمن سرسخت آن روزگاران ما «قرني آقا مامش» و «علي آقا ايلخاني» بودند. قرني آقا كه ذبيحي را بازداشت و او را به مرگ تهديد كرده بود با تهديد متقابل روس‌ها مجبور شد ذبيحي را آزاد كند. در مورد «علي­آقا» و يكي از مردان او به نام «بابكر سليم­آقا» مطلبي به خاطر آوردم:

آن دوران زندگي كاملاً عشايري بود و حزب و جمعيتي به معناي امروزي وجود نداشت. براي سر زدن به محمد امين حدادي به «كانيه‌ره‌ش» رفته بودم. براي گرفتن وضو از اتاق خارج شده بودم كه از سوراخ كوچك ديوار «علي­آقا ايلخاني» را در حال گفتگو با مردي ديدم كه به ديوار تكيه داده بود و من در آن سوي ديوار، سخنانش را مي‌شيندم. علي­آقا گفت: سلام مرا به «بابكر سليم آقا» برسان و بگو «علي» مي‌گفت: «مراقب باشد فريب اين و آن را نخورد و دنبال كرد و كردستان برود. اگر اين كار را بكنيم اعتبارمان از دست مي‌رود».

يك بار دولت روسيه چندين نفر از بزرگان عشاير و اعيان از جمله «علي‌­آقا» و «قرني­آقا» و «باباشيخ» را به باكو دعوت كرده بود. در بازگشت شيندم  «باقر‌اف» نخست وزير آذربايجان روسيه گفته بود: «چه مي‌خواهيد برايتان تأمين كنيم». يكي گفته بود شكر يكي ديگر زين روسي و يكي هم تپانچه خواسته بود.

من درباره‌ي اين موضوع طنزي در «نيشتمان» نوشته و عقل اين به اصلاح بزرگان را به بازي گرفته بودم. «علي­آقا» تهديد كرده بود آن شاعر را خواهد كشت. مدتها جرأت نمي‌كردم از روستاي او عبور كنم و راهم را به طرف مهاباد تغيير داده بودم.

مدتي بعد توسط روس‌ها مسلح شديم، نيروي پيشمرگه تأسيس شد و نيروهاي كردستان با مشق نطامي آشنا شد.

يكبار با ملا رسول قاضي نزد «ملا خليل گورومه‌ر»رفتم تا او را به مشاركت در قيام دعوت كنم اما هر چه شير و روباه كرديم نپذيرفت به پرچم سوگند ياد كند. مي‌گفت: «سوگند ياد كردن  به پرچم، انسان را كافر مي كند. شنيده‌ام دختران در خيابان رژه مي‌روند». پس از ساعتها چانه زدن و قسم خوردن، سرانجام راضي شد به قرآن سوگند ياد كند كه ضمن كمك به ما هرگز خيانت نكند. اما خيلي زود خيانت كرد و سوگندش را به باد داد.

بعنوان شاعر شهرتي به هم زده بوديم. به كميته­ي روابط فرهنگي ايران و روس در تبريز دعوت شدم. قرار بود اشعارم را چاپ و به زبان آذربايجاني هم ترجمه كنند. گفتند در هتلي مجلل از من پذيرايي و چند محافظ نيز مي گمارند كه ايراني‌ها به جانم سوءقصد نكنند. پيشنهاد آنها را قبول نكردم و به همان هتلي رفتم كه سالها پيش بخاطر آواز خوش «حمزه» با صاحب آن دوست شده بودم. يك روز ساعت 8 صبح به ملاقات «جعفر خندان» شاعر مشهور آذربايجان رفتم و ترجمه اشعارم را هم به زبان فارسي با خود بردم. قرار بود او اشعارم را به آذربايجاني ترجمه كند. «ئاله‌ كوك» را به كردي و ترجمه آذربايجاني آن را با عنوان «لالايي» چاپ كردند. خواستند دستمزد اشعارم را بدهند كه نپذيرفتم و گفتم: «هديه من» براي روسيه .

چند مطلب جالب به خاطرم آمد كه ذكر آنها خالي از لطف نيست:

در ترجمه‌ي اشعارم، وقتي به اين بيت رسيدم كه مي‌گويد:

به هه‌زار وه‌زني هه‌زار شيعري ده‌گوت

گه يبوه‌ريزي هه‌ژارو پوشكين (با هزار نوع وزن، هزار بيت شعر مي‌سرود و به مقام هه‌ژار و پوشكين رسيده بود)

جعفر خندان پرسيد: پوشكين را مي‌شناسي؟

گفتم: همين قدر مي دانم كه يك شاعر بوده است.

گفت : پسر تو هنوز بچه‌اي و به اشعار خودت مي‌بالي. اين شعر را در كتاب كردي برايت چاپ مي‌كنيم اما آن را به آذربايجاني ترجمه نخواهم كرد. پوشكين بسيار بلند پايه‌تر از ان است كه من و تو، خود را همپايه‌ي او كنيم.

بسيار دلشكسته شدم. . . . .

يك روز عكسي از من را به همراه ترجمه‌ي يكي از اشعارم در روزنامه‌ي «وطن يولنده» چاپ كرده‌ بودند. آنقدر خوشحال شده بودم كه صد شماره از روزنامه را خريده و به بوكان و مهاباد فرستادم.

در تبريز، جداي از ترجمه‌ي اشعارم، روزها به مدرسه مي‌رفتم و چند دختر را با سرود كردي آشنا مي‌كردم سرودي كه گاه‌گاه از راديو«ايروان» پخش مي‌شد: (خاكي گه‌وهه‌ره، ئاوي كه‌وسه‌ره. . . ) يكي از آنها بود. غير از «وطن يولنده» عكس و ترجمه‌ي اشعارم در مجموعه‌اي به نام «مجلس شاعران» نيز چاپ شده بود. از فرط شادي، با دمم گردو مي‌شكستم. هر دختري از اعضاي اداره‌ي فرهنگي روس‌ها از من پرسيد: جنابعالي؟ بلافاصله عكس و شعر چاپ شده‌ام را در آورده نشانش مي‌دادم. يادم هست يك روز شخصي به نام «جعروف» در روابط فرهنگي گفت:

«قرار است جشنواره­اي برگزار شود. علاوه بر خودت، از دوستانت هم براي حضور در جشنواره دعوت كن». يك كارت دعوت براي «قاسم آقا» فرستادم.

-         -آقا؟

-         مرد بسيار خوبي است. از خودمان است.

-         پسرم مار، مار است. سفيد وسياه و زرد و سرخ ندارد. . . .

در دوران فعاليت جمعيت ژ-ك اشعار بسياري سرودم كه بخشي از آنها در «ئاله‌ كوك» گردوريبآوري شدند اما بيش از دو هزار بيت از اشعارم هرگز فرصت چاپ  پيدا نكردند.

براي بار دوم قاضي به همراه هيأتي به باكو سفر كرد. از قاضي پرسيده بودند: «چرا شاعرانتان را با خود نياورده‌ايد؟ ما احترام بسياري براي شاعران قايل هستيم». اين مسأله موجب دلگرمي بسيار من و «همين» شد قاضي هم لقب «شاعر ملي» به ما داد.

تا هنگامي كه جمعيت «ژ-ك» اعضاي آن ناشناس و شيوه‌ي فعاليت آن، زيرزميني بود. و مردم با احترام فراوان، آن را ارج مي نهادند. كار به جايي رسيده بود كه خلاف و فساد و دروغ و دزدي و كلاهبرداري به كلي رخت بربسته بود. در دهات اگر شيئي گم مي‌شد بدون آنكه درگيري يا برخوردي ايجاد شود بلافاصله پيدا شده به صاحبش بازگردانيده مي‌شد. كشاورزان، حتي در كنار خرمن هم نمي‌خوابيدند چون مي‌دانستند ديگر كسي چشم به مال آنها ندارد. دختر و پسر حتي شب‌ها هم با يكديگر براي كندن ريواس و گياه به كوه مي‌رفتند و هيچكس، تصوري به دل راه نمي‌داد.

يكبار در زنبيل ميهمان بودم و مي خواستم بروم. در آن لحظه دسته‌‌اي درويش آمدند. سيد گفت: «صبركن سخني دارم». يك صوفي پير دست سيد را بوسيد. سيد پرسيد: «صوفي تو هم عضو ژ-ك شده‌اي؟» گفت: «قربان خدا نصيب كند. به خدا قسم من دست پدرت را بوسيده و مريد او شده‌ام. اكنون هم مريد تو هستم. هميشه دزدي و خرابكاري مي‌كردم اما در سايه‌ي ژ-ك همه‌‌ي اعمال ناشايست را ترك كرده‌ام. دوران محمد مهدي است. ...»

خودم جواني بيست و دو ساله بودم و با يكي از دوستان حزبي به نام «عبدالقادر دباغي» روابط خانوادگي داشتم. بسياري اوقات به خانه‌شان رفته و با «عبدالقادر» و خواهرش گفتگو مي‌كرديم. يك روز دوست ديگري گفت: «خوش به حالت! با خواهران زيباروي دباغي خوش مي‌گذراني». باور كن تا اين را نگفته بود نمي‌دانستم خواهرانش زشت يا زيبا هستند. از آن روز به بعد ديگر به خانه‌ي دباغي نرفتم مبادا با نظر خيانت نسبت به خواهرانش، دچار خسران شوم.

حزب توده كه وابسته به روس‌ها و در ايران، تشكيلاتي بسيار نيرومند داشت، در منطقه‌ي «مكريان» فاقد نفوذ بود. يك روز قاضي محمد در بازگشت از تبريز ما را گردآورد و گفت: «قلي‌اف گفته است ما غير از توده، هيچ حزب ديگري را در ايران به رسميت نخواهيم شناخت. خودتان بايد موضوع را حل كنيد. يا به توده بپيونديد با ناچاريم همه‌ي شما را بكشيم. نظر شما چيست؟ فوراً پاسخ داديم: ما خود اين راه را برگزيده‌ايم. روس‌ها هيچ اطلاعاتي از تشكيل حزب ما نداشتند. ما راه خود را ادامه مي دهيم. روس‌ها هر كاري از دستشان برمي‌‌آيد دريغ نكنند».

قاضي گفت: «شكر خدا جوان كرد مثال مشك است هر چه بيشتر آن را تكان ‌دهي خوشبو‌تر مي‌شود». جواب را با خود به تبريز برد. در بازگشت گفت: «قلي‌اف از اين پاسخ ترسيده و گفته است: توده سگ كي باشد؟ به كار خود ادامه دهيد».

قاضي و هيأت همراه او پس از مراجعت از سفر دوم باكو، در جلسه‌اي اعلام كردند: «روس‌ها از نام ژ-ك ناراضيند چون اين حزب براي آزادي تمام كردستان فعاليت مي‌كند و انگليس و تركيه را خوش نمي‌آيد».

بايد نام خود را به «حزب دمكرات كردستان» تغيير داده و از ايران، خودمختاري بخواهيم.

خبر بسيار سختي بود اما چاره چيست؟ و سرانجام پذيرفته شد.

من حالا هم نتوانستم نام « ژ ك » را از خود دور كنم يا آن را به فراموشي بسپارم. كارت عضويت حزم دمكرات را هم هيچگاه تحويل نگرفتم اگرچه با جان و دل براي « حزب دمكرات » فعاليت مي‌كردم.

حزب دمكرات بر بنيادهاي جمعيت « ژ ك »  ( كومه‌له‌ي ژيانه‌وه‌ي كورد ) تأسيس شد و پس از آن، فعاليت‌‌هاي خود را علني كرد.  ديگر هيبت واحترامي كه جمعيت به عنوان يك تشكيلات مخفي داشت، جاي خود را به رسميت حزب جديد داده بود. حزب نيز با كاركردهاي خاص خود، به كسان بسياري اجازه‌ي فعاليت وعضويت مي‌داد كه از ميان آنها، بعضا افراد فريبكار و منفعت طلب نيز جاي پايي براي حضور مي‌يافتند. زياد طول نكشيد كه متوجه شديم «قاسم آقا علي­خان» كه از دوستان حزبي محبوب و خوشنام بود، پس از بازگشت از باكو، به باشگاه افسران تبريز رفته و جاسوس شده است. اين، نخستين تجربه‌ي خيانت نزد حزب بود. به تدريج شيرازه­ي تنظيمات پيشين از هم پاشيد و فعاليت حزبي به قوم و خويش و بازي و رقابت براي انتصاب به مناصب بالاي حزبي تغيير يافت. گناه خيانت به آساني بخشيده مي‌شد و هركس فكر مي‌كرد، مي‌تواند خيانت كند و بازهم ادامه دهد. ايراني وغير ايراني مي‌توانستند نوكران و جاسوسان خود را در ميان ما جا بزنند و هركس كه خواهان عضويت مي‌شد بدون قيد و شرط، به عضويت حزب در مي‌آمد. «قاسم آقا» همچنان عضو حزب باقي ماند و كسان ديگري هم كه به ظاهر دوست و در باطن، دشمن بودند در سلك هم قطاران ما در آمدند.

يك روز پيشوا قاضي محمد در يكي از نشست ها گفت :

ـ عجيب است. مخابرات انگليسي از بسياري از تصميمات و مباحث سري ما آگاه است. سرم را جلو گوشش بردم و گفتم :

ـ «شيخ معصوم» خبرها را منتقل مي‌كند.

گفت : «راست مي‌گويي.من همه‌ي مطالب را به او مي‌گويم. اما شيخ در شهر و روستا هواخواهان بسيار دارد. چه كار كنم ؟»

شيخ در مسجد بازار طلبه و عموي او در «تلاش» است. پسر عمويي به نام «نصرالدين» داشت كه تازه درس خواندن را شروع كرده بود. پس از پايان تحصيلات در مهاباد، به «بياره» رفت. مجدداً به مهاباد بازگشت و دوباره شروع به درس خواندن كرد. من به نظرم مي‌آمد كه جاسوس انگليس است و براي آنها كار مي‌كند اما  كمي شك داشتم. سالها گذشت. در بغداد، مغازه دار بودم كه يك نفر نزد من آمد و گفت:

ـ من در زندان بعداد با مردي به نام «نصرالدين» هم بند بودم كه تو را مي‌شناخت و مي‌گفت هه‌ژار پسري بسيار ساده و احمق است. پدرم در «تلاش» و شيخ معصوم پسرعمويم در «مهاباد»، جداي از طلبگي و شيخونيت، مأموريت مهم‌تري داشتند. من هم در سپاه انگلستان، گروهبان بودم. مدتي مأموريت يافتم به مهاباد و سقز بروم ومرتباً با پدرم در تماس بودم. آن زمان، طلبه بودم و هه‌ژار تصور مي‌كرد من يكي از اولياء ا هستم.

تازه فهميدم چه بر سر ما رفته است. «نصرالدين» به عنوان درجه‌دار انگليس در «دانكرك» توسط آلماني‌ها به اسارت گرفته شد و سپس با يك گروهبان آلماني مبادله ‌شود. پس از آن، مدتي در ايران و در « طرح چهار» آمريكا مشغول به كار شد. به خاطر يك زن، مردي را در بياره از پاي در مي‌آورد و در زندان بغداد، داستان حماقت مرا براي هم­بند خود تعريف مي‌كرد...

«شيخ معصوم» در مهاباد ماندني شد و ثروت بسياري به هم زد. در مهاباد، علاوه بر زن بياره‌اي كه داشت، با دختر ديگري از اهالي مهاباد ازدواج كرد و جاسوس ساواك شد

با اين وجود، هنوز جوانان پاكدل و آزادانديش در اركان حزبي حضور داشتند كه صادقانه در صف مبارزه ، به تلاش‌هاي خود ادامه مي‌دادند.

يك روز در مياندوآب، در يك قهوه‌خانه روي كرسي نشسته بودم كه مردي ارمني به نام «آرام كرديان» در كنارم نشست و گفت:

ـ من نمي‌شناسمت. اما اگر تو «هه‌ژار» هستي فراركن. دوستانت «ذبيحي» و «قاسم قادري» و «دلشاد »در «بالانيش« بازداشت شده‌اند و حالا هم دنبال تو مي‌گردند

اين را گفت و رفت. حالا بيا و فرار كن. پاي پياده تا «ته‌ويله» و «ميانه» رفتم. در ميانه‌ي راه براي سوار يك كميون شدم. راننده گفت: «برو روي بارگچ بنشين. باد، گچ را روي سر و صورتم مي‌زد. تمام بدنم گچي شده بود. يكبار خود را تكاندم و چشم باز كردم. خورشيد داشت غروب مي‌كرد . فكر كردم نه خورشيد كه ماه است. تا ده روز پس از آن نيز، از بيني و گلويم، گچ بيرون مي‌ريخت ( تاريخ آن روز : ـ اوايل آبان 1324 ـ كه سرتيپ زنگنه نوشته است.)

شنيده بوديم كه در كردستان ( عراق ) ملامصطفي بارزاني قيام و با عراق و انگليس وارد جنگ شده است. هميشه براي او دعاي خير كرده از صميم قلب،آرزومند پيروزي او بوديم. «ميرحاج» بنيانگذار « ژ ك » و يك افسر ديگر به نام «مصطفي خوشناو»، دوتن از افسران سپاه عراق بودند كه پس از فرار از ارتش ، نزد ملامصطفي رفته و از آنجا براي ايجاد ارتباط با ما، به مهاباد آمده بودند. ميانه‌ام با آنها بسيار خوب بود. خلاصه‌اي از نبرد بارزاني با انگليس و عراق را در چاپ دوم « شرفنامه » آورده ام.

پاييز بودو باران مي‌باريد.گفتند بارزاني‌هاي آواره به روستاي «قونقه‌لا» از توابع مهاباد آمده‌اند. به همراه «محمد مولوده چرچ» دو اتومبيل باري را پر از آذوقه كرده نزد بارزاني‌ها برديم. طولي نكشيد كه بارزاني‌ها به مهاباد آمدند. استقبال مردم مهاباد بي‌نظير بود. خرد و درشت ، پير و جوان ، زن و مرد، همه و همه با كيسه‌هاي پر از آذوقه به پذيره آمده بودند. با چشمان خود ديدم كه كودكي، پس از آنكه كفش‌هاي خود را به يكي از آوارگان هم سن و سال خود داد. پاي برهنه به خانه بازگشت. بارزاني، پيشمرگان مسلح را به سربازخانه فرستاد و خانواده ها هم در دهات مستقر شدند.

نخستين بار كه «بارزاني» را ديدم، مهر او بر دلم نشست. او هم كه وصف حال مرا از «ميرحاج» و «مصطفي خوشناو» شنيده بود بسيار دوستانه رفتار مي­كرد. اين علاقه‌ي متقابل قلبي تا هنگامي كه بارزاني به روسيه رفت و پس از آن، هنگام بازگشت به عراق و سرانجام تا زمان رحلت او ادامه داشت وعميق‌تر هم شد.

حزب و دولت، در اطراف سردشت درگير شده بودند. بنا به درخواست شخصي، به آنجا اعزام شدم. با چند نفر از پيشمرگان به طرف موضع حركت كرديم. راه پر برف و هوا كاملاً طوفاني بود. يك شب در روستاي «قوزلو»س ميهمان آقا بوديم.

اوايل شب، دوستي درِ گوشم گفت : «يك نفر مي‌خواهد ترا ببيند اما جرأت ندارد به خانه‌ي آقا بيايد». به خانه‌اش رفتم. در خانه‌اي فقيرانه و تاريك ، مردي با شال سفيد نشسته بود. خودم را به او معرفي كردم. گفت :

ـ شاعري؟ من هم شاعرم. مي‌خواهم يكي از اشعارم را برايت بخوانم. ابياتي درباره‌ي قيام كرد و قاضي محمد سروده بود. پس از خواندن شعر، پرسيد: « چگونه بود؟» گفتم: «خيلي بد. واژه‌ي عربي به كار برده‌اي تا بگويند اهل علم و معرفت هستي. من خودم براي گفتن شعر به زبان كردي، افسوس مي‌خورم كه زبان كردي را كامل نمي‌دانم تا از تمام واژگان كردي در اشعارم استفاده كنم. اي كاش به زبان يك چوپان شعر مي‌گفتي و واژه‌اي عربي در كار نبود».

گفت: «راستش را بخواهي چوپان هم هستم. حالا گوش كن».

دوباره شروع كرد و بدون اندك تأملي، همان شعر را اين بار، با استفاده از واژگان كردي سرود. واقعاًشگفت زده شدم : خداوند اين همه انسانهاي باهوش و صاحب نبوغ كه ناشناخته مي‌مانند و ناشناخته مي‌ميرند؟ نامه‌اي برايش نوشتم و از او خواستم آن را با خود به مهاباد ببرد و خودش را معرفي كند. اگر من هم در مهاباد نبودم كارش راه مي‌افتد اما بعدها شنيدم يك ماه پس از آن ديدار ، چشم از جهان فرو بسته و فرصت نكرده بود نامه را به مهاباد ببرد.

پيشمرگهِ روستاي «قولته» را كه پانصد سرباز ايراني در آن موضع گرفته بودند، محاصره كرده بود. جنگاوران ما ، جداي از بيست پيشمرگه ، سواران مسلح «گه‌ورك» منطقه‌ي سردشت و «سويسني» هم بودند. كمي بعد «مصطفي خوشناو» هم به ما ملحق شد. يك روز با «دلشاد رسولي» كه يك جوان اديب كرد بود، سواره از دامن يك كوه بالا مي‌رفتيم كه ناگهان لشكر عجم آنجا را به توپ بست. نخستين بار بود كه هدف توپ باران دشمن قرار مي‌گرفتم و توپ‌ها يكي پس از ديگري در اطرافم منفجر مي‌شد . فكر مي‌كنم «دلشاد» از شرمندگي من و من هم از شرمندگي او ترسي به دل راه نداديم و به حركت خود ادامه داديم

چندبار هم در جنگ­هاي مستقيم و رودررو داخل سنگر مشاركت جسته‌ام. يكبار خبر آوردند كه يك لشكر سيصدوپنجاه نفره از نيروهاي ارتش ايران، بانه را به مقصد «قولته»ترك كرده‌اند. شب براي آنها كمين گذاشتيم. بامدادان به «قولته» نرسيده نبرد آغاز شد. طولي نكشيد كه سپاهيان درهم شكستند و تسليم شدند. اسلحه و مهمات را به عشاير داده و آذوقه را براي خود نگهداشتيم. در ميان آذوقه‌ها دو شيشه بود كه فكر مي‌كرديم مشروب است. دلشاد و يكي ديگر اصرار مي‌كردند كه آن را بخورند. معلوم شد مشروب نيست آبليمو است. آن را در غذا ريختيم

در آن دوران، نان داشتيم، پول هم داشتيم اما خوراكي نداشتيم. بسياري اوقات، صبحانه و ناهار و شام ما تنها نام خشك و چاي بود

به روستاي «بيزلي» رفتيم و مالك روستا را هم كه جاش دولت بود از ده رانديم. فرداي آن روز، طياره به منطقه آمد و روستا را به گلوله بست اما كسي زخمي نشد. اولين باري بود كه هواپيماي جنگي مي ديدم.

اولين شبي كه به روستاي «شينوي» رفتيم، چند پيشمرگه به نوبت نگهباني مي‌دادند. يكي از آنها پيشمگري به نام «اوستا ابراهيم بنا» بود كه صدايي دلنشين داشت و براي ما آواز مي‌خواند. گفتم: «تو امشب برو. فردا شب با هم مي‌رويم». گفت: «فردا شب هم با تو به سنگر مي‌آيم». فرداي آن روز، «اوستا ابراهيم» شهيد شد. دو پيشمرگه به نام‌هاي «شريف شكاك» و «رحمان چه‌ته» زير رگبار شديد گلوله جنازه‌اش را با استر آوردند. برايش «قبر» كنديم و از ملايي خواستم كه هنگام خاكسپاري در باره‌ي شهيد موعظه كند و بگويد: «اوستاابراهيم» شهيد و شهيد هم جاودانه است.

ملا گفت: «چطور بگويم؟ او شهيد نيست. مگر در راه اسلام جنگيده است؟»

بانگ برآوردم: «دو قبر حفر كنيد، يكي هم براي اين ملاي پدر سگ».

رنگ از رخسار ملا پريد و از هوش رفت. پس از آنكه به هوش آمد چنان در وصف شهيد و شهادت «اوستا ابراهيم» سخن سر داد كه فكر مي‌كردم «امام حمزه» يا «امام حسين» را به جاي اوستا به خاك مي‌سپاريم. يك روز باران مي‌باريد. مردي شب­هنگام از يكي از كلكبانان خواست كرد او را به اينسوي آب بياورد. او را بازداشت كرديم:

-         چه كاره‌اي؟

-         گدا هستم.

در تحقيق و بازجويي متوجه شديم كه دروغ مي‌گويد و براي انجام كار ديگري آمده است. نيمه‌هاي شب با صدايي كه او هم بشنود به يكي از همراهان گفتم:

-   كداميك از پيشمرگه‌ها مي‌تواند درتاريكي شب، با پنج گلوله او را از فاصله‌اي مشخص، هدف قرار دهد؟ آن مرد را بياويد در فاصله‌اي نشان كنيد. ببينم چه كسي دقت بيشتري دارد؟

مرد فرياد زد:

-   مرا نكشيد. به خدا من جاسوس عجم هستم. كبوتر نامه­بر دارم. خبرها را نوشته‌ و به وسيله‌ي كبوتر ارسال مي­كنم. مرا فرستاده‌اند بدانم شما چند نفر هستيد و در كدام خانه‌ي روستا، منزل داريد؟

مرد جاسوس را روانه‌ي مهاباد كرديم. روزي كه طياره‌ي ايران به منطقه آمد و تيراندازي كرد، ما هم با تفنگهاي خود، به سوي آن شليك كرديم. من د رپناه يك درخت توت موضع گرفته بودم. «عبدالله شكاك» نامي كه پيشمرگي مهابادي بود از پشت بام بدون دفاع به سوي هواپيماي دشمن شليك مي­كرد. چند بار داد زدم: «بيا پايين خطرناك است». اما چون گوشش‌هايش سنگي بود، خوب نمي‌شنيد. تمام پشت­بام جاي تير بود اما تيري به او اصابت نكرده بود. پس از آنكه هواپيما رفت با عصبانيت پرسيدم: «چرا پايين نيامدي؟» در پاسخ، داستاني برايم تعريف كرد:

يكبار «شيخ الاسلام» پدر «هيمن» در شكار بود. پس از آنكه خرگوشي پيدا كرده‌ بودند يكي از نوكرها گفته بود: «تازي در پي او نفرستيد. من با تفنگ شكارش مي‌كنم. هر چقدر تير انداخته بود نتوانسته بود خرگوش را شكار كند. «شيخ الاسلام» با عصبانيت مي‌گويد: «خرگوش از دستمان رفت .چرا نزدي؟» نوكر در پاسخ گفت: «بله نزدم ولي او را چنان ترساندم كه ديگر اين طرف‌ها آفتابي نشود.

پس از بيرون راندن. «مام حسن بيزلي» احتمال مي‌داديم دوباره به روستا حمله مي­كند. به همين خاطر، پيش از برآمدن آفتاب، اهالي روستاي «وه‌تماناو» را از دهات خارج كرديم. خورشيد در حال طلوع كردن بود كه پيرزني را در حال بازگشت به ده ديدم. گفتم: «اين طرف نيا». با التماس گفت: «كار ضروري دارم». فكر كردم كيسه‌ي پول يا شيئي قيمتي در خانه جاگذاشته است. گفتم: «زود برگرد الان است كه هواپيما بيايد». چند لحظه بعد ديدم كه دوباره به طرف دهات مي‌آيد. گفتم: «اين بار ديگر اجازه نمي دهم». گفت: «عزيزم خالو سعيد پيشمرگه مي‌گويد طياره، دشمن سرسخت پشم است. كمي پشم نريسيده در خانه پنهان كرده بودم. مي‌روم آن را بياورم». لشكر عجم داراي تانك بود و ماهم براي مقابله با آن توپ نداشتيم. روزي مردي را آوردند. گفت: «آماده‌ام چند نارنجك را به يكديگر بسته و از نزديك تانك را هدف قرار دهم».

- چرا چنين خطري مي‌كني؟

- اي بابا به يكصد سال حبس محكوم شده بودم. نه سال از دوران محكوميت را گذراندم. نود و يك سال باقي مانده بود كه روس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آزادم كردند. اگر به سلامت بازگشتم يك اسلحه به من بدهيد .

- نمي خواهد اين كار را بكني .اگر پيشمرگه شوي اسلحه هم مي‌دهيم

«عه له گاور» دزد و راهزن مشهوري بود كه نزد ما آمد و پيشمرگه شد. مردي به اين شجاعت را كمتر ديده‌ام. يك شب كه براي مقابله با نيروي ايران به منطقه‌ي «قولته» مي‌رفتيم، هر چه جستجو كرديم «عه‌له‌گاور» را نيافتيم. بدون او رفتيم. زياد دور نشده بوديم كه تيراندازي شديد از اطراف آغاز شد. در هر لحظه هزاران گلوله شليك مي‌شد. خدايا اين چه بود؟ ما كه درگير نشده‌ايم. جريان چيست؟

وقتي بازگشتيم «عه‌له» در پايگاه نشسته و تمام بدنش گل‌آلود بود. تنها پنج فشنگ داشت:

- عه‌له كجا بودي؟

- شما نمي­دانيد چگونه بايد جنگيد. اگر سربازان «قولته» به نيروهاي اعزامي مي‌رسيدند شما را دوره مي‌كردند و ديگر راه گريزي نداشتيد. من خودم را به «كانيه ژنان» رسانده و به سوي برج‌ها تيراندازي كردم. با هر گلوله‌اي كه شليك مي‌كردم، آنها با هزاران گلوله پاسخ        مي­دادند. آنها را سرگرم كردم تا نتوانند به سراغ شما بيايند.

به واقع تنها كسي كه مي­توانست با تاكتيك­هاي جنگي، يك لشكر را سرگرم كند، «عه‌له» بود و بس. پس از سقوط «جمهوري»، دولت ايران «سليم آقاي آقابايز» را مأمور كرده بود كه «عه‌له گاور» و شخصي به نام «صمد» را كه او نيز بسيار شجاع بود به بهانه‌ي استخدام به دام بياندازد. پس از آنكه هر دو رفته بودند آنها را گرفته و با انداختن طناب به گردنشان هر دو را خفه كرده بود. تصميم گرفته بوديم با يورشي سنگين، به «سردشت» و «قولتي»، دشمن را از منطقه بيرون برانيم. مقرر شد «سويسني» شبانه به سردشت و «گه‌ورك» يورش برده و از آنجا وارد «قولته» شوند. يك روز از بامداد تا غروب، نيروهاي پيشمرگه را با قايق از «كه‌لوي» عبور داديم. پس از نماز عشاء خبر آمد كه بايد از سردشت عقب نشيني كنيم. راديو لندن گفته است كردها «سردشت» را آزاد كردند. روس‌ها از اين خبر نگران شده و چون نمي‌خواهند اسباب نارضايي انگليسي‌ها را فراهم آورند پيشنهاد كرده‌اند كردها منطقه را تخليه كنند. گفتم: «من از اين فرمان سرپيچي كرده و دست از هجوم برنخواهم داشت». مجدداً تأكيد شد كه اين فرمان قطعي است. از شدت ناراحتي گريستم. . . . آن شب ازترس آنكه عصبانيت پيشمرگان كار دستمان دهد، شبانه اردو را ترك كرديم.

در راه بازگشت در يك دره خرسي را از دور ديديم. گلوله‌اي به سوي خرس شليك مي­كردم. مي­دانستم حتي باد گلوله هم به تن خرس نخورده است اما چند نفر از همراهان گفتند: «خرس را زدي». مي‌دانستم نسبت به من لطف دارند و دروغ مي گويند. وقتي به مهاباد بازگشتيم «محمد حسين خان» فرمانده‌ي سپاه به پاس كشتن خرسي كه نكشته بودم يك تپانچه به من هديه كرد و هرچقدر گفتم تير به خرس نخورده است باور نكرد. شايد فكر مي­كرد شكسته نفسي مي‌كنم.

درگيريها براي مدت كوتاهي قطع شده بود. من مأموريت يافتم براي جلوگيري از ايجاد تفرقه و دو دستگي توسط عشاير و ايفاي نقش واسطه، رل پيك را هم ميان نيروهاي كردستان وارتش ايران ايفا كنم. يكبار خبر آوردند كه سربازان دولت، گوسفندان يكي از دهات را كه تحت نظارت «عمرخان شكاك» بود دزديده‌اند. نامه‌اي نوشتم و گفتم: «چگونه گوسفند را از جلو پايت دزديده‌اند و تو غافل مانده‌اي؟» در پاسخ نوشته بود: «سربازان گندم دارند اما خوراك ندارند. من هم براي آنها گوشت فرستادم. يكبار هم سرتيپ همايوني در نامه‌اي به «پيشوا» او را آقاي محمد قاضي خطاب كرده بود. در پاسخ به جاي عناويني چون تيمسار و . . . نوشته بودم. «آقاي حاج علي» كه او را بسيار عصباني كرده بود.

در «سرا» به بيماري سختي مبتلا شدم. آن روز بارزاني هم به سرا آمده بود. مرا با خود به مهاباد برد. از آنجا هم روانه‌ي بيمارستان روسيه در تبريز شدم. حدود يك ماه بستري بودم.

«محمدرشيدخان» در نبرد پيشين خود شكست خورده و پس از سوزاندن بانه، در شهر «رماديه»ي جنوب عراق سكني گزيده بود. در گرماگرم نبرد ما با ارتش ايران، ناگهان از سقز سر درآورد. دو جوان عراقي هم به نامهاي «يحيا چروستاني» و «محمدامين­منگوري» همراه او بودند كه يكي ملا و آن يكي هم شاعر بود. پيشوا مرا با «ميرحاج» نزد او فرستاد كه از او براي رفتن به مهاباد دعوت كنم. در روستاي «تركمان كندي» او را ملاقات و پيغام «قاضي محمد» را ابلاغ كرديم . با پريشاني تمام گفت: «نمي‌دانم چرا دعوت شده‌ام؟ نه نمي‌آيم».

وقتي به سقز آمده بود نزد روس‌ها اعتراف كرده بود انگليسي‌ها به او مأموريت داده‌اند كه به منطقه آمده و شرايط را به هم بريزد اما پس از ملاقات باروس‌ها گفت: «قول مي‌دهم از انگليسي‌ها دست كشيده و سرباز كردستان شوم». محمد رشيد خان عنوان ژنرالي گرفت و در «سرا» ماندني شد.

دولت كوچك آذربايجان به رهبري پيشه‌وري، سياست ترور «خوان» هاي محلي را در پيش گرفته و خوان‌هاي كردستان را نيز از اين قاعده مستثني نكرده بود. شخصي به نام «هاشم خسروي» كه از مهاباد به عنوان حاكم «بوكان» برگزيده شده بود، با جماعت پيشه‌وري در مورد ترور خانواده‌ي «محمودآقا» و «علي­آقا» و «حاج بايزآقا» كنار آمده بود. بسيار بر من گران آمد: بيگانه با حمايت خودي، جان انقلابيون كرد را تهديد كند. از بوكان خود را به مهاباد رساندم و موضوع را به پيشوا متذكر شدم. قاضي هم فوراً به تبريز رفت و غايله‌اي كه در صورت عملي شدن، بسيار گران تمام مي‌شد فرو نشست. «هاشمي» ا زكار بركنار و در مهاباد چوبكاري شد. خانواده‌ي ايلخاني هم پس از اطلاع از موضوع، از من قدرداني كردند.

روزي يكي از همراهان حزبي كه نوكر خانواده‌ي ايلخاني بود گفت:

«خوان»ها جلسه‌اي تشكيل داده و مرا پشت در گذاشته بودند تا مانع از ورود افراد بيگانه به مجلس شوم، از پشت در شيندم كه مي‌گفتند: بيست روز ديگر لشكر سقز به سوي منطقه‌ي حركت مي‌كنند و مهاباد را هدف قرار گرفته‌اند. نيروهاي ما در مسير حركت به سوي مهاباد، به ارتش ملحق مي­شوند.

خبر را به پيشوا رساندم. در نامه‌اي با دستخط خود نوشته بود: «هه‌ژار ! هزار مرغ شامي به فدايت نگران نباش. همه چيز رو به راه است». ارتش ايران با هزار سرباز در «قره موساليان» در هم شكست. آقايان به سوي مهاباد حركت كرده بودند اما هرگز نتوانستند به ارتش ايران ملحق شوند.

راديو

در تبريز راديو پيشه‌وري برنامه پخش مي‌كرد. مقرر شده بود ما هم روزي نيم ساعت از پخش استفاده كرده و برنامه‌ي ويژه­ي كردستان را اجرا كنيم. من براي هماهنگي به تبريز رفتم. اتاقي در خانه‌ي «شازده خانم ميرپنج» اجاره گرفتم. شب تا صبح و صبح تا شب به تنهايي برنامه‌ي نيم­ساعته را آماده و مي‌خواندم. پانزده روز بدين منوال گذشت. روزي با يك اتومبيل به دنبالم آمدند و به «ئالاقاپو» نشيمن «پيشه‌وري» بردند. پيشه‌وري هم آنجا بود.

پيشه‌وري گفت: «ما نمي‌دانيم سطح تحصيلات تو چيست؟ لازم است برنامه‌ات را ترجمه و براي بازبيني در اختيار ما بگذاري».

گفتم: «من فكر مي‌كردم برنامه‌ متعلق به ماست. اگر برنامه‌ي شماست من در آن كار نمي‌كنم».

گفت: «حتماً مي‌داني دستمزد هر ربع ساعت اجراي برنامه، سي‌تومان است».

گفتم: «من خود در بازار معامله و خريد و فروش مي‌كنم. اين كار را به كس ديگري بسپاريد».

ديگر به راديو بازنگشتم. در همان روزها، نمايشنامه‌ي «ئارشين مال ئالان» را با كمك «شازده خانم» كه به زبان تركي مسلط بود به كردي ترجمه كردم اما از ميان رفت و هرگز به صحنه نيامد. دومين بار پيشه‌وري را در مانور بزرگ ارتش آذربايجان در اطراف تبريز ديدم.

پيشوا مرا هم با خود برده بود. هنگام صرف ناهار، من شعري را كه درباره‌ي برادري كرد و آذربايجاني سروده بودم براي حضار خواندم. ترجمه‌ي آذري شعرم را پيشه‌وري بسيار خوش‌ آمد و با دست خود يك ليوان آبجو تعارف كرد. من هم به بهانه‌ي اينكه به مشروب عادت ندارم نپذيرفتم. «محمدحسين­خان» با عصبانيت گفت: «چگونه  از دست پيشه‌‌وري نمي‌گيري؟» اما فايده نداشت. نپذيرفتم. «محمدحسن­خان» پسر «سيف قاضي» و پسر عموي پيشوا مردي سرخ رو و خوش اندام با چشماني نافذ و بسيار با هيبت، يك كرد بسيار دلسور و فرمانده‌ي نيروهاي مسلح كردستان بود. به واقع از هيچ چيز نمي‌ترسيد. يك روز در تبريز هنگام «سان» فدائيان آذربايجان، «پيشه‌وري» نظر «محمدحسين­خان» را جويا مي‌شود: «نظرت چيست؟» گفته بود: «به نظرم جماعتي زن بدكاره مي‌آيند كه تفنگ برنويي به دستشان داده‌اند. ياراي مقاومت در برابر ده سوار كرد را ندارند». اين پاسخ پيشه‌وري را به شدت عصباني كرده بود.

محمد حسين خان هنگامي كه با پيشوا هم به دار آويخته شد، روزنامه‌ي ارتش دشمن به نام «آتش» در گزارش اعدام او نوشته بود: «مردي اينچنين نترس را نظيري نمي‌توان يافت. طناب دار دو بار پاره شد اما او با صداي بلند فرياد مي‌زد: «زنده باد كرد و كردستان، كردستان روزي آزاد خواهد شد». . . . و از اين سخنان ياوه (روزنامه‌ي آتش 1326)».

پس از آنكه از بيمارستان مهاباد (به علت بيماري) مرخص شدم خبر آوردند كه به عنوان مسئوول تبليغات برگزيده‌ شده‌‌ام. سرپرست رورنامه‌ي «كوردستان» و راديو شده بودم. دو همكار داشتم: يك پسر پانزده ساله‌ي اهل خوي كه نظافتچي بود و مردي به نام «علي خسروي» كه مردي خوش­پوش و عينكي بود. من كه روستايي بودم هميشه در مقابل تيپ‌هاي شهري با سر و وضع آراسته و عينكي در چشم ، احساس خود كم بيني مي‌كردم.

يك روز مقاله‌اي نوشته بودم. گفتم: «كاك علي اگر ممكن است اين مقاله را پاكنويس كن».

متن را نگاه كرد و گفت: نمي­توانم چون نمي­دانم بخوانم».

گفتم: «حتي اگر شكل نويسي هم كني كفايت مي­كند».

گفت: «نمي‌توانم».

به پسر بچه‌ي ترك گفتم: « تو مي­تواني؟»

گفت: «خوش خط هستم اما كردي نمي‌دانم . با اين وجود، طوري شكل­نويسي مي كنم كه يك­مو با اصل آن فرق نداشته باشد». و اين كار را انجام داد. از آن روز به بعد،‌ فهميدم تيپ شهري هم فقط مي‌تواند تيپ باشد و بس.

مشغول انجام وظيفه در مقام مسوول تبليغات بودم كه نامه‌اي از تبريز بدين مضمون ارسال شد:  «اين تبليغات بايد به تمام آذربايجان تسري يابد». از فرط عصبانيت روي پاكت نوشتم: «تركي نمي‌دانم». و برايشان باز پس فرستادم. چند روز بعد در ملاقاتي كه با پيشوا داشتم گفت: «با اين كار بچه‌گانه‌ات دچار دردسر شده‌ايم». پس از تعريف ماجرا گفتم: «من خودم را كردستاني مي­دانم و فكر نمي‌كنم ما دنباله‌ي آذربايجان باشيم». پيشوا فرمود: «اين را نمي‌دانستم» و به سرعت نامه‌اي براي تبريز نوشت. تبريز هم ضمن عذرخواهي اعلام كرد كه اين كار سهواً اتفاق افتاده است.

توافق حاصل شده بود كه ما و آذربايجان با دولت مركزي وارد مذاكره و گفتگو شويم. به همراه «حاجي باباشيخ» و «مناف كريمي» به سقز رفتيم. نمايندگان آذربايجان نيز به سقز آمدند تا با رزم آرا وارد در گفتگوها شركت كنيم. «ذبيحي» و «صدرالاسلام» و هم در ادامه‌ به ما پيوستند. مقرر شد دولت بانه، سردشت، و تكاب را تخليه و پيشه‌وري هم از زنجان خارج شود و تا عملي شدن توافق­نامه، آذوقه‌ براي ارتش در بانه ارسال و كردها مانعي در اين راه ايجاد نكنند. كاروان آذوقه‌ مي‌بايست با نظارت من حركت كند و من و ذبيحي ضمن نظارت بر حمل آذوقه مراقب باشيم كه دشمن به جاي آذوقه، اسلحه بار نكند.

طلوع خورشيد گفتند: «بار آماده‌ي رفتن است. برويد». وقتي ديديم اتومبيل‌ها بار شد و از طرف ما نظارتي روي بارگيري نبوده است، ذبيحي و من با امتناع از پذيرش، صدور مجوز عبور مشروط به بازرسي كاميونها كرديم. پس از چانه‌زني بسيار «صدرالاسلام» كه برادر پيشوا و رئيس هيأت مذاكره كننده بود گفت: «بار كاميون‌ها جداي از آذوقه چيز ديگري نيست». نيازي به كنترل بارها نيست، ناچار اطاعت كرديم. به همراه كاميونها به بانه رفتيم و در منزل افسري به نام ستوان «رنجبر» سكني گزيديم. من خوابيده بودم كه به ستوان تلفن شد. در جواب گفت: «بله به همراه بارها يك تانك نيز آورده‌اند». متوجه شدم خيانتي بزرگ بر اثر سهل انگاري من روي داده و خطا از «صدرالاسلام» بوده است. افسوس مي‌خوردم كه چرا ساعت و مسير عبور را به پيشمرگه اطلاع نداده بودم تا كاروان را غارت كنند.

به فرمان پيشوا از بوكان به مهاباد نقل مكان كردم. پسري داشتم به نام« شيركو» كه چهار ماهه بود. مدت كوتاهي بعد مجدداً به سقز اعزام شدم. اينبار تركيب هيأت، مركب از «صدرالاسلام» و «ذبيحي» و «حاج محمدآقا شسخالي» بود. «صدرالاسلام» دو روز بعد به مهاباد بازگشت. ما را به خانه‌اي بردند و پاسباني را در مقابل در به محافظت گماردند. اين بار مي‌بايست يامن يا ذبيحي به همراه كاروان راهي بانه شويم. گفتم: «ذبيحي تو زياد بازداشت شده‌اي. اينجا هم بازداشت مي‌شويم. در راه خودت را نجات بده و فكري هم براي ما بكن». ذبيحي در مسير بانه فرار كرد. از مهاباد، مقداري پول، وسيله‌ي شخصي به نام «كاك آ غا»و يك راننده‌ي ارمني براي ما فرستاده شد.

مدتي بعد تعدادي مأمور به همراه يك افسر نزد ما آمده و خواستند اسلحه‌هامان را تحويل دهيم. من هم كه جوان بودم و اين كار را براي خود شرم مي دانستم تپانچه‌ي خود را نداده به افسر گفتم: «مگر مرا بكشيد و گرنه تپانچه را تحويل نخواهم داد». افسر گفت: «باشد از تو نمي‌گيريم».

غروب مجدداً نزد ما آمد و گفت: «دوست داري در شهر گشتي بزني؟ بيا با هم برويم».

به كنار رودخانه‌ي سقز رفتيم. به آرامي گفت:

-   دوست من! من كرمانشاهي هستم و به ايمان و اعتقادات تو براي آزادي كردستان احترام مي­گذارم. اما هنوز خيلي جواني. مطمئن هستم اگر امروز اصرار مي‌كردم مرا با تپانچه‌ات مي‌كشتي. حدود چهار هزار سرباز در اطراف و داخل شهر، آماه و مسلح هستند. دولت، هزاران افسر بلند پايه‌تر از من هم دارد كه لازم باشد همه را براي رسيدن به اهداف خود به كشتن مي‌دهد و ككش هم نمي‌گزد. اميدوارم عاقل‌تر از اين حرف‌ها باشي. حيف است ازدست بروي. منتظر فرصت باش و اقدام نكن. . . . همين امروز بازداشت مي‌شويد. تا بتوانم به شما كمك خواهم كرد.

با همديگر به بازار رفتيم كه كتاب داستان اجاره و در زندان مطالعه كنم. آن افسر كه نامش «ناصر پور» يا «ناصري» بود مرا به مغازه‌ي كتاب فروشي به نام «كلاهي» برد. كتابفروش گفت: «هر كتاب شبي دو قران است». افسر عصباني شد و گفت: «بي‌انصاف! اجاره‌ي كتاب شبي چهار شاهي است». اما ناچار پذيرفتيم و چند كتاب داستان گرفتم.

همان شب «حاجي حه‌مه‌آقا» و «كاك آقا» و «ميناسي» راننده و من را بازداشت و در خانه‌اي نزديك رودخانه حبس شديم. شانزده سرباز نيز به مراقبت از زندان كوچك ما گمارده شدند. پولي را هم كه برايم فرستاه بودند ندادند. افسر كرد پس از چند روز دوباره نزد ما آمد و گفت: «فكر كنم قرار است شكنجه‌تان كنند چون مرا از مسووليت شما كنار گذارده‌اند». افسر ديگري به نام نصير زاده به جاي او آمد. آذري بود و به نظر مي‌آمد قلباً از هواخواهان پيشه­و‌ري است. او هم چند روزي بيشتر با ما نبود و پس از او افسري به نام «سروان بيداربخت» به مسووليت ما گمارده شد كه تمام وجودش مسخرگي و طنز بود. هر چند زنداني بوديم و شب‌ها براي سرشماري، دو ساعت بيدار مي‌شديم اما خوراك، بسيار شاهانه بود. صبحانه كره و عسل و ناهار و شام گوشت و برنج.

پنج روز نخست خيلي برايم سخت بود، اما به تدريج عادت كردم و وضعيتم به حال عادي درآمد. قصيده‌ي «بورديه» را روان كردم. روزها يكسره به شوخي و طنز و مسخرگي مي‌گذشت. در ميان پاسداران بازداشتگاه ما، يكي از سربازان آشپزخانه آذري و يكي از آنها لر سلطان آباد بود. مي‌گفت عضو جمعيت است و كليه‌ي اخبار و اطلاعات شهر را براي ما مي‌آورد. كتاب‌ها را برايم عوض مي‌كرد و برايمان روزنامه هم مي‌آورد.

در هر بازداشتگاه شانزده سرباز به عنوان محافظ انجام وظيفه مي كردند كه يك سرگروهبان لر فرمانده‌ي آنها بود. گروهبان بسيار ساده‌اي بود و اعتقادات مذهبي كاملاً سطحي داشت. يكبار گفت: «سرنوشت هر كس روي پيشاني او نوشته شده است». گفتم: «نخير نوشته نشده است اگر مي‌تواني سرنوشت مرا بخوان تا ببينم چه چيز در انتظارم است. بر پيشاني تو هم هيچ چيز نوشته نشده است». از او قسم و از من انكار. از فرط عصبانيت انگشتش را مي‌گزيد.

تعريف مي‌كرد: «روزي عزراييل به دكان يك تاجر رفته است. تاجر هم او را به منزل برده است. عزراييل لب به غذا نزده اما تاجر او را سوگند داده كه بايد از طعام منزل او بخورد. عزراييل خر هم فريب خورده و انگشت به نمك صاحبخانه زده است. پس از آن، روزي خدا امر مي‌كند: برو و آن مرد را قبض روح كن. پس از آنكه عزراييل براي بجا آوردن فرمان نزد تاجر مي‌رود او مي‌گويد: تو نمك خورده‌ي من هستي. خجالت نمي‌كشي؟ بايد مهلتم دهي. عزراييل نزد خداوند رفته و ماجراي فريب خوردن خود را تعريف مي كند. خدا هم مي فرمايد: چهل سال مهلت بده اما ديگر از اين ندانم كاري‌ها نكني.

يك روز بدجوري در مستراح ما ريده بودند بطوري كه بلندي كثافت به ارتفاع ديوار پشتي مي‌رسيد. سروان بيدار بخت به ديدنمان آمده بود. پرسيدم: شما چگونه به سربازان مشق       مي­دهيد؟ گفت: «بايد از دو هزار متري خال سياه هدف را نشانه بروند». پرسيدم: «سربازان اينجا آموزش ديده‌اند ياخير؟» گفت: «هيچكدام كمتر از چهار سال اينجا نبوده‌اند. به خاطر جنگ با شما اينجا ماندني ‌شده‌اند». گفتم: «اجازه بده برويم مستراح را ببينيم. سوراخ آبدست تا ماتحت سرباز يك وجب بيشتر فاصله ندارد و از خال هدف هم بزرگتر است. اگر يك سرباز نتواند سوراخ به اين بزرگي را نشانه رود مشق چي و به هدف زدن را چي؟»

خنديد و سرگروهبان را صدا كرد:«فلان فلان شده‌ها سريعاً مستراح را نظافت كنيد. سرگروهبان هم دستور داد از رودخانه آب آوردند و آنجا را تميز كردند.

 مدتي نگذشت كه خبر آوردند درگيري ارتش و پيشه‌وري روي داده و تبريز توسط ارتش اشغال شده است. يك روز ما را نزد «سرهنگ غفاري» حاكم نظامي بردند. چهار سرباز از پيش و چهار سرباز هم از عقب. راه مي­رفتند. دست بسته از ميان كوچه ها مرا به طرف محل مي‌بردند. چند بچه‌ي كوچك در كنار ديوار كوچه به حال خبردار ايستادند. فكر كردم مسخره‌ام مي‌كنند، اما همين كه از كنار آنها رد شديم كلاه‌ها را برداشته و با احترام تمام به من سلام دادند. اين عمل بچه‌ها مرا بسيار دلگرم كرد.

هنگامي كه مرا نزد غفاري بردند دستبندم را باز كردند. «محمد آقا سرا» هم در كنار سرهنگ غفاري نشسته بود. به محض ديدن من، از جلو پايم بلند شد و دستور داد برايم چاي بياورند. محمد آقا از شاه پرستي و وفاداري خود به شاه مي‌گفت و از اينكه چگونه ملك ومالش را در اين راه از دست داده است.

سرهنگ گفت: «تو مي‌داني ما آذربايجان را آزاد كرده‌ايم. قاضي هم يكي دو روز ديگر تسليم مي‌شود. مطلبي براي روزنامه‌ي اطلاعات بنويس كه قاضي به اجبار تو را به عضويت «كومه‌له» درآورده و تو هم از ترس آن را پذيرفته‌اي. دو بسته اسكناس هم روي ميز گذاشت و گفت: فكر كنم پول كافي هم نداري بفرما».

گفتم: «جناب سرهنگ ! من به اجبار عضو «كو‌مه‌له» نشده‌ام و پيش از قاضي به عضويت آن درآمدم. محمد آقا ضمن سخنانش براي شما درس مهمي به من هم داد كه هرگز از كردباوري و ميهن پرستي پشيمان نشوم و پشيمان هم نيستم. گناهان من هم با جنابعالي و با روزنامه‌ي اطلاعات و با قوام‌السلطنه بخشوده نخواهد شد».

فرياد زد: «ببريدش». اجازه نداد چاي را هم بخورم. فحش وناسزاي بسياري گفت و به مرگ تهديدم كرد. دستبند به دست به بازداشتگاه بازگشتيم.

بك روز به درخواست شخصي در حلقه­ي مراقبت هشت سرباز به حمام رفتم. در ورودي حمام، دستبندم را باز كردند. استفاده از تيغ ريش تراشي براي زندانيان ممنوع بود. مردي را ديدم و باز شناختم اما او خود را به نفهمي زد و نگاهم نكرد. گفتم: «برادر درست است بازداشت شده‌ام اما چرا محل نمي‌گذاري؟» قسم خورد كه مرا نمي‌شناسد. گفتم: «مگر ما همديگر را در بوكان نديده‌ايم؟» گفت: «خدا مي داند كه او برادرم بوده است. من افسر ارتش هستم». خودش ريش‌هايم را با تيغ زد و خيلي هم معذت خواهي كرد. از در حمام كه بيرون آمدم مرد لاغر اندام كوتاه قدي در برابرم ظاهر شد و گفت: «هه‌ژار! من نافع مظهر شاعرم. به ديدنت آمدم. اما سربازان اجازه ندادند صحبت كنيم و حسرت آن ديدار بر دلم باقي ماند.

در ابتداي تأسيس دولت عراق كه دادگاه‌هاي آن كشور در دست «ملا»ها بود، نافع ظاهر آنجا دوران طلبگي را مي‌گذراند. يكبار تصميم مي‌گيرد قرآن را به «شعر كوردي» ترجمه كند. . . . از سوره‌ي القارعه آغاز مي‌كند: «ئه‌ل كوتينه‌ر، وه‌ل كوتينه‌ر، نازاني چيه ئه‌لكوتينه‌ر، روژي كه خه‌لك ئه‌بن به په‌پووله‌ي سه‌ر ليشيواو، وه‌كيوان ئه بن به خوري پشه‌وه كراو، ئه‌وكه‌سه‌ي قورس بي، ترازووي واله عه‌يش و خوشي­يه، ئه‌و كه‌سه‌ي سووك بي‌ ترازووي، دايكي ئه‌و هاويه، تو نازاني ئه‌وه چيه، ئاگريكه‌ گه‌رم...» بلافاصله بازداشت و متحمل دو ماه حبش مي­شود.

يك بار ديگر شعري درباره‌ي سيه‌روزي و بدبختي طلبه مي‌سرايد: «سه‌رگوني خوي شين نه‌كرد جبريل».

دوباره نزد حاكم برده مي‌شود:

-         مرد! چرا كفر مي‌گويي؟

-          قربان مگر جبرييل فلان ندارد؟

-          ساكت! بي‌ادب! فلانش كجا بود؟

-          من هم گفته‌ام فلانش را سبز نكرد

خلاصه با خواهش و پادرمياني مردم و بزرگان آزاد مي شود
نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:7

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(5)

 

دو ماه از بازداشت ما مي­گذشت كه يك روز «سروان بيداربخت» در حالي كه بسيار اندوهگين بود وارد شد. گفت: «خبر بسيار ناگواري دارم. خيلي براي شما ناراحت هستم».

پرسيدم: «خب بگو اينجا اعدام مي‌شويم يا در تهران».

گفت: «شما امروز پيش از ناهارآزاد مي‌شويد و از اينكه مجلس شيرين گپ و گفت ما به هم مي خورد بسيار اندوهگين هستم».

باور نكرديم. گفتم: «مي‌خواهم نزد غفاري بروم». اجازه دادند و غفاري هم گفت: «بله آزاديد». گفتم: «پس مي­توانم به صالح­آباد بروم. بعضي از خويشانم آنجا هستند». گفت: «نه ما بايد با احترام، شما را روانه كنيم». متوجه شدم آزادي ما صوري است و مجدداً بازداشت خواهيم شد. به خانه‌ي «حمده‌ مينه آقا» و «قاسم آقا» در سقز رفتم كه هر دو از همكاران حزبي بودند. برايم تعريف كردند كه چگونه پس از شكست پيشه‌وري و فرار او به روسيه، قاضي محمد نيز به پيشواز ارتش ايران رفته و در «حماميان»، بدون قيد و شرط تسليم شده و هم او نيز از همايوني خواسته است كه ما را آزاد كنند. فرمان آزادي ما هم توسط همايوني و از طريق كبوتر نامه‌بر صادر و فرستاده شده است. همچنين گفتند: «ذبيحي هم پس از اين ماجرا به كنسولگري روسيه در اروميه پناه برد اما روس‌ها از پذيرش او امتناع ورزيدند و او هم به همراه «سيداحمدطاها» و «دلشاد» به عراق گريختند و راديو لندن هم خبر را تأييد كرد».

گفتم: «شما نمي‌ترسيد؟» «حه‌مه‌ده‌مين» دست روي بخاري گذاشت و گفت: «به اندازه‌ي حجم اين بخاري، براي دولت گزارش نوشته‌ام. من با دولت همكاري مي‌كردم». قاسم­آقا هم گفت: «اگر قاضي تسليم نمي‌شد دولت همه‌ي ما را از بين مي‌برد. اخباري بسيار تأسف‌انگيز بود».

هزينه‌‌ي اجاره‌ي كتاب‌هايم بسيار زياد شده بود. نزد «كلاهي» رفتم:

-         حساب ما چقدر است؟

-   به گريه افتاد و گفت: «اي كاش مي‌مردم و اين روزها را نمي‌ديدم. يك شاهي پول هم نمي­خواهم.آن روز از ترس افسر دولت، پول زيادي مي‌خواستم».

بعدازظهر كه منتظر اتومبيل بوديم سرتيپ همايوني­آمد و احوال­پرسي كرد.گفتم: «تپانچه­ام را از من گرفته‌اند. ميل دارم آن را به من بازگردانيد». گفت: «براي چه مي‌خواهي؟ به زودي تمام كردها را خلع سلاح خواهيم كرد». گفتم: «آن موقع ديگر اشكالي ندارد اما الآن بدون اسلحه احساس شرم مي‌كنم».

دستور داد اسلحه‌ام را بازگردانند. تپانچه‌ام را بازپس گرفتم. همايوني گفت: «من سوار اتومبيل «عبدالله آقا ايلخاني» مي‌شوم؛ «قاسم آقا» و «حمده‌ميناآقاا» و هه‌ژار هم سوار ماشين من شوند. در بوكان همديگر را خواهيم ديد.

جداي از ما سه نفر، يك راننده و يك افسر سررشته‌ داري هم به بوكان مي‌آمدند. در مسير سقز بوكان دسته‌هاي صد و دويست تايي از فداييان پيشه‌وري را مي‌ديديم كه توسط نيروهاي كرد خلع سلاح شده و دسته جمعي گريه مي‌كردند و يا «حسين» مي‌گفتند.

افسر سررشته داري مي‌گفت: «من شاعرم». آقايان همراه نيز گفتند: «هه‌ژار هم شاعر است». با اصرار فراوان وادارم كرد نمونه‌اي از اشعار خود را براي او بخوانم وترجمه كنم. من هم اين شعر را خواندم:

روله نامووست وه‌ك خزمه‌كانت

نه‌ده‌ي به شه‌كر، ده‌ستم دامانت

شه‌ره­ف گه‌وهه‌ره قيمه تي نايه‌

ده‌ويت رووره‌شي هه‌ردووك دنيايه

ئه‌و كه‌سه پياوه بو خاك و ئاوي

روح داني و به چاك بميني ناوي

نه‌ت بيستوه وته‌ي زاناي سه‌رزه مين

مه‌ردانه مردن نه‌ك حيزانه ژين (اين شعر به ميهن پرستي به مثابه ناموس پرستي اشاره كرده و مخاطب رابه پاسداري از آب و خاك و ميهن دعوت و از او مي خواهد شرف و ناموس ملي خود را به بهاي ارزان نفروشد.)

شعرم را ترجمه كردم. احسنت گفت. هدف  من هم از خواندن اين شعر، اشاره بود به دو «آقا»ي خيانتكار همراهم بود كه اتفاقاً به خيانت خود افتخار مي‌كردند.

شب­هنگام در بوكان، مجدداً «سرتيپ همايوني» را ديديم گفت: «اجازه دهيد هه‌ژار امشب در منزل «قاسم آقا» باشد فردا با هم به مهاباد مي‌رويم». به منزل قاسم آقا رفتم كه در خانه‌ي «عبدالله بهرامي» بود. «كاك حمزه» دوست قديمي آمد و گفت: «بيا امشب در منزل من استراحت كن». گفتم: «شايد قاسم آقا اجازه ندهد چون احساس مي‌كنم مرا به او سپرده باشند. جايي نمي­روم». «حمزه» از «قاسم­آقا» درخواست كرد كه مرا به خانه‌اش ببرد. «قاسم­آقا» گفت: «اينجا هم جا براي خواب هست؟» حمزه گفت: «قول مي‌دهم فردا اول وقت، «هه‌ژار» را نزد تو بياورم. اگر اينگونه نبود اعدامم كنيد». «قاسم­آقا» گفت: «اشكال ندارد بيايد». به محض آنكه رفتيم، حمزه اصرار كرد فوراً فرار كنم. خيلي پافشاري كرد. بالاخره گفتم: «چون تو ضامن من شده‌اي اين كار را نخواهم كرد. پيش خودم خيال مي‌كردم كه در مياندوآب اجازه گرفته‌ و به تبريز نزد برادرم عبدالله رفته و آنجا پنهان خواهم شد».

فردا صبح با «حمزه» نزد «قاسم­آقا» رفتيم. شيپور سفر نواخته و لشكر به سوي مهابا دحركت كرد. عشاير هم همراه آنها آمده بودند. از «قاسم­آقا» پرسيدم: «كاك رحمان» كجاست؟ گفت: «بيمار و در روستاي «شيخه‌له» است».

گفتم: «مي­توانم او را ببينم؟».

پس از اندكي مكث گفت: «به نظر من بهتر است پيش «كاك رحمان» بروي و از او بخواهي ترا به «قره­گويز» نزد «احمدآقا» بفرستد. هر وقت مصلحت دانستيم به مهاباد بازگرد. الآن صلاح نيست همراه لشكر به مهاباد بيايي».

همين كه اين را گفت، همان مردي كه زماني خبر خيانت «دبيوكري» را به من داده بود از اسب پياده شدو دهنه‌ي اسب را گرفت: «سوار شو و به «شيخله‌ر» برو. اسبم را هم نمي خواهم ديگر خودداني». سوار شدم و به سرعت از «محله‌ي حمام» به سوي خارج شهر و از آنجا به سوي «شيخله‌ر» تاختم. در راه به اين موضوع فكر مي‌كردم كه «احمد آقا قه‌ره‌گويز» در حق دولت بسيار بدي كرده و از من هم ناخشنود است. «قاسم­آقا» مي­خواهد با طعمه كردن من نزد «احمدآقا» و تحويل من به دولت اسباب، بخشودگي او را فراهم آورد. اميدوارم اشتباه كرده باشم. . . .

وارد روستاي «شيخله‌ر» شدم. «كاك رحمان» و چند نفر ديگر هم در ورودي دهات ايستاده بودند. از اسب پياده شدم و گفتم: «هر چه رشته بوديم پنبه شد دوباره آمديم خوان اول».

«كاك رحمان» گويي نشنيده است خود را به نفهمي زد. اما رنگ از رخسارش پريده و لبانش مي‌لرزيد. خيلي ترسيده بود. وارد منزل شديم. مدتي گذشت. هيچكس چاي نياورد. گفتم: «مردن مردن است، دست و پا زدنتان از چيست؟ چرا چاي نمي‌آوريد؟» شعري از بغل درآوردم و گفتم: «اين شعر را در دوران بازداشت سروده­ام. وصف حال آن روزهاست برايتان بخوانم؟» «كاك رحمان» شعر را از دستم قاپيد و در كوره انداخت. حيف از آن شعر كه آينه‌ي تمام نماي دوران بازداشت من در بازداشتگاه سقز بود.

سفارش «قاسم آقا» را تكرار كردم كه اسبي در اختيارم بگذارند تا به «قره‌گويز» روم. كاك رحمان گفت: «نه اسب مي‌دهم و نه مصلحت مي‌دانم نزد «احمدآقا»  بروي. يا به خانقاه برو يا به ترغه برگرد». گفتم : «بله لباس مبدل مي‌پوشم و به «ترغه» برمي‌گردم. لباس‌هاي تازه ي خود را با كهنه‌ لباسهاي «ملا عبدالله حصاري» عوض كردم و كتاب‌ جامي و قلم و دوات و چند برگ كاغذ در بقچه­اي گذارده و دوباره طلبه شدم. به «ملا عبدالله» گفتم: «سه هزار تومان بدهي  داري. اگر مي‌شود پس بده». گفت: «يك شاهي هم ندارم». «ميرزا عبدالله بهرامي» گفت: «من پانصد تومان مي دهم و بعد، از «ملا عبدالله» بازپس مي‌گيرم». تپانچه ام را به «كاك رحمان» دادم و گفتم: «اگر توانستي تپانچه را بفروش و پول آن را براي پسر و برادرانم بفرست». عصر  روز به بهانه‌ي رفتن به «ترغه»، «شيخله‌ر»، را ترك و به طرف «محمودآباد» حركت كردم. از «قه‌لا شته‌خواري» به سوي «ميشه»ي محمود آباد و از آنجا به سوي جنوب، تا «قاقلاوا» رفتم. خورشيد غروب كرده بود.

اجازه دهيد استراحتي كرده و به چند موضوع اشاره كنم:

از ابتداي تأسيس جمعيت تا تشكيل حزب دمكرات و در ادامه، اعلام جمهوري كردستان و سرانجام سقوط آن، من و «هيمن» به عنوان دو شاعر ملي در كنار يكديگر و برادروار، شاعر تمامي مناسبات آن دوران بوديم. هر جا جشن‌هاي ملي برگزار مي‌شد، ياگرامي‌داشت ياد و خاطره‌اي بود، ما مي‌بايست شعري آماده مي كرديم ومي‌خوانديم. دوستي و برادري بودن ما به گونه‌اي بود كه به هر كدام از ما مي گفتند: «هه‌ژار - هيمن». هنگام برافراشتن پرچم كردستان در مهاباد، در بوكان و ساير مناطق، شعر مي‌خوانديم و علاوه بر همكاري،‌ دوست عزيز يكديگر نيز بوديم.

در آغار تأسيس «كومه له­ي ژ-ك» چاپخانه‌ي دستي كوچكي خريده بوديم. مدتها بعد روس‌ها به بهانه‌ي مساعدت فرهنگي ،‌چاپخانه‌ي بزرگي به ما هديه كردند كه از امكانات آن براي چاپ روزنامه و كتاب استفاده كنيم. به همراه «كاك حسن قزلجي»، چند نشريه و روزنامه چاپ و مجله‌ي «هه‌لاله» را هم منتشر كرديم. نخستين شماره‌ي مجله را خدمت «پيشوا» برديم و قاضي هم يك تن كاغذ به ما هديه كرد. هنگامي كه به مهاباد بازگشتم «قزلجي» با استاد قديمي من «سيد محمود حميدي» كه سر دبير روزنامه‌ بود همكاري مي­كرد. از «هه‌لاله» چهار شماره چاپ و منتشر شد.

اسامي مشايخ نقشبنديه را به شعر سروده بودم. ظرف دو سه روز، هزار نسخه از آن به فروش رفت. ابتدا تصور مي كردم به خاطر زيبايي شعر بوده است اما بعداً متوجه شدم مردم براي تبرك آن را خريده و با سنجاق به سينه و  كلاه آويزان كرده‌اند.

شبها در بوكان و در گوشه‌اي از ديوار قهوه‌خانه، مقابل حوض، با « قاضي كاكه حه‌مه» «حسن قزلجي»، «ملا امجد قه لايه» و «ملا عبدالله حصاري» تا نيمه‌هاي شب، مجلس مي­گرفتيم. ايامي خوش بود كه هرگز فراموش نخواهم كرد. در «ترغه» كه بودم حافظ‌ها (قاريان نابيناي گورستان) را خيلي دوست داشم و آن‌ها را با خود به خانه مي‌بردم. چون نابينا بودند و شرم حضور نداشتند بسيار شيرين كلام و صريح­اللهجه بودند. در بوكان هم، اگر چه ثروتمند بودم اما هرگز مجلس «خوانها» را خوش نداشتم. حجره‌ي طلبه و حافظ مكاني براي تازه شدن من بود. برخي شب‌ها ده دوازده حافظ را دور خودم جمع مي‌كردم. خواهرم مي‌گفت: «از وقتي كه وضع ماليت مساعد شده چشم حافظ‌ها شده‌اي». حافظ ها جداي از سخنان خوش، به هر روستايي هم كه مي رفتند بناي تعريف و تمجيد از من گذارده و بسياري، ناديده مرا دوست داشتند.

هنگامي كه از بوكان به سوي «شيخله‌ر»رفتم «سيد عبدالله شيته»، كه پيش از اين در خاطرات مربوط به «وشتپه» از او ياد كرده‌ام، جاسوس حكومت شده و پس از آنكه مرا در راه ديده بود به حاكم نظامي «سروان خاكسار» (كه يك كرد سنندجي بود) خبر داده بود كه مرا بازداشت كنند. سروان خاكسار هم گزارش را ناديده گرفته و «سيد عبدالله» شكايت حاكم را نزد همايوني برده بود. خاكسار هم به نام توهين به مأمور دولت، دستور داده بود او را حسابي چوبكاري كنند.

هنگامي كه در راه فرار، از «ميشه‌ي» «محمودآقا» مي‌گذشتم، «ملا حه‌مه‌د ا‌مين» ماموستاي «وه‌شتپه» را به همراه چند تن از طلبه‌هايش در مسير ديدم. در فاصله‌اي قرار گرفته بودم كه حرف هايشان را مي‌شنيدم. ماموستا گفت:

-         نمي‌دانم چه بر سر «هه‌ژار» آمده است؟

يكي از طلبه‌ها گفت: «مي‌گويند در زندان سقز دست‌ و پايش را بريده اند شايد هم او را كشته اند».

ماموستا گفت: «آن عبدالرحماني كه من مي‌شناسم، آنقدر باهوش هست كه اگر فرصتي پيدا كند از سوراخ قفلي هم فرار مي‌كند.شما چگونه تا به حال او را نشناخته‌ايد؟ آخر تو را چگونه به هواي زكات آلبالو به «اطميش» فرستاد؟»

از اين مزرعه به آن مزرعه، طرف‌هاي غروب، خود را به «قاقلاوا» رساندم و به خانه‌اي رفتم. پس از آنكه شام خورديم با صاحبخانه به مسجد رفتيم تا شب را آنجا بخوابم. جوانان جوراب بازي مي‌كردند. يكي از آنها نگاهي به من انداخت و در گوش همراهانش چيزي گفت. رو به من كرده گفتند: «آقا دوست ما مي‌گويد او شاعر قاضي است كمي شعر براي ما مي خواني؟»

گفتم: «ها اين پسر فكر كرده من «ملا رحمان ترغه» هستم. خيلي ها اينطور فكر مي‌كنند چون قيافه‌ي ما خيلي به هم شبيه است. نام من «ملا محمد» است و شعر خواندن هم بلد نيستم. كاش مي‌دانستم و برايتان مي‌خواندم».

گفتند: «فكر كرديم او هستيد عفو بفرمائيد». صبح روز بعد صبحانه خوردم و به صاحبخانه گفتم: «به عراق مي روم». گفت: «به روستاي «موسي» كه رسيدي نزد «صوفي­صديق» برو و بگو «خه‌جي» مرا فرستاده است».

برف­هاي ديشب آب شده بود. تمام مسير گل و لاي و كفش‌هاي من هم پاشنه‌دار بود. اما ترس، اين حرف‌ها سرش نمي‌شد. غروب به «موسي» رسيدم. در راه مردي مويز فروش، به مقداري مويز تعارف كرد. در تمام مسير مويز مي‌خوردم و تند، رهپويه مي‌كردم.

به خانه‌ي «صوفي­صديق» رسيد. جواب سلامم را نداد. پرسيدم: «اينجا مسجد دارد؟» گفتند: «نه». به كنار چشمه رفتم و وضو گرفتم. «صوفي­صديق» كه وضو گرفتنم را مي پاييد با تعجب پرسيد: «تو ملا هستي؟» گفتم: «بله» گفت: «پس بفرما منزل ما».

به خانه‌ي او رفتيم. اتاق بسيار بزرگي داشت. سماور را آتش كرد به جاي قند خرما تعارف كرد. تكه‌اي خرما در دهان گذاشتم. شايد بيش از بيست چاي خوردم. صوفي گفت: «چرا خرما نمي‌خوري؟» تكه خرما را از گوشه‌ي دهانم بيرون دادم. مثل صابون صاف شده بود. دوباره در دهان گذاشتم. قورمه هم خورديم. شب هنگام صوفي كه خود را مريد «خليفه خليل» معرفي و مي‌خواست گوسفندي پيشكش او كند، از من خواست نامه‌اي براي يك مرد سردشتي بنويسم كه: «فلاني! پس از بوسيدن دست خودت و چشم فرزندانت. چگونه فرموده‌اي اگر نمي تواني به اسبم برسي آن را باز بفرست؟ من برادر تو هستم و مال من متعلق به تو. حال دو تبريزي قند، دو كيسه‌ چاي، پارچه و تنبان بفرست، به خدا اسبت را مثل گل بزرگ مي كنم. و هشت نه كيسه برنج، چون قرار است خليفه به ميهمانيم بيايد. به سر مبارك قسم، اگر به قيمت تلف شدن الاغ‌هاي خودم هم باشد از اسب تو مراقبت خواهم كرد. كمي صابون هم بفرست اهل و عيال هم حنا مي خو.اهند. نگهداري اسب تو از مالات خودم واجب‌تر است. زمستان امسال بسيار سخت و تهيه‌ي آذوقه هم سخت‌تر اما تو برادر مني. . . .»

با خودم فكر مي‌كردم: اين صوفي كلاهبردار براي نگهداري از اين اسب واقعاً دارد اخاذي مي كند.

صبح در خواب بودم كه با شنيدن صداي سخن «صوفي» بيدار شدم: «هر كس امروز به كوه بزند حسابش باكرام‌الكاتبين است». صوفي وارد اتاق شد. پرسيدم: «مي توانم بروم؟» گفت: «بله امروز هوا مساعد است. نگاه كن خورشيد برآمده است». گفتم: «نابلد هستم. راهنمايي هست كه با من بيايد؟» گفت: «سه تومان پول بده». يك راهنماي محلي را همراهم فرستاد كه مرا تا ارتفاعات «گله‌زه‌رده» راهنمايي كند. در ابتداي مسير هوا آفتابي بود اما به دامنه‌ي كوهستان كه رسيديم ناگهان هوا تغيير كرد سرد و كولاك شديدي آغاز شد. بلده گفت: « دستت را به كمرم سفت كن و دنبالم بيا». دنيا تيره و تار شده بود. اما بلده واقعاً بلده بود: اينجا گودي است، اينجا سنگ است و . . . . » در حالي كه همه جا پوشيده از برف بود و شدت كولاك به حدي بود كه جلوي پا را هم نمي‌شد ديد. ناگهان وسط كوه ايستاد: «تو صدايي نمي شنوي؟» گفتم: «نه». گفت: «تو همين جا بنشين. من الآن برمي‌گردم».

پس از چند دقيقه بازگشت و گفت: تند برويم كه تو را برسانم و برگردم. صد تفنگچي بانه‌ايي زمين­گير شده­اند و نابلد هستند، اگر به دادشان نرسم، از سرما يخ مي‌زنند. پس از آنكه مرا به قسمت غربي كوهستان رساند،گفت: در «سوتو» ميهمان منزل «سيد عبدالله» باش. خودش به سرعت بازگشت. شتابان از كوه پائين آمدم. منظره‌ي مقابلم جنگلي بادرختان انبوه بود. در طول مسير، باد كلاهم را با خود برد. گفتم: «اين هم براي تو». به منزل «سيد عبدالله» رفتم: انبوهي از زنان زيبا، بدون مرد. گفتند: «مردان براي قاچاق به گرميان رفته‌اند بفرماييد ميهمان ما باشيد». گفتم: «مي‌روم». گفتند: «مسير را ادامه بده و به «سه‌رته‌زين» برو». در راه به جاده‌ي بانه سردشت رسيدم. يك كاميون نظامي پر از سرباز از جاده مي‌گذشت. خيلي ترسيدم اما كاميون به سرعت از كنارم عبور كرد. به «سه‌رته‌زين» رسيدم. گفتند: «منزل حاجي شيخه اينجاست و از ميهمانان پذيرايي مي‌كند». وارد منزل شيخ شديم. دو سه نفر ديگر هم ميهمان بودند. سماور را در اتاق، پيش ما نهادند تا از خود پذيرايي كنيم. پس از نماز عشاء ، شيخ و پسرانش به خانه باز‌گشتند. حاجي مي‌گفت: «شه‌رت بي ده‌ستي ده پيريژنانم كوشيوه». به ما خوش آمد گفت و فرستاد لباس‌هايمان را شسته و خشك كنند. مردي بسيار نان بده و خوش مشرب بود. صبح هنگام شنيدم كه مي‌گفت: «ملا را بيدار نكيند از نماز صبح بيزار است».(مه لاي به بيگاره و له‌نويژي سبه‌ينان بيزاره)

پس از خوردن صبحانه،‌حاجي يك جفت كفش و جوراب برايم آورد و گفت: «با كفش پاشنه‌دار نمي‌توان از ميان برف عبور كرد. سپس  مرا به يكي از مردانش سپرد و گفت: «تا «سياوما» مسئوليت جان او باتوست. من حاجي شيخم و تو هم مرا خوب مي‌شناسي». برف سنگيني باريده بود و تا زانوهايمان مي‌رسيد. خيلي هم سرد بود. در «سياوما» وارد مسجد شديم. مسجدي بسيار زيبا و قديمي با خشت سرخ. مردان ده در صحن مسجد كنار بخاري نشسته بودند.

-         شما ملا هستيد؟

-         بله؟

-          قدمتان روي چشم. امروز شما پيش نماز ما هستيد.

پيش نمازي كردم و پس از نماز، دعاي  بسيار خواندم. شام ميهمان يكي از اهالي روستا بودم. دوباره به مسجد برگشتم و خوابيدم. صبح، چشم كه باز كردم، اهالي ده در مسجد دوره‌ام كرده بودند. يكي از آنها گفت:

-         ملا جان كجا مي روي؟ چكار مي كني؟

-         درس مي خوانم.

-         پس از آن؟

-          مي خواهم يك ملاي باسواد شوم.

-          پس از آن؟

-          ملاي يك روستا مي‌شوم.

-         خب. ما تو را همين طوري قبول داريم و  راضي هستيم.

-          آخر . . . .؟

-    آخر ندارد. اجازه بده سخنانم را تمام كنم اگر حرفي باقي ماند آن وقت. خانه‌ات با ما، گوسفند و بزت هم با ما، زكاتت را هم از محصولاتمان مي‌دهيم. شايد بگويي بدون زن نمي‌شود. هفت روز به كنار چشمه برو و تمام دختران روستا را ببين. هر كدام را پسنديدي مبارك است. مطمئن هستم داماد خودم خواهي شد چون دختر من از همه‌ي دختران ده زيباتر است. نام من «ابراهيم آقا» است.

-     آنچه گفتي از سر من زيادي است. اما برادري دارم. مادرم بسيار بيمار است. دنبال برادرم مي‌روم.

با هزار بهانه، خودم را از چنگ آنها رهانيدم. بارش برف متوقف شده بود. پس از قدرداني  فراوان، نشاني را پرسيدم و به سوي «بله‌سه‌ن» به راه افتادم. تا هنگامي كه رد پاي دام‌ها روي برف يخ بسته بود، خيالم راحت بود اما پس از آن، من بودم و افتادن در برف و تا زانوگير كردن. باد هم، برف را توي صورتم مي‌انداخت و سرما هم تا مغز استخوان نفوذ مي‌كرد. امانم بريده بود.از روي يك تپه‌ي بلند، «بله‌سه­ن» را ديدم. خود را روي برف‌ها انداختم و تلوخوران به آبادي رسيدم و وارد نزديكترين خانه شدم. در يكي از اتاق‌ها به ديوار تكيه دادم و پاها را دراز كردم. بيماري در اتاق ناله مي‌كرد. تصور مي­كردم به «حصبه» گرفته است. زني از درگاه مرا ديد و به سرعت بيرون رفت.

اندكي بعد، چهار يا پنج زن ديگر را همراه با خود آورد. همگي با تعجب، خيره­خيره به من زل زده بودند. گفتم:

-         خواهر چرا اينطوري به من زل زده‌ايد؟

-          خدا را شكر تو زنده‌اي؟ ما فكر مي‌كرديم مرده‌اي. گرسنه هستي؟

-          گرسنه نيستم سردم است.

فوراً بخاري را روشن كردند و يكي از زن‌ها كاسه‌اي شير آورد و گفت: «آدم وقتي كه در برف گير مي كند گرسنه مي‌شود اما از فرط سرما، احساس گرسنگي نمي‌كند». پس از شير، نان و پنير آورد. تا مي‌توانستم خوردم. كفش‌ها را كه از پايم در آورده بودند دوباره پوشيدم و عليرغم اصرار فراوان به ماندن، به مسجد رفتم و خود را در مقابل بخاري مسجد خشك كردم. صاحبخانه كه «كويخا حسن» نام داشت پس از آنكه فهميده بود مهمانش به مسجد رفته است دنبالم فرستاد اما نرفتم. ملاي ده مرا به منزل خود برد و «آش گندم» داشتند. ملا كم سواد بود و مرا عالم بزرگي مي‌دانست. شب در مسجد از حاضران پرسيدم: «كسي هست به طرف پايين ده برود؟» دو نفر گفتند كه چوبدار هستند و بزهايشان را به «كه ناروي » مي‌برند. همراه آنها رفتم، اما بزها نتوانستند از برف‌بگذرند. بايد راه را براي آنها باز كرده و به آرامي حركت كنم. احساس كردم ناخن پاهايم درد گرفت. گفتند: «تو خود را به «انجينه» برسان و منظر باش تا ما هم برسيم».

-         انجينه كجاست؟

-          از اين پيچ بگذري آبادي پيداست.

از پيچ كه گذشتم دهات را ديدم اما در پائين هزار به هزاري بود كه مسير عبو رهم نداشت. آرام به طرف پايين خزيدم امابه جايي برخوردم كه يكسره گل بود. ناچار تلو تلو خوران روي يك قطعه سنگ آرام گرفتم. از آنجا پايين را كه نگاه كردم ديدم ارتفاع سنگ از زمين بسيار زياد است. راهي براي جلو رفتن باقي نمانده بود. كاملاً نااميد شدم. سرما هم بيداد مي‌كرد. سرانجام  تصميم خود را  گرفتم و به كنار سنگ آمدم. با چشمان بسته خود را پايين انداختم. چشم كه باز كردم از يك سوراخ تنگ، آسمان را مي‌ديدم. داخل يك چاله برف افتاده بودم. با چنگ برف‌ها را كنار زدم و از سوراخي بيرون آمدم. بقچه‌ام روي برف‌ها افتاده بود. از ارتفاع، مسير برف را ديده بودم. اختلاف ارتفاع نشان مي‌داد كه بخشي از زمين پوشيده از برف، جوي آبي بود كه انتهاي آن، به روستا مي‌رسيد. مسير را دنبال كردم. طولي نكشيد كه دوازده سگ قوي جثه، به سويم هجوم آوردند. ناگزير نشستم (سگ به آدم نشسته و زن كاري ندارد). سگ‌ها دوره ام كردند و اطرافم حلقه زدند، گويي براي خواندن درس، نزد ملا آمده بودند. مردي از دور بيل به دست آمد و گفت: «به كمكت آمده ام». او با بيل و من هم با عصا پشت به پشت يكديگر تا داخل روستا آمديم. همسرش روي كفش‌ها و جوراب‌هايم را پاك كرد. به سرعت به طرف بخاري رفتم. مرد گفت: از آتش دور شو ممكن است پاهايت از بوين برود ،چون سر انگشتانت كبود شده و احتمالاً انگشتانت را سرما برده است .

پرسيدم : «اينجا «انجينه» است؟»

گفتند: «بله اينجا «انجينه‌»ي سخت است. آن انجينه‌اي كه تو مي گويي آن طرف كوه است. مسيري كه تو آمده اي پر ازخرس و گرگ  است اما هوا به قدري نامساعد بود كه آنها هم جرأت بيرون آمدن از سوراخ‌هايشان را نداشتند».

داشتم استراحت مي­كردم. دختري ده دوازده ساله با پيراهن قرمز گلي وارد شد و گفت: «اوستا آينه و شانه داري؟» (فكر كرد جهود و خرده فروش هستم)

مرد گفت: «فلان فلان شده، آخرين ملا است يا يهودي؟»

پس از خوردن غذا و كمي استراحت، مراتا مسير همراهي كرد. به چشمه كه رسيدم پسري داشت الاغش را آب مي داد گفت: «عمو ميهمان ما مي‌شوي؟» گفتم: «نه». الاغ را جا گذاشت و به سرعت دور شد: «دنبام بيا». از آستانه‌ي در فرياد پزد:

-         مادر برايت ميهمان آورده­ام . مويز بده

-          قدمش روي چشم! بيا مويزت را بگير

-   انگشت به دهان ماندم. خداوندا! كرد به فرزندش مژدگاني مي‌دهد كه ميهمان به خانه ببرد. حاتم طايي ديگر كيست؟

-   منزل خليفه صالح بود. هشت مهمان ديگر هم آمدند كه دو تاي آنها دوستان چوبدار بودند. لباس‌هايم را آويختند. براي نما زبه مسجد مي‌رفتيم. پس از نماز از تمام خانه‌هاي روستا غذا آوردند و ميهمان واهل ده  كنار يكديگر شام خوردند. مجلس بسيار گرم بود. يكي گفت:

-    طلبه! فردا صبح نرو. مردان «شيخ لطيف» در راه كمين كرده­اند. لختت مي كنند و ساعتت را مي‌برند.

- : نزد شيخ لطيف مي‌روم و مي‌گويم ساعتم را پس بدهد.

مردي كه كمي ساده لوح به نظر مي­آمدگفت:

-   تو طلبه نيستي . احتمالاً مرد بزرگي هستي،  چون طلبه جرأت نمي كند بگويد نزد «شيخ لطيف» مي روم.

فهميدم چه غلطي كرده‌ام اما خليفه ميان صحبت‌هايمان پريد و گفت:

« صوفي تو كم عقلي. طلبه وقتي قرآن در سينه داشته باشد بزرگمرد است و از هيچكس واهمه ندارد» خليفه چهار پسر داشت كه براي گذراندن امور، «گرميان» و «كوهستان» مي‌كردند.(اين اصطلاح در مورد كساني به كار مي‌رود كه براي مبادله‌ي جنس يا احياناً قاچاق، در فصل سرد سال به مناطق گرمسير و به ويژه كردستان درعراق مي روند).

فردا صبح موقع خداحافظي به يكي از پسران خليفه گفتم:

دولت،‌مهاباد را اشغال كرده و مصمم به خلع سلاح مردم است. اهالي روستاها از ترس، اسلحه‌هاي خود را ارزان مي‌فروشند. اسلحه بخري سود خوبي خواهد داشت.

در راه به سوي رودخانه‌ي «انجينه» مي­رفتيم كه همان صوفي ديشبي با صداي بلند گفت:

«طلبه مي دانم تو يك انسان عادي نيستي، من مرده و تو زنده. نمي دانم تو را باز خواهم ديد يا نه. برو به سلامت». به كنار رودخانه آمديم. يخ بسته بود. با سنگ، يخ رودخانه را شكستم و راه را براي بزها باز كردم. شاخ اولين بز را گرفتم و از آب پراندم. وقتي به آن سوي آب رسيدم انگار چكمه‌ي قرمز به پا كرده‌ام. از زانو تا پاهايم خونين شده بود. خون از مچ پايم مي‌ريخت. همراهانم گفتند: «ما با جوراب و كفش، از آب عبور مي كنيم. آنسوي آب، آتشي روشن كن».

كمي بوته­و چوب خشك جمع و آتشي روشن كردم. پايم از سه جا زخمي شده بود. سرما و درد، تنم را آزار مي‌داد. . . . راه افتاديم.

از شدت برف، راه پيدا نبود. هر طوري بود از مسير گذشتيم و به كلبه‌اي رسيديم. يك خواهر و يك برادر آنجا زندگي مي‌كردند. پس از خوشامدگويي با انجير و مويز و گردو پذيرايي كردند. پسر مي گفت:

خواب ديدم انگور سفيد خورده‌ام مي‌دانستم. برف سنگيني خواهد باريد. اگر خواب ببينم انگور سياه خورده ام باران خواهد باريد. تمام مال و دارايي آنها، آن يك كلبه و يك باغچه‌ي كوچك در اطراف خانه بود.

غروب به مرز عراق رسيديم. نفس راحتي كشيدم: «از سلطه‌ي عجم‌ها رها شديم». پس از نماز مغرب به روستاي  «بيوره»  (يا بيوران) رسيديم.. دهات آشفته و بهم ريخته بود. زني گفت: «زود برويد و اينجا نمانيد. هوا پس است». كجا برويم؟ بزها را در حصار كرديم و به مسجد رفتيم. مسجد مملو از جمعيت بود. آخوندي به نام «ملا عزيز» با صداي بلند مي‌گفت: «من اسباب­كشي كرده‌ام شما هم تا كشته نشده­ايد و زندگي‌تان به تاراج نرفته است فرار كنيد. هيچكس جواب سلام ما را نداد. مسأله چه بود؟ پرسيديم گفتند: «شيخ لطيف و پشدري با يكديگر درگير شده‌اند. روستاي «تمتمان» را آتش زده‌اند. روستاي ما هوادار شيخ لطيف است. امشب قرار است «پشدري» به انتقام «تمتمان»، دهات ما را آتش بزنند».

مي دانستم اگر به سخنان ملا گوش فرا دهند سر ما بي‌كلاه مي ماند. ميان صحبت‌هاي ملا پريدم و گفتم: «چرا به پليس شكايت نمي‌كنيد؟»

-         شكايت كرده‌ايم اما آنها جرأت ندارند شبانه اينجا بيايند.

-          اسلحه داريد؟

-          (پس از چند لحظه شمارش) بله سيزده تفنگ و چهارصد فشنگ داريم.

-    هيچكس روستا را ترك نكند. در اطراف ده، آتش درست كنيد اما در كنار آن ننشيند. دسته دسته كشيك بدهيد. هر وقت سرما فشار آورد به مسجد بياييد و دسته‌ها را عوض كنيد. اگر آمدند تا هنگامي كه در تيررس قرار نگرفته‌اند شليك نكنيد. امشب را مي‌توانيم با چهارصد فشنگ مقاومت كنيم. اگر مشكلي پيش آمد من شخصاً صد «پشدري» را خواهم كشت.

همهمه‌اي در مسجد به پا خاست.

-   ملا عزيز هر كجا مي خواهي برو. اين جوان ما را كمك خواهد كرد. ما تحت امر او هستيم. يك سطر بعد سرت را درد نياورم. تمام شب در مسجد خوابيدم و هيچكس براي «پشدري كشان» بيدارم نكرد. فردا صبح يكي از مردان ده، مرا به خانه‌اش برد. زن ها شانه‌ام را مي‌بوسيدند و بر شجاعتم احسنت مي‌گفتند. براي اولين بار «برنج و بلغور» خوردم كه مزه‌ي آن هنوز بيخ دهانم است. ساعاتي بعد، هوارچي شيخ لطيف وارد روستا شد و ما هم كمي بعد، «بيوره» را به مقصد «كه‌ناروي» ترك كرديم كه دوستان همراهم  آن­جا منزل داشتند.

شب در خانه يكي از دوستان چوبدارم اتراق كردم. مادر زن پير بسيار زشت رويي داشت. پرسيد:

-         كاك ملا راست است اگر كسي دل همسايه را برنجاند به ميمون مسخ مي‌شود؟

-          نه مادر جان خداوند هرگز كسي را دوبار به هيأت يك حيوان درنمي‌آورد.

همسر مرد صاحبخانه، جوان و زيباروي بود. نمي­دانم از بازگشت شوهرش خوشحال بود يا از من خوشش آمده بود، اما خيلي مي‌شنگيد. رواندازم را با خود به مسجد بردم تا از بلا در امان باشم.

صبح روز بعد، تنها راهم را در پيش گرفتم. در راه به دو پليس كرد برخوردم و براي آنكه نشان دهم هم ولايتي هستم گفتم: «مانگوو نه‌بن» (خسته نباشيد). پرسيدند:

-         اهل كجايي؟

-          اهل «كه‌نارو»

يكي از پليس‌ها خنديد و گفت: «مي‌دانيم ايراني هستي، برو كارت نداريم اما نگو « مانگوو نه‌بن» يك جوري تلفظ مي‌كني».

به قهوه­خانه‌ي «ازمر» رسيدم و شش چاي پشت سر هم خوردم. مردي كه در قهوه خانه نشسته بود پرسيد: چه كاره‌اي؟

قهوه‌چي دستش را گرفت و از قهوه‌خانه بيرون انداخت: «به چه حقي از مشتري من سئوال مي‌كني؟»

پول ايراني از جيب درآوردم. پنج قران برداشت. از «گويژه» به راهم ادامه دادم كه به يك كاروان رسيدم. به سليمانيه مي‌رفت. با آنها همراه شدم. لابه­لاي حرف­هايشان، صحبت از اسب سياه شيخ لطيف و مبالغه در مورد آن بود. مردم عامي، سلطه را فراتر از آن چيزي كه هست مي‌بينند. مي گفتند حتي تازي‌هاي شيخ لطيف هم، ناهار  پلو و گوشت مي‌خورند. جماعتي مي‌گفتند: «تازي شيخ هم نبوديم؟» در دل با خود عهد كرده بودم كه به حجره‌ي مسجد بزرگ بروم و طلبه شوم اما مي‌دانستم در آنجا نخواهم توانست استراحت كنم. نه روز با آن وضع مشقت بار در راه بودم و پيش از آن نيز دو ماه در بازداشت به سر برده بودم امشب را به مسافرخانه خواهم رفت. از مردي پرسيدم:

-         مسافرخانه كجاست؟

گفت: بگو هتل، مسافرخانه قاچاق است.

از دور هتلي نشان داد. يك اتاق دو تخته گرفتم. كسي هم آنجا نبود، و هوا بسيار سرد بود. آتش خواستم. گفتند نداريم اما اگر خودت زغال بخري برايت آماده مي­كنيم. با زغال خود را گرم كردم. شب ميهمان ديگري براي تخت دوم سر رسيد. نوجوان خوش قد و بالاي شانزده هفده ساله‌اي بود با تفنگ و قطار گلوله. به مجرد آنكه فهميد ملا هستم از من خواست برايش نوشته (دعا)‌اي بنويسم تا به وصال دختر مورد نظر نايل شود. به او فهماندم كه از اين قماش‌ ملاها نيستم.

شب، يك قطعه اسكناس ده توماني به صاحب هتل دادم. چهار پنجاهي پس داد. من هم به قهوه خانه رفتم. مرتباً پنجاهي را ورنداز كرده و مطالب روي آن را مي‌خواندم. عجيب به نظرم مي‌آمد. ارزش پولي آن را هم در برابر پول ايران نمي‌دانستم. . .

غرق در افكار گذشته بودم. چند سال پيش در بوكان شنيده بودم كه زلزله ، «پنجوين» را ويران كرده است. شاعري «پنجويني» به نام «مفتي» كه يكبار در بوكان به هنگام بيماري به ديدنم آمده بود را به ياد آوردم. تو گوئي اينجاست؟ از چه كسي سئوال كنم؟ دو نفر روي ميز كنار دستي‌ام نشسته‌بودند. با صدايي كوتاه و لرزان پرسيدم :

-         شما مفتي توتون‌چي را نمي‌شناسيد؟

-          نه نمي شناسيم.

-          يكي از آنها پس از اندكي تأمل گفت:

-          آن كه مي‌گويي در جاده‌ي تازه  مغازه دارد. براي چه مي‌خواهي؟

-         هيچ. همين طور پرسيدم.

مي‌گويند: «الغريق يتشبث بكل حشيش». من كه در اين شهر آواره و هيچكس را نمي‌شناسم بهتر است سراغي او بروم.

شب،‌هم اتاقيم گفت: «فردا ساعت پنج صبح به حمام مي روم. تو مي‌آيي؟»

-         فدايت شوم حتماً مي‌آيم.

هوا هنوز گرگ و ميش بود كه به حمام رفتيم. مي‌گفت پسر يكي از خوانين «بازيان» است.

گفت: «ملا بياپشتم را ليف بكش».

گفتم: «تو هم پشت من را ليف مي كشي؟»

گفت: «نه تو كمتراز اين حرف‌ها هستي. من پسر خوانم».

گفتم: «من رعيت بازيان نيستم. هر كس فرزند پدر خودش است».

آن آقا پسر معلوم بود كه ناراحت شده است پيش از من از حمام بيرون رفت. آفتاب نزده از حمام بيرون زدم. روي سر در يك مغازه نوشته شده بود: «گه‌لاويژ». در چايخانه نشستم تا مغازه باز شد. از صاحب دكان پرسيدم:

-         دكان مفتي توتون‌چي كجاست؟

-          ساكت باش و به نشانه‌ي سكوت انگشت روي دهان گذاشت.

-   ترسيده بودم. پس از آنكه من و او در مغازه تنها مانديم، راه را نشان داد و گفت: «دكان مفتي در جاده‌ي تازه است».

نزد مفتي رفتم كه نام كوچك او«ملا كريم» بود. در دكان نشسته بود. سلام كردم. به گرمي پاسخ داد و خوشامد گفت.

-         خوبي ؟ سرحالي؟ خانواده خوبند؟

-         همه خوبند.

-         فروختي؟ سودي هم بردي؟ قدمت روي چشم

زياد حرف زد. به گمانم اين جملات كليشه‌اي دكاندارها براي مشتريان بود. گفتم:

-         مي دانم مرا نمي‌شناسي؟

گفت:

-         راست مي‌گويي. تو كه هستي؟

-          من «هه‌ژار» هستم.

گريه كرد و اشك بسيار ريخت:

-         اي كاش كور مي‌شدم و سقوط جمهوري را نمي‌ديدم.

-          گريه و زاري نمي‌خواهد. حالا من چكار كنم  كسي مرا نشناسد؟

-    زندگي من در زمين لرزه ويران شد. دو بچه دارم. همسرم افليج است. اتاق كوچك و نمداري اجاره كرده‌ام. روزانه با هزاران زحمت، لقمه ناني پيدا مي‌كنم. از مورچه هم ناتوان ترم. توان اداره‌ي تو را ندارم اما در مورد وضعيت تو با يك نفر از دوستان مشورت مي‌كنم.

-          اين كار را نكن. نمي خواهم كس ديگري بداند و احياناً دولت مطلع شود.

-    مطمئن باش. كسي كه مي‌گويم صد بار ذوب و صاف شده تا يك كرد تمام عيار شده است.

سرانجام بله راگفتم. «مفتي» شاعر رفت و اندكي بعد بازگشت. طولي نكشيد كه مردي بلند بالا و كردي پوش با يك عينك كلفت به چشم و ريش و سبيل تراشيده وارد شد. نه سلامي و نه كلامي. بلافاصله گفت: «امان از شال بافتني. ملاها مي‌گويند هر گره شال شيطاني دارد. اين عمامه‌ي سفيد ريشه‌دار چيست؟»

با خود گفتم: مرد كه ديوانه است. نشست و گفت:

«هه‌ژار تو نبايد خودت را ناراحت كني. ما چندين بار شروع كرديم و شكست خورديم و دوباره برخاستيم نااميد هم نشديم و دلسرد هم نيستيم».

«مفتي» پيش از اين گفته بود نامش «ميرزا رحمان بانه‌اي» است و او را «مام ميرزا» صدا مي‌زد. پس از تمام شدن سخنانش گفت:

-         بلند شو برويم.

داشتيم مي‌رفتيم كه نگاهي به سر و رويم انداخت و گفت:

-         رنگ و رويت پريده است. گرسنه‌اي؟

-          نخير گرسنه نيستم.

-          دروغ نگو خيلي گرسنه‌اي.

به كبابي رفتيم و سير خورديم.

-         شب كجا بودي؟ چقدر پول گرفتند؟

-         ماجرا را توضيح دادم.

به هتل رفتيم. با عصبانيت به مسئول هتل گفت:

-         تو ديگر چه كلاهبرداري هستي. چهار پنجاهي، به جاي ده تومان پول؟!

پس از حساب كردن، معلوم شد كه هم اتاقيم، اجاره‌ي اتاق را نداده و هزينه ي او راهم از حساب من برداشت كرده‌اند. در دفتر هتل، محل سكونت من را «كه‌ناروي» و او را «بازيان» نوشته بودند. پول‌هاي اضافي را كه از من گرفته بودند بازپس دادند.

پس از آن ميرزا مرا به دكان دلاكي برد:

-   اوستا اين پسر،‌هم درويش است هم صوفي. من او را پشيمان كرده‌ام چون نمي‌تواند به گيس وريش برسد. زحمت بكش و هر دو را بتراش.

-          مام ميرزا اين مرد كاكل داشته نه گيس. مسخره نكن.

-   پس از اصلاح سرو صورت به خانه‌اش رفتيم. داخل حياط، حوضي بود. گفت: «آن پاهاي كثيف را بشور، تا بوي گندآن بلند نشود». وارد خانه شديم. پس از چند دقيقه گفتم: تشنه ام  گفت: «من نوكرپدرت نيستم . به جهنم بگو برايت آب بياورند». ساكت  شدم  .بازهم تشنگي فشار آورد . ناچار آب خواستم همسرش آب آورد . تمام هدف «ميرزا» آن بود كه خجالت نكشم و خود را از اهل خانه بدانم. شب، رختخواب برايم آورد و رفت. ساعتي روي ديوار آويخته بود. سر هر ساعت از خواب مي‌پريدم. خدايا چه كنم؟ با شال كمرم پاندول ساعت را بستم و از شر زنگ خلاص شدم. صبح «ميرزا» آمد و گفت: «اي شيطان! فكر مي‌كردم چگونه با زنگ ساعت كنار مي‌آيي؟» خيلي زود يكي از اعضاي خانواده شدم و احساس بيگانگيم محو شد. كم‌كم از احوال مام ميرزا پرسيدم. به تمام معنا ياور مستمندان و در راه ماندگان بود. در كاسبي هم، شريك دكان يك نفر بود. اما خود هرگز به مغازه نمي‌رفت. مردي بسيار دانا و با معلومات بود. صدها كتاب با موضوعات مختلف مطالعه و عمده‌ي آن ها را از بر بود. مخالف سرسخت شيخ  و درويش و ملاي نادان و تهي­مغز بود. هيچ ملايي نمي­توانست از در بحث با او وارد شود. بسياري او را كافر پنداشته و «بابي» مي‌خواندند بدون آنكه بدانند «بابي» چه دين و مذهبي است. خود را وقف خدمت به فرزندان ملت كرده بود.

شبي داستان زندگي خود را برايم تعريف كرد و گفت: «در بانه زندگي مي كرديم. هنوز كودكي بيش نبودم كه پدرم مرد و من هم وارث قرض‌ها و ديون او شدم. با دست خالي به سليمانيه آمدم و در بازار حمالي مي‌كردم. پس از چند سال هواي رفتن به بغداد به سرم زد. به كاروانچي‌ها التماس كردم مرا با خود ببرند. دام‌هايشان را آب و غذا مي­دادم. گفتند: «تو كفش به پا نداري و از اسباب سفر بي‌بهره‌اي. بيش از ده روز دوام نخواهي آورد». عصر يك روز هنگام نماز جماعت از كفش­كن مسجد، يك جفت كفش تازه‌ي زرد رنگ دزديدم. تاحومه‌ي شهر بغداد همراه كاروان بودم و سپس از آن جدا شدم. شب در حياط بارگاه «غوث گيلاني» مانند صدها بي‌پناه ديگر خوابيدم.« غوث» انگار مي‌دانست من عقيده‌اي به او ندارم، به بهانه‌ي اينكه قيافه‌ي من شبيه دزدهاست وسيله‌ي خادم بارگاه، مرا بيرون راند. در كوچه خوابيدم. صبح زود، يك جهود بيدارم كرد تا اگر مي‌خواهم چيزي تهيه كنم از او بخرم. سرگردان در شهر پرسه مي‌زدم. در كنار دجله، به قهوه‌خانه رفتم. چاي آوردند، نخوردم. گفتم: «پول ندارم فقط اجازه دهيد بنشينم». بعدازظهر و شام هم چيزي نخوردم. قهوه‌چي دلش به حالم سوخت و غذا آورد اما قبول نكردم. شب را اجازه داد روي نيمكت دكانش بخوابم. فردا صبح، صبحانه آوردند اما نخوردم و گفتم: «تا از رنج بازوان خود پولي به دست نياورم، چيزي نخواهم خورد». دباغچي‌ها هم براي خوردن صبحانه به آنجا آمده بودند. قهوه‌چي به آنها گفت: «اين پسر را هم براي شستن چرم با خود ببريد». با آنها به راه افتادم اما خيلي زود بيرونم كردند چون كار چرم شويي بلد نبودم.به قهوه خانه بازگشتم. آن شب را هم گرسنه سر كردم. فرداي آن روز مردي به به قهوه خانه آمد و گفت: «جواني مي‌خواهم كه وردست آشپز و امين باشد». قهوه‌چي مرانشان داد و گفت: «از خويشان خودم است. او را با خود ببريد من ضامنش مي‌شوم». به همراه مرد، به دانشكده‌ي علوم عربي آمديم و من به آشپز سپرده شدم. همين كه مرا با آن قيافه‌ي نزار و اندام ضعيف ديد مرا به طرف در خروجي هدايت كرد و گفت: «برو بيرون. تو به درد اين كار نمي­خوري». به پايش افتادم و گريه­كنان گفتم: «پريشانيم به خاطر گرسنگي است». دلش به حالم سوخت و غذايم داد. سپس به كنار آشپزخانه رفتم و شروع به كندن پوست پيازها كردم. با سرعت برق و باد كار مي كردم تا شغلم را از دست ندهم. كم‌كم محبت من به دل آنها نشست و كار به جايي رسيد كه مأمور خريد آشپزخانه شدم. دانشجويان هم كه مي‌دانستند من بي‌سواد هستم با من كار مي‌كردند و عربي مي‌آموختند. مدتي بعد به عنوان دانش آموز پذيرفته شدم و با طي كردن مدارج ترقي، به عنوان دانشجوي زبان عربي در دانشگاه مشغول به درس خواندن شدم. دوران دانشكده هم را به پايان رساندم و از آنجا كه به زبان عربي تسلط كافي داشتم مورد توجه بازرگانان كرد سليمانيه قرار گرفتم. در بازار بغداد براي آنها جنس مي خريدم و خود نيز از پولي كه به دست آورده بودم به نسبت توان مالي، جنس خريده و از فروختن آن سودي به دست مي‌آوردم. اوضاع ماليم بسيار خوب شده بود. تنها چيزي كه آزارم مي‌داد اجابت خواسته‌ي بازرگانان سليمانيه براي زيارت شيخ و مشايخ بغداد بودكه زياد وقتم را مي‌گرفت. سرانجام به فكر چاره افتادم. هشت نه حاجي را با خود همراه كرده و دور دانشكده مي‌گرداندم. به هر خرابه‌اي مي‌رسيدم مي‌گفتم: «الفاتحه! دعا كنيد». در پاسخ سئوالات آنها مي‌گفتم: «اينجا آشپزخانه‌ي هارون‌الرشيد بوده آنجا آبدست خانه‌ي القادربالله، فلان جا آرامگاه نعوذبالله و . . . . است». آنقدر آبدستخانه خلفاي عباسي را نشان دادم كه خسته شده و از دعا كردن مي‌افتادند. مي‌گفتند: «ميرزا اين مرتبه بس است. باشد براي مرتبه‌ي ديگر».

پس از تحصيلات دانشكده، يك جفت كفش زرد رنگ خوب و يك عبا خريدم و به سليمانيه بازگشتم. ثروتمند، دوستان زيادي دارد. به خاطر ميهماني رفتن و دعوت‌هاي بسيار فرصت سرخاراندن نداشتم. هر شب، ميهمان يك نفر از اهالي سليمانيه و بزرگان اين شهر بودم. يك روز ميهمان همان حاجي بودم كه سال ها پيش كفش او را از كفش كن مسجد دزديده بودم. حاجي هنوز داغ آن كفش‌ها را به دل داشت. تعمداً بحث كفش دزدي را به ميان آوردم. گفت: ميرزا جان! چند سال پيش يك دزد پدر سگي كفش‌هايم را دزديد. نمي‌دانم چه كسي بود؟ هرگز از ياد نخواهم برد. كفش وردا را گذاشتم و گفتم: «كفش‌هايت را من دزديم اين عبا هم علاوه بر كفش، عوض آن». به بانه رفتم و همه‌ي ديون پدرم را صاف كردم. پس از به سليمانيه بازگشتم و تجارت آغاز كردم. از اواخر دوره‌ي عثماني تا پايان قيام «شيخ محمود»  هرجا سخن از آزادي كردستان بود، من هم بودم. حتي براي كمك به «محمدرشيدخان» به سقز هم آمدم اما چون ديدم نه مبارز كه راهزن است بازگشتم. اكنون هم كه پير شده‌ام و ديگر نمي­توانم مستقيماً وارد مبارزات سياسي شوم، تنها به ياري در‌ماندگان كرد، دل خوش داشته‌ام. ايراني‌هايي كه براي سفر حج به آنجا مي‌آمدند براي گرفتن پاسپورت و تداركات سفر نزد ميرزا مي‌آمدند. يك روز با ميرزا در دكان نشسته بوديم. مردي آمد كه از نوك سر تا پنجه‌ي پا به سبزي مي‌زد و «سيد» بود. به لهجه‌ي مريواني گفت: «سلام! ميرزا رحمان كداميك از شماست؟»

-         بله چه مي خواهي؟

-          به حج مي‌روم. گفتند نزد شما بيايم.

-          چشم دو قطعه عكس خودت را بياور بلكه بتوانم كاري برايت انجام دهم.

-          ميرزا نبايد كسي مرا بشناسد. بايد امشب به بغداد بروم.

ميرزا گفت: «سيد مراقب خودت باش. خانه‌خراب! از بس سبز پوشيده‌اي كه اگر يك الاغ تو را ببيند تو را با بار بونجه اشتباه مي‌گيرد. برو اگر بيست روزه بتوانم كارت را راه بياندازم بايد خدا را صد بار شكر كني».

يك ارمني مشروب فروش، روزي نزد ميرزا آمد و گفت:

-   مام ميرزا مي گويند تو مردي هستي كه از پرسش ناراحت نمي‌شوي. مي‌گويند اسلام دين حق است ودين كافران باطل است. در حالي كه ما «گبر»ها نه مي‌جنگيم و نه به ناموس ديگران تجاوز مي‌كنيم، نه دزدي مي‌كنيم و نه راه مي‌زنيم. اما مسلمانان همه كاري مي‌كنند. اين چگونه است؟

ميرزا پلك‌هايش را نازك كرد و گفت:

-   برو خدارا شكر كن كه مسيح ازدواج نكرده به دار آويخته شد. اگر او هم ازدواج مي‌كرد و بچه‌دار مي‌شد وضع كنوني شما از مابهتر نبود. چه كسي خلاف مي‌كند؟ همه‌ي خلافكارهاي مسلمان، اولاد پيغمبر و «سيدهاي برزنجي» هستند. تا حالا ديده­اي «كرمانج» خرابكاري كند؟

يكبار از مردي شكم گنده به نام «ملا شيخ نوري» پرسيد:

-   ماموستا شيخ نوري! چرا خداوند تبارك و تعالي عدالت را در مورد زنان به جاي نياورده است. جداي از موارد مربوط به شهادت و ارث و ميراث، مي‌گويند مردان بهشتي، علاوه بر همسر اين جهاني خود، ‌از هفتاد حوري زيبا روي هم كام مي‌گيرند. حال اگر زن عابده‌اي چون «رابعه‌ي عدويه»به بهشت برود هفتاد هوو خواهد داشت در حالي كه در اين دنيا يك هوو را هم تحمل نمي‌كرد.

ملا گفت:

-         زنان در بهشت، خوش مي‌گذرانند. از پنير لذيذ بهشت تناول مي­كنند. چه غم دارند؟

-   يعني ماموستاي عزيز مثلاً دختر من براي خوردن پنير ازدواج مي‌كند. مگر در خانه‌ي پدري پنير ندارد؟

-          از آن به بعد بحث در مورد بهشت و جهنم داغ شد. شيخ نوري گفت:

به قرآني كه روي ران راستم گذاشته‌ام سوگند! چيزي ديده‌ام كه اگر برايتان تعريف كنم باور نخواهيدكرد.

-         بفرماييد. چطور باور نمي‌كنيم؟

شيخ نوري دوباره سه چهار سوگند ديگر چاشني كرد و گفت: «در روستاي «سيته‌ك» يك شب كنار رودخانه بودم. ناگهان ديدم زنجيره‌اي نوراني از آسمان به زمين آمد و دور گردن يك مار بزرگ حلقه زد. سپس به آسمان برده شد. مثل اينكه او را به جهنم بردند تا اهل عذاب را مجازات كنند.

-         باور مي‌كنم تو دروغ نمي‌گويي. اما بگو ببينم جهنم كجا و بهشت كجاست؟

-    ميرزا تو خودت مي‌داني كه بهشت در آسمان‌ها و جهنم در زير هفت طبقه‌ي زمين است.

به قرآني كه تو بدان سوگند ياد كردي ماموستا، آن مار را براي عذاب بهشتيان برده‌اند چون اگر قرار بود به دوزخ ببرند، بايد زمين را سوراخ و مار را بدانجا مي‌بردند. داستان تو جاي تأمل دارد.

«سيدعلي بسم­الله» نامي بود اهل «برزنجه» كه بسيار گوشت تلخ، بدزبان و زشت‌رو بود. يك روز ميرزا پرسيد:

-   دو اشكال دارم بلكه آن را حل كني. مي‌گويند: «اگر مسجد ويران شده محراب آن هنوز پابرجاست. همچنين روايت مي‌كنند كه «پيامبر اسلام بسيار زيباروي و خوش‌سيما بوده است». تو كجايت به جد بزرگوارت رفته است؟ دوم مي‌گويند مسلمانان مجموعاً چهارصد ميليون نفر جمعيت دارند. آيا اين جمعيت را بدون تو حساب كرده‌اند يابا تو كه چهارصد ميليون و يك نفر مي‌شود؟».

معلوم است كه پاسخ «سيد علي» جز فحش و ناسزا چيز ديگري نبود. ميرزا در تاريخ ،‌سياست، ادبيات كردي، فارسي و عربي، اقيانوسي بي­انتها بود. لذت شنيدن سخنان پرنغز او براي هركس، نعمتي بزرگ بود. من در علوم مختلف بهر‌ه‌هاي بسيار از او بردم. با ميرزا، نوروز به بغداد رفتيم.

يك روز گفت: «مي‌ترسم در خانه‌ي  من بازداشت شوي و نتوانم كاري انجام دهم و آبرويم برود. اجازه بده ترا نزد «شيخ لطيف» ببرم. اما خيالت راحت باشد تا زماني كه قول قطعي نگيرم اسمي از تو نخواهم برد.

شب از منزل خارج شد و ساعاتي بعد بازگشت. دقايقي پس از او «شيخ لطيف» با يك اتومبيل آمد و مرا به خانه‌ي خود برد.

اين را هم بگويم. همچنانكه در مثل مي­گويند: «كه نام بزرگ و شهر ويران بسياري، من نادان  را دورادور به عنوان شاعر ملي و يك انسان ميهن‌پرست مي‌شناختند. يك شب ميرزا پرسيد:

-   تو جواني. پيرمردي به نام «شيخ نجم‌الدين» كه اينجا زندگي مي‌كند مدعي است دوران طلبگي هم درس «هه‌ژار» بوده است. تو او را مي‌شناسي؟

-         نه‌والله

-          خب حالا يك بازي راه مي‌اندازيم.

فردا شب، شيخ و چند دوست ديگر را به ميهماني دعوت كرد. وقتي از ميرزا درباره‌ي من پرسيدند، گفت: يك صوفي ساده است كه من وادارش كردم ريش و موهايش را بتراشد. در ميان سخن، از «شيخ نجم‌الدين» پرسيد:

-         دوستت هه‌ژار كجاست؟

-          مي‌گويند در «بياره»، ‌است.كاش مي‌آمد. من خيلي دلم برايش تنگ شده است.

و شروع كرد به داستان درآوردن در مورد سابقه‌ي دوستي و خاطرات ما در دوران طلبگي و . . . .

ميرزا گفت: سوگند بخود كه دروغ نمي‌گويي!

شيخ ناگهان از جا پريد و گفت: «نكند اين مرد هه‌ژار باشد. به خاطر خدا هرگز او را نديده‌ام اما به شدت به او علاقه­مندم».

«شيخ لطيف» هم كه من را تنها به نام مي‌شناخت، دوستم داشت. در مدتي كه نزد او و در خانه‌اش زندگي مي‌كردم، با كساني چون «رفيق چالاك»، «محمود احمد معلم» و كسان ديگري آشنا شدم. «ابراهيم احمد» را هم ديدم كه عضو جمعيت ژ-ك بود. يك روز شيخ لطيف پرسيد:

-         نظرت در مورد «ابرهيم احمد» چيست؟

-    مردي دانا، زيرك، فهميده و بسيار كرد است به شرطي كه خودش به تنهايي رهبر كردستان باشد.

-    هنگامي كه ملا مصطفي در مهاباد به سر مي‌برد، به «حمزه عبدالله» نامي مأموريت داده بود كه يك حزب كردي در عراق تأسيس كند. يك شب گفتند: «ماموستا مي‌آيد». حمزه عبدالله آمد. مردي بسيار متكبر و مغرور به نطرم آمد. تعريف مي‌كرد در مهاباد آنچنانكه بايد از او پذيرايي به عمل نيامده است و چيزهايي مي‌گفت كه انسان واقعاً شرم مي‌كرد. درباره آمريكا و دولتهاي غربي هم مي گفت: جاي نگراني نيست، كارگران به جاي باروت، خاك، در بمب‌ آنها مي‌ريزند. پيروزي سرانجام از آن حكومت شوروي خودمان خواهد بود. سخنان «حمزه عبدالله» هم كه بسيار معتبر بود و طبعاً كسي شك به خود راه نمي‌داد. كمونيستي دو آتشه بود. اول و آخر كلام آقايان هم فرستادن درود و سلام و صلوات براي استالين بود. من هم كه از اين خرده مباحث كمونيستي چيزي نمي‌دانستم سكوت اختيار كرده بودم. يكبار زبان به گلايه گشودم و گفتم: «روس‌ها پيمان شكني كردند و ملت كرد را تنها گذاشتند». جماعت به شدت عصباني شدند و هزار و يك دليل آوردند كه روس‌ها به خاطر مصالح ملت كرد اين كار را كرده‌اند، چون آمريكا براي كمك به ايران تصميم گرفته بود. كردستان را نابود كند. از نظر آنها روس‌ها به طور موقت از كردستان عقب نشيني كرده­اند و به زودي براي آزادي كردستان اقدام خواهند كرد. لنين اينطور فرموده است، استالين چنين مي‌گويد و ژدانوف چنان نظري دارد.

پاك گيج شده بودم. اين بود كه من هم براي روس‌ها عذر و بهانه مي‌تراشيدم و با هزار دليل و برهان، عقب نشيني آنها از كردستان را توجيه مي‌كردم تا نگويند مرتجع و هيچي نفهم است.

يادم هست كه يكي از استدلال‌هاي هميشه‌ تكراري آنها اين بود:

-   مسأله‌ي كرد و يونان، روس‌ها را مشغول كرده است. چين ششصد ميليوني هم كه دغدغه‌هاي خاص خود را دارد. روسيه براي آنكه چين را با خود همراه كند و هم زمان در چند جبهه مجبور به نبرد نباشد به خاطر آنكه در جنگ با آلمان‌ها انرژي بسياري به هدر داده است، ناگزير موقتاً «قاضي» و «ماركوس» را به حال خود گذارده و به حمايت چين، چشم دوخته است. روسيه و چين پس از اتحاد، آمريكا را نابود مي‌كنند و آنگاه ملت كرد را از چنگال ايراني و ترك آزاد خواهند كرد.

-    به راستي چه كسي از اين استدلال‌هاي روحيه بخش شادمان نمي‌شد؟ اما كي قرار بود اين اتفاق بيفتد؟ استالين مي‌داند. راست مي‌گويند. من هم در يكي از اشعارم در تبريز گفته بودم: استالين مي‌داند حال ما چيست؟ و هيمن هم گفته بود: استالين گفته است: «يه‌نال پرسيسكي كورديسكي خه‌ره‌شوي». ما نمي‌توانيم وضعيت موجود را تحليل كنيم اما آنها مي‌توانند و مي‌دانند كه چه مي‌گويند. خلاصه من آواره‌ي خانه خراب دربدر از عقب­نشيني رو‌س‌ها از ايران، خدا خدا مي‌كردم آنها مرا مرتجع ندانند و چون يك كمونيست،‌مرا در حلقه‌ي خود بپذيرند.

براي ردگم كني به روستايي به نام «بي‌بي جه‌ك» نزد شخصي به نام محمود بگ فرستاده‌ شدم كه از مردان شيخ لطيف بود. زياد طول نكشيد كه «عبدالقادر احمد» و «باقي بامه‌رني» نيز به آنجا آمدند. نام مستعار «باقي»، «مام غفور»، و از آن «عبدالقادر»، «كاخدر» بود تا شناخته نشوند. «ملامصطفي» آنها را از «اشنويه» براي مأموريتي به عراق فرستاده بود. در بازگشت گفتم:«من هم نزد ملامصطفي باز مي‌گردم». گفتند: «تا اجازه ندهند نمي­توانيم». نامه­اي براي بارزاني نوشتم. نامه‌اي هم براي خانواده نوشتم و از آنها خواستم حق و حساب و قرض و قوله ام را با طرف حساب‌هايم صاف كنند. پس از يك يا دو روز مام غفور بازگشت و خبر آورد كه «كاخدر»، دراطراف اشنويه در برف مانده و پس از انكه خود را تسليم ارتش ايران نموده است به تهران انتقال داده شده است.

ملا مصطفي هم به طرف روسيه رفته و مناطقي كردنشين ايران را ترك كرده است. پاسخ نامه‌ام را هم با خود آوده بودند: «كاك رحمان گفته بود تپانچه ‌را ضبط كرده­اند. «قاسم آقا» هم كه برايش نوشته بودم سيصدو پنجاه تومان پول نزد او دارم گفته بود: «كمتر از اين حرف‌هاست كه ديني نرد من داشته باشد». «ملا عبدالله» گفته بود: «سه هزار تومان پول ا ز او طلب دارم. قسم مي‌خورم». برايم روشن شد كه واقعاً هر آنچه از ديده برود از دل برود.تنها كسي كه فراموشم نكرد «كاك هيمن» بود كه در هنگام هجوم نظاميان و عشاير به شهر، خانواده‌ام را به روستاي «شيلاناوي» برده واز خطر نجات داده بود. بعدها وقتي خوانين كُرد را به تهران برده بودند شاه پرسيده بود : «هه‌ژار» را چه شد؟ «حاجي بايزآقا» گفته بود: «قربان ما را او كشتيم. . .» پس از آنكه از بوكان فرار كردم «عبدالله آقا محمود آقا» به كدخدايش گفته بود: «دلتان نيامد پنج قَران گلوله حرام هه‌ژار كنيد». در سليمانيه در اتاق كوچك و تاريكي زندگي مي‌كردم كه «مام­غفور» هم نزد من آمد و هم خانه‌ام شد. يك روز «عثمان دانش» كه در مهاباد او را مي‌شناختيم و به بچه‌ها، كُردي درس مي‌داد هم به جمع دونفري ما پيوست.

-         كاك عثمان خسته نباشي

-    ببخشيد اسم من «ملاكريم» است، «عثمان» نيستم. من شما را مي‌شناسم: تو «باقي» و تو هم «هه‌ژار» هستي.

باقي گفت: «آخر عثمان گاموش!» يك ماه است همديگر را نديده‌ايم. تو ما را مي‌شناسي و ما تو را نمي‌شناسيم؟

يك روز ديدم مرد گردن كلفتي كه پالتوپوست شتر به تن داشت و يك جفت كفش پاشنه بلند به پا كرده بود وارد شد. پس از چند لحظه او را شناختم. «حسن قزلجي» بود كه مدتي در «بياره»، صوفي و اكنون به اينجا آمده بود. به تدريج، «كاك همزه‌ي» شريك پيشين «ملاعبدالله» حصاري هم به جمع ما پيوست.

صبح يك روز، مردي عمامه به سر كه انگاري روي عمامه‌اش را زردچوبه كشبده بودند نزد شيخ آمد. «حاج علي» را در بوكان مي‌شناختم. ارزياب توتون بود و  زن بسيار شوخي داشت كه بچه‌شان نمي‌شد و اين اواخر در «سقز» سكني گزيده بودند.

-         حاجي شما كجا و اينجا كجا؟

-    اي آقا حكايت من دور ودراز است. خانم گفت: «اول شام و آخر شام». ما كه بايد در شام محشور شويم، چرا همين الان نرويم؟ زندگيمان را فروختيم از باقي­مانده و تنها فرش‌ها را بار كرديم و به قصر شيرين آمديم. فرش‌ها را به قاچاقچي سپرديم كه در فلان تاريخ و ساعت، ما را به همراه فرش‌ها به اين سوي مرز بياورند. قرار بود ساعت 12 شب آنها را ببينم. قربان! خودت مي‌داني وضو اسلحه‌ي مسلمان است. وضو گرفتم و سركوچه داد زدم: «عبدالقادر» از بخت بد، نگهبان شب، عبدالقادر نام داشت كه به سرعت آمد و مرا بازداشت كرد. با هزار نارعلي و يا علي عاقبت صد تومان رشوه دادم و آزاد شدم. فرش‌ها را هم در خانقين بازداشت و پس از اخذ و ماليات گمركي آزاد كردند. به بغداد كه رسيديم گفتم نزد عبدالقادرگيلاني پياده مي‌شود. فرش و خانم و من در كنار ديوار بارگاه «غوث» نشستيم. زبان هيچكس را نمي‌فهميديم. غروب مردي آمد و به زبان كُردي پرسيد: «كه هستيد و چرا اينجا آمده‌ايد؟» وقتي جريان را تعريف كردم، حمالي خواست و اسباب و وسايل مرا به خانه برد. سپس گفت: شما از ايران آمده‌ايد و چون قاچاقي آمده‌ايد حتماً بازداشت مي‌شويد. پاسپورت سوري هم نداريد. در شام گرفتار دزد و راهزن مي‌شويد. من نمي‌گويم. او مي‌گفت: «حشرچي و مشك­چي؟ استغفرالله توبه. ناگزير به سليمانيه بازگشتيم و اكنون نزد شيخ آمده‌ام تا برايم چاره‌اي بينديشد.

دراين فاصله بارها از شيخ لطيف درخواست كردم مرا به ملاقات شيخ محمود ببرداما او هر بار به بهانه‌ي طفره مي‌رفت و مي‌گفت : «حالا صبر كن».

شيخ لطيف خودش هم شعر مي‌‌گفت اما گمان نمي‌كنم شعر هيچكس را تا به حال خوانده باشد. حتي يادداشت هايي كه مردم در مورد مشكلات خود برايش فرستاده‌اند را نيز مچاله مي‌‌كرد و زير متكايش مي‌گذاشت. هنگامي كه در «بي‌بي­جه‌ك»  بودم سواري از بغداد آمد و نامه‌ي شيخ لطيف را با خود آورد: «از اشعار تو نزد شيخ محمود بسيار تعريف كرده‌ام. شعري بنويس و برايم بفرست». من هم كه مي دانستم چه اخلاقي دارد يك برگ كاغذ سفيد را تا كردم و براي شيخ لطيف فرستادم. پس از آنكه شيخ را ديدم پرسيدم: «شعر را  خوانده‌اي؟ چگونه بود؟» فرمود: «خيلي عالي بود. شيخ محمود هم پسنديد».

طرف‌هاي نوروز، به همراه «قزلجي» و «مام غفور» و «حمزه»، به روستاي «سيته‌ك» رفتيم. اتاقي بسيار كهنه به ما دادند كه بيشتر به ويرانه شباهت داشت. تازه در اتاق نشسته بوديم كه يك «تازي» به سرعت‌ وارد اتاق شد. حياط پر از گل و لاي بود. آستين‌ها را بالا زديم و سوراخ سنبه‌هاي اتاق را گل‌اندود كرديم. سپس چوب هاي خيس را روي يكديگر طبق كرديم. اتاق پر از سوسك و شپش بود. د- د- ت زيادي در اتاق ريختيم. پس از دو روز « ميرزا رحمان» چند گوني كتاب برايمان فرستاد. چه كتابهايي؟! از تأليفات ماركس و «سان دوني» پاريس تا كرامات «شيخ حسام الدين».

روزها من و حمزه با تفنگ «ته‌پر» شيخ به شكار كبك و كبوتر مي رفتيم. «قزلجي» در منزل مي‌ماند وكتاب مي‌خواند. شب، گوشت شكار  مي‌خورديم و پس ازآن، «قزلجي» كليه‌ي مطالبي را كه در طول روز مطالعه كرده بود، برايمان تعريف مي‌كرد.

يك شب «قزلجي» از «ملاعبدالله» پرسيد:

-         اگر يك الاغ خيلي سير باشد اما يونجه‌ي تر جلويش بگذاري باز هم مي‌خورد؟

-          مشخص است باز هم مي‌خورد.

-    نگاه كن در اين كتاب چه نوشته شده است: «شيخ حسام الدين به باغي رفته بود. الاغي در باغ بسته شده بود. شيخ گفت: اين الاغ گرسنه است. يونجه جلوش گرفتند، خورد».

-          چه پدر سگي نوشته است؟

-          خليفه محمود.

-          خليفه را فحش نمي‌دهم اما لطيفه‌ي بي‌مزه‌اي بود.

يك روز هنگام شكار با حمزه‌ يك گراز در ني‌زارها ديديم. «ته‌پر» هم همراهمان بود.

-         دنبالش برويم؟

-          گراز خطر دارد

-          نخير، مي‌توانيم بكشيم.

پس از جر و بحث فراوان، به توافق رسيديم. «حمزه»، از يك سو و من هم از طرف ديگر به سوي گراز هجوم برديم. اما گراز به طرفه العيني فرار كرد.

نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:4

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(6)

 

يك روز كه براي شكار بيرون مي‌رفتيم از كنار بام مسجد به سخنان اهل آبادي گوش مي‌داديم. «كويخاتوفيق»، داناي روستا بود كه زماني به همراه ارتش عثماني در جنگ بصره شركت كرده بود. «ر» را به «ن» تلظ مي‌كرد. از داستان جنگلي مي‌گفت كه جنگاوران با سرنيزه به مقابله‌ي يكديگر رفته اند.

مي‌گفت:

-   سلطان عبدالمجيد خدا غنيق نحمتت كند. تو كه بغداد را داشتي چرا دنبال «بصنه»رفتي؟ آن همه جوان را به كشتن دادي.

-   يكبار خبر آمد كه خليفه‌، «شيخ حسن قره چيواني» در راه است. در اطراف «ويله‌ده‌ر» روباهي به استقبالش رفته است. دراويش مي خواسته‌اند به طرف روباه رفته و او را بگيرند اما خليفه فرموده است: «ولش كنيد». روباه پاهاي خليفه را بوسيده و سر بر آن ساييده است. خليفه هم دستي بر سر روباه كشيده و گفته است: «روباه مرا خليفه­‌ي تمام روباه‌هاي اين منطقه كرده است». مراسم توبه‌ي آنها را به جا آوريد. همه گفتند: «مبارك است مبارك». خوش به سعادت آن روباه بهشتي. همه خوشحال بودند و «كويخا توفيق»، هم از همه هيجان زده‌تر بود. حاجي قادر كويي، مي‌گويد:

سو‌في وه‌ك ته شنه‌ بووله زيركي هه‌و

هه‌موو ديني ده دا به كاسيك ئاو

شيعه وه‌ك ته‌شنه بوو له سينه‌زه‌ده‌ن

به دوو قه‌تره‌ي ده‌دا حوسين و حه‌سه‌ن (هنگامي كه صوفي بر اثر ذكر زياد خسته مي‌شود همه­ي ارادات خود را به كاسه‌اي آب مي­‌فروشد و شيعه هم زماني كه از سينه زدن خسته شود حسن و حسين را به جرعه‌اي آب )

معيشت اهالي «سيته‌ك» در طول سال، فروختن چوب و شكار روباه بود. در كنار مام كويخا، نشستيم:

-         چه خبر است؟

-    چگونه تو از خليفه و خليفه روباه چيزي نشنيده‌اي؟ بايد خود را براي استقبال از شيخ و دراويش او آماده كنيم.

-    كويخا ! حالا كه همه­ي روباههاي منطقه درويش شده‌اند هر كس به شكار روباه برود، جهنمي است. به اهالي بگو ديگر روباه شكار نكنند.

كدخدا مثل آنكه ناگهان متوجه مطلبي شده باشد با صداي بلند گفت:

-          فلانم به فلانم. خليفه كاري كرده كه ديگر نمي­توانيم به شكار روباه برويم.

همهمه‌اي بر پا شد. اهالي را به دنبال خودم نزد «شيخ لطيف» بردم

يا شيخ خودت مي داني اين منطقه، همه پيرو طريقت «كاك احمد شيخ» هستند. خليفه‌ي گرميان، حق ندارد با تعرض به حدود، مريدهاي شما را مريد خود كند.

شيخ عصباني شد:

-          هي! سوار اسب‌هايتان شويد و آن پدر سگ را از اينجا برانيد.

«ملا شيخ نوري» كه در مورد او گفتيم شال سبزي به دور كمرش بسته بود گويي كمر دور دهل اسپ پا كوتاه است سر دراز و لب­‌هاي آويخته و زني بسيار خوش قد و بالا و زيباروي داشت كه به عنوان، محلل او را به عقد خود درآورده و طلاق نداده بود. زني با ويژگي­هاي شهري با همسري بد قيافه، مجبور شده بود در جايي دور افتاده چون «سيته‌ك» با او سر كند. از خدا مي­خواست ملا از او دل كنده و طلاقش دهد. در پاسخ حر‌‏فهايي كه مردم پشت‌سر زنش مي‌زدند مي‌گفت: «قربان اين زن حافظ قرآن است، كلام خدا در سينه دارد». چون ملا هم بود واژگان عربي را به كلمات كردي مي‌آميخت. يك روز با حالتي پريشان آمد و گفت:

-          ملامحمد، همسرم بيمار است واز تو مي‌خواهد درمانش كني.

-          ماموستا من طبيب نيستم.

-          مي گويد بايد حتماً بيايي.

همسر ملا در بستر افتاده است. دستم را گرفت و روي سينه‌اش گذاشت. فهميدم نقشه‌اي در سر دارد.برگشتم و دو قرص ملين برايش فرستادم. خانم شفا پيدا كرد و نام من هم به عنوان حكيم در روستا بر سر زبانها افتاد. بارها سوگند ياد مي‌كردم كه حكيم نيستم.

-         پس چرا همسر ملا را درمان كردي.

با هزار گرفتاري و بدبختي، خود را از شر زن ملا و اهالي «سيته‌ك» رهانيدم.

يكبار «شيخ لطيف» پاپيچ «ملا شيخ نوري» شد كه زنش را طلاق دهد چون شايسته‌ي او نيست. او در پاسخ مي‌گفت: «قربان! من طلاقش بدهم و بعد با نامحرم ازدواج كند. مگر مي‌شود؟»

يكبار گفتم: «ملا شيخ نوري! اين سرو وضعي كه تو داري شايسته‌ي مقام خليفه‌گري است». گفت: «اين قوادي را هم كرده­ام. شش ماه خليفه‌ي سيد بودم. من ششصد تومان براي او اعانه جمع كردم، او تنها سه تومان به من داد. من هم خليفه‌گري را كنار گذاشتم».

نان خشك داشتيم اما خوراك كم بود. ماست كه اصلاً پيدا نمي‌شد. يك روز با «قزلجي» روي معناي يك بيت شعر جرو بحثمان شد. «قزلجي» گفت:

-         به ماست و مرغ گوسفند سوگندآنچه مي‌گويم درست است .

-          يعني چه؟

-          اگر ماست و مرغ مقدس نيستند چرا هيچكس نمي خورد؟

«شيخ لطيف»، اگر چه مردي بسيار شجاع، دلگشاد و بسيار ميهمان نواز بود، اما در عين آنكه روستاهاي بسياري را غارت و از متمولين بسياري هم باج مي‌ستاند، هميشه بدهكار بود و در خانه‌ هم اسباب و وسايل آنچناني نداشت. مردي بسيار بي‌سليقه و ندانم كار بود. خيل وقت‌ها فضوليم گل مي‌كرد و او را سرزنش مي كردم.

-   آخر يا شيخ! تو اين همه مردم را لخت مي‌كني. هر چه به دست مي‌آوري چند نوكر بي‌دست و پا برايت مي خورند. تو نبايد چيزي براي خود بگذاري؟

-      براي ما نوادگان «كاك احمد» نظم و ترتيت شگون ندارد. خانه‌ي «شيخ محمود» هم مثل خانه‌ي من است.

ناشكري نمي‌گويم. در كردستان ما، بزرگي را به ارث مي برند نه به هنر و جوهر. اولاد «كاك احمد شيخ» تا دنيا دنياست از ديگران بلند پايه‌ترند و هنر و علم ديگر هيچ و از سويي، چون فرزندان پسر خانواده‌ را به كلفت و نوكر مي‌سپردند آنها نيز بر اساس منافع و مصالح خود، آنها را بزرگ مي‌كردند. اكثر كلفت و نوكر‌ها انسانهايي سالم نيستند. به ندرت پيش مي‌آيد كه فرزندان انسانهاي بزرگ، بزرگ از آب درآيند.

خانواده‌ي «سيد طاها» و اولاد «شيخ برهان» دو نمونه اند. هنر «شيخ لطيف»، تنها آن بود كه پسر «شيخ محمود» است و بس.

در «سيته‌ك»، بوديم كه «قاضي كاك محمد» بوكان هم كه از ايران گريخته بود نزد ما آمد.مردي بسيار داناو خوش سر وزبان و خوشرو و البته خيلي ترسو بود. خانواده‌ي «قزلجي»، همين كه سر از تخم بيرون آوردند انسانهايي فهيم،‌ دانا و اهل علم و با هنر، اما  بسيار ترسو هستند و اين ترسويي در جوهره‌ي آنهاست. «ترجاني زاده»، «محمد قزلجي»، «قاضي كاك محمد» و «حسن قزلجي» نمونه­هايي از اين خانواده هستند بسيار دانا اما خيلي ترسو.

يكبار شيخ لطيف براي احوالپرسي ما به «سيته‌ك» آمده بود. هنگام رفتن، سوار بر اسب، در حال بدرقه‌اش بوديم. «قاضي كاك محمد» آمد و در برابر اسب «شيخ لطيف» زانو زد. شيخ پرسيد:

-         ماموستا چه اتفاقي افتاده است؟

-          ياشيخ مي ترسم پس از رفتن شما، سي پليس به سراغم بيايند.

-          حالا چرا سي نفر و بيست و هشت و يا بيست و نه پليس نه؟

-          قربان اينجا مي‌ترسم. مرا نزد شيخ محمود بفرست.

«قاضي» رفت و ما در «سيته‌ك» همچنان با تهديد بازداشت، روزگار مي‌گذرانديم.

«قزلجي» و من و يك نفر ديگر كه خوب به خاطر نمي‌آورم (به تصورم «حمزه سليمان آقا» بود) نام خود را تغيير داديم. نام مستعار «قزلجي»، «سعيد رحيم» بود و من «عزيز قادر» را انتخاب كردم و شيخ در «چوارتا»، شناسنامه‌ي عراقي براي ما گرفت.

در سايه‌ي شكار روزانه با «حمزه»، چنان چالاك شده بوديم كه تازي هم به گرد پايمان نمي‌رسيد. يكبار بدون توقف از «سيته‌ك»، به سوي ارتفاعات «هه‌روته» به دو تاختيم. يك روز عصر در نوك قله‌ي «كوره كاژاو» يك حيوان كوهي ديديم. كمين كرديم كه شكارش كنيم اما به زودي متوجه شديم او هم شكارچي است و به گمان او نيز  ما دو شكار كوهي بوده‌ايم. مي­گويند: يكبار ملايي چند در كنار رودخانه‌ي «كه‌لوي» به كنار چشمه مي‌روند تا وضو بگيرند. يك شكارچي هم به گمان آنكه شكار هستند آن‌ها را هدف قرار مي دهد.

نزديك بود اين بلا سر ما هم بيايد.

مردي به نام «عبدالله» در «سيته‌ك» بود كه جداي از نام «آقا» چيز ديگري براي عرضه نداشت. هميشه دست به كمر و با غرور فراوان مي‌گفت: «من علاوه بر آنكه آقا هستم رئيس‌العوزرا (رئيس الوزرا)ي «شيخ لطيف» هم هستم. مردي بسيار شكم چران بود. «قادرآقا» يك بيت شعر در مورد او گفته بود:

ئه‌گه‌ر نايناسن ئاغاي هه‌رووته

له ته‌قه‌ي كه‌وگير گوويي وه‌ك كه‌رجووته

يك روز با تبختر فراوان به همراه «محمود بگ بي‌بي‌جه‌ك»، نزد من آمدند و گفتند: «آقا شأن بيشتري دارد يا بيگ؟» گفتم: «من نمي‌دانم». در اين هنگام، «محي‌الدين چناره اي»، نوكر «شيخ لطيف» مي‌آمد. عبدالله آقا پرسيد:

-         محه‌ره‌ق، تو درس خوانده­اي. آقا بزرگتر است يابيگ

-          به خدا اينها مانند سگ و تازي هستند. فرقي ندارند.

-         محمود بگ گفت: مي گويند تازي بيگ زاده سگ است پس من نجيب‌ترم.

-   مردي ولگرد با بالا پوشي پينه بسته تا زانو كه سر و ته سخنانش، «زاليكه» بود مدعي نبوت بود و شيخ همواره او را مسخره مي كرد. يك رو پرسيد:

-         زاليكه‌ي الاغ تو چگونه پيامبري هستي؟

-          من پيامبر خرانم و بر شما مبعوث شده‌ام.

آن روزگاران، دوران « خوله پيزه» و شرح شجاعت او در محافل مختلف بود. وي از خدمت فرار كرده و ياغي شده بود و مردم منطقه از او حمايت مي كردند. فردي به نام «علي‌آقا» در روستاي «احمد آباد» كه فردي بسيار چاپلوس بود و ادعاي «ديبوكري»بودن هم مي‌كرد در سليمانيه پانصد دينار از استاندار گرفته بود تا «خوله پيزه» را بكشد. علي آقا نيز در مجلسي در ميانه‌ي كلام خود بدان اشاره كرده و اين سخن در ميان اهالي پيچيده بود. صبح يكي از روزها خبر آوردند كه شب، سر «علي‌آقا» را بريده‌اند و هيچ كس تا صبح متوجه نشده‌است. «خوله پيزه» در دوران ياغيگري خود دويست و هشتاد پليس و بيش از صد جاش را كشت و سرانجام به وسيله‌ي يكي از همراهان خودفروش خود كشته شد. خلاصه داستان دلاوري هاي او نقل محافل منطقه‌ي «شارباژير» شده بود.

به همراه شيخ به شهر بازگشتيم و به ديدار دوستان و آشنايان رفتيم. جداي از «ميرزا رحمان» كسان ديگري كه مي‌توان از آنها نام برد اينها هستند:

1-  رفيق چالاك: معلم، آهنگساز و ترانه سرايي خوش صدا، اديب، هنرپيشه و نمايشنامه نويس بود. دوراني خوش با او داشتيم. عضو حزب كمونيست بود. بتدريج مدارج ترقي را طي كرد و به عنوان رئيس حزب كمونيست انتخاب شد اما بعدها بازداشت و جاسوس دولت شد. در قيام «بارزاني» به او پيوست و در راديو فعاليت مي‌كرد. به مرض سكته مرد.

2-   محمود احمد: معلم و همه كاره‌ي «شيخ لطيف» و مورد احترام «شيخ محمود». از طرف «شيخ لطيف» به باكو فرستاده شده و از آنجا به مهاباد هم آمده بود. با «محمدحسين­خان» اختلاف پيدا كرده و اخراج و پس از بازگشت به سليمانيه بازداشت شده بود. مادر «شيخ لطيف»، (عايشه خان) به شفاعت او رفته و نزد استاندار سوگند ياد كرده بود كه محمود از ايران خارج شده و در املاك او كار مي‌كرده است.

استاندار گفته بود:

-   خانم فرمايش شما روي چشم اما محمود دو شاهد عادل باخود آورده است كه نمي‌توان ادعاي آنها را رد كرد.

-          شاهد چي؟ دروغ مي‌گويند.

و سپس استاندار مي‌گويد: دو «چكمه‌ي روسي. يك كلاه با نشان ستاره‌ي سرخ.» اگر اينها نشانه‌ي روسيه  رفتن نست پس آنها را از كجا آورده است؟ با اين وضع باز هم به حرمت عايشه خان آزاد شده بود.

3-  قانع: هنوز در بوكان بودم كه قانع به مكريان، آمد. نخستين بار او را در «قه‌ره‌گويز»ديدم. مدتي با هم بوديم. سپس به عراق رفت و در دوران جمهوري، به مهاباد بازگشت و به همراه «عبدالقادر دباغي»، اتاقي در كاروانسراي «سيد علي» اجاره كرد. براي كار به هر كه مراجعه مي‌كرد جواب رد مي‌شنيد. نزد پيشوا رفتم و از او خواستم كاري براي قانع دست و پا كند. فرمود : «مي­گويند جاسوس انگليسي‌ها است».

گفتم: « اين مرد در طول شصت و سه سا ل زندگي، يك وعده غذاي كامل نخورده است. آخر حقوق و مزاياي جاسوسي چه موقع به درد مي‌خورد؟! من ضامنش مي‌شوم اگر خيانت كرد مرا به جاي او اعدام كنيد».

پيشوا فرمود: «تو راست مي‌گويي اما بيا و بخوان».

بيش از صد گزارش از عراقي‌ها در مورد جاسوسي او براي قاضي ارسال شده بود.

و ادامه داد: «حال كه اينطور شد آنها جاسوسند نه قانع. ...»

يك روز نامه‌اي نشانم داد كه براي فردي به نام «علي مدهوش» شاعر نوشته بود: «دوست من اينجا بسيار خوش مي گذرد. اگر يك طرف ريشت را در سليمانيه تراشيده‌اي طرف ديگر را در مهاباد بزن. منتطرت هستم.

-         قانع! اين يعني چه؟

-    آن پدر سگ نزد من آمد و گفت: «تو برو اگر خوش گذشت مرا هم خبر كن». مي­خواهم بيايد و به درد بيكاري من مبتلا شود.

يك روز با قانع به منزل او رفتيم. از دور فرياد زد:

-          عبدالقادر اتاق را جارو بزن.

-         يعني چه؟

-          جارو نداشتيم. گفتم تو جارو بزني.

قانع به عنوان معلم در «بالانيش» شروع به كار كرد و در ادامه به «كلب رضا خان»، رفت. آن دوران وقتي سئوال مي‌كردند چه كاره است در پاسخ مي گفت:

-   در « سگ پيشوا» هستم. اين روستا «كلب رضا خان» است. «كلب» يعني «سگ» و رضا خان هم كه رفته است.

همسر و فرزندانش را هم با خود به بوكان آورد و پس از سقوط جمهوري به عراق گريخت. در راه رفتن به عراق، يكي از پسرانش گم شد اما پس از مدتي پيدا و نزد پدر برده شد.

در دوران كودكي كه در ايارن به سر مي برد ، ديوان شعر خود را كه نام واقعي آن«دايكي كتيب» (مادر كتاب) و نام ظاهري آن «باره‌كولاره» بود نزد من گذاشت و من با اشعار او آشنا آشنا شدم. قانع از سادات «چور» و پدرش شيخ بود. هنگام فوت پدر، او را كه در حال گذراندن دوران طلبگي بوده به جاي پدر بر منصب شيخونيت نشانيده‌ بودند او نيز كه از اين مقام به هيچ وجه راضي نبوده شب‌ها مجلس ذكر را بر در دراويش و مريدان گشوده و به محض گرم شدن مراسم تهليل، به منزل آمده وشروع به چاي خوردن مي­كرده، سپس دوباره بازگشته و از دل به عقل درويشان خنديده است. دراويش مدتي بعد، متوجه موضوع شده و او را از تكيه بيرون رانده‌اند.

پس از آن مشاغل مختلف پليسي، جنگلباني و معلم ديني را آزموده و در دوراني هم در خدمت «شيخ محمود»، به منصبي گمارده شده است. در طول عمر خود هرگز زندگي مرفهي نداشته اما شايد هيچ انساني در زندگي به اندازه‌ي او مسخرگي نكرده و به اندازه‌ي او نخنديده است. مجلس او از شعرش شيرين‌تر بود و اشعارش نيز كه به زبان عاميانه و به قولي «شاره‌زووي» سروده شده است تأثير بسياري بر طبقه‌ي عامي گذارده است. مضمون اشعار قانع، بيشتر از اشاره به پريشانحالي مردم دارد، اما سخنانش هجوآميز و طنز بسيار با خود دارد. شيخ و ملا، آقا و خوان، حاكم و ثروتمند، هيچ يك از تيغ تيز هجو او در امان نبودند و زبان سرخ، بلايي براي سر سبز او شده بود. «نه‌ويستاي» او را كافر مي پنداشتند و خود به اين تهمت، بسيار مي‌خنديد. نكاتي چند در مورد قانع برايت مي‌گويم چون مي‌دانم در ديوانش چاپ نخواهد شد:

شيخ محمود در سيته‌ك، ميهمان شيخ لطيف بود. بسياري از بغداد و شهرهاي ديگر به ملاقات شيخ محمود آمده بودند. شب­هنگام، موقع خوابيدن هر كس به دنبال پتويي براي كشيدن بر سر خود بود. در اين ميان يك افندي بسيار با شرم و حيا، باديدن بيا و بروي قانع مي‌گويد:

-         شيخ قانع دستم به دامانت به فكر من هم باش.

-          افندي راضي هستي تو هم مثل من باشي؟

-          خيلي ممنون

آخر شب از گوشه‌ي در اشاره‌اي به افندي كرده واو را نزد خود مي خواند با هم به ايوان مسجد روند. دو حصير بورياي دراز آن­جا لوله شده است. قانع يكي از حصير ها را پهن مي‌كند:

-          افندي مرادر حصيربپيچان

افندي هم، قانع را در حصير مي‌پيچد.

-   تو هم صبر كن يكن فر براي دست به آب به مسجد بيايد بعد از او بخواه ترا درحصير بپيچاند.

جنگلباني اطلاعيه‌اي منتشر مي كند كه هر كس يك جفت گوش گراز تحويل دولت دهد، دوس فلس جايزه مي‌گيرد. قانع شش گراز كشته و گوشهاي آنها را به فرمانداري مي‌برد.

-         قربان دستور بفرمائيد دو دينار و چهارصد فلس مرحمت كنند.

-    مگر شهر هرت است؟ چگونه آنها را كشته‌اي؟ اگر با تفنگ كشته­اي شماره‌ مجوز تفنگت كجاست؟ فشنگ ها را از كجا آورده‌اي؟

-   قربان ! تفنگ چي و فشنگ چي؟ من ملاي يكي از دهات هستم واهل ده، اين گوش‌ها را به عنوان زكات و فطريه برايم آورده اند. خدا خيرت دهد.

ناگهان يكي از پليس‌ها سر رسيده و قانع را به جا مي‌آورد:

-         شيخ قانع خسته نباشي.

مدير مي گويد:

-         چرازودتر خودت را معرفي نكردي؟

-          خودمانيم جناب مدير! نزديك بود گوشهاي گراز را يك لقمه كني.

مردي نزد «شيخ محمود» آمده مي‌گويد:

-   قربان ! فدايت شوم. ماتحتم را مار نيش زده است. فوراً تكه ناني بجويد تا شفا يابم. قانع هم مي‌گويد:

-    پدر فلان، نوشته‌ي مارگزيدگي مي‌خواهي و نان هم با خودت نياورده‌اي ؟! منتظري شيخ از نان خودش بدهد؟

يك روز شيخ محمود نزد يكي از ميهمانان متشخص خود، در مورد يكي از تازي‌هايش مي‌گويد:

-         نمي‌دانم چرا وقتي به شكار مي‌رسد از گرفتن آن منصرف مي­شود.

قانع مي‌گويد :

-   قربان امركنيد اين بار يك خرگوش سالم آورده روي پشت آن يك تكه نان ببندند، تازي به مجرد آنكه نان را ببيند خرگوش را خواهد گرفت و پس از آن هر بار خرگوشي ببيند به خيال آنكه نان روي پشتش سوار است آن را شكار خواهد كرد.

شخ محمود او را از مجلس بيرون مي‌كند.

قانع و يك طلبه‌ي ديگر در مسجد يكي از دهات با يكديگر درس مي خوانند. يك حاجي مقداري پارچه و يك جانماز به مسجد هديه مي كند. قانع از فرصت استفاده كرده به طلبه مي‌گويد:

-         اين مسجد چند سال است درست شده است؟

-          يكصدسال

-          چند سال ويران شده و چون مرده به سر كرده است؟

-         نمي دانم شايد پنجاه سال

-    خب پس پانزده سال آن كودك و نابالغ بوده است. مي‌ماند سي­و پنج سال. اسقاط هم كه برايش انجام نشده است! جانماز را در هم پيچيده و سي و پنج بار مي‌گويد: اين جانماز را به كفارت بادي كه از اهالي ده خارج شده و دروغهايي كه در مسجد گفته‌اند به تو مي‌دهم. بگو قبول كردم و به خودت برگرداندم.

جانماز را بريده و از آن پيراهن و تنبان براي خود مي دوزد و بر سر اين موضوع، از مسجد اخراج مي‌شود.

قانع در يك روستا معلم ديني است . به دانش آموزان مي‌گويد: بچه‌ها اگر بازرس آمد و در مورد خلقت آدم سئوال كرد بگوئيد: «آدم از گل سرشته شد و يك سواك در ماتحتش گذاردند تا سوارخ آن به هم نيايد. هنگامي كه گل بر آدم خشك شد و چوب سواك را كشيدند چوب به سختي بيرون كشيده شد و آدم براي شكايت نزد خداوند رفت:

-         خداوندا چرا مسخره‌ي ملايكم كردي؟

و خداوند فرمود:

-         نگران نباش. كاري مي‌كنم مسلمانان روزي پنج بار، آن را در دهان كنند.

بازرس مي‌گويد:

اين داستان در كدام كتاب آمده است!

قانع مي‌گويد:

-         قربان در كتاب «قصص‌الانبياء».

-          پس كه اينطور! دولت را مسخره مي‌كني؟ ياالله بيرون.

-   و از مدرسه اخراج مي‌شود.  پس از بازگشت از مهاباد، مردي سه دانگ از آسيابش را به او بخشيده و قانع هم آسيابان شده بود. در جاده‌ي اصلي منتهي به آسياب نوشته بود: «به طرف آسياب قانع». در تابلوي ورودي آسياب هم نوشته بود: «ئاشير ليره‌ داده‌نيشن كه‌ره‌كان له‌م بن داره مول ده خون».

«شيخ حه‌مه ده‌مين» مالك آسياب، يك روز براي سركشي به آسياب و ملاقات با قانع به آنجا مي رود. قانع از در آسياب بيرون آمده و قهقهه كنان مي‌گويد:

-         يا شيخ ! تو باسوادي چرا در استراحت‌گاه خران نشسته‌اي؟

-          به خدا كسي كه دوست قانع باشد از خر هم خرتر است.

-         و آن سه دانگ آسياب را هم از دست داد.

قيام كردها در عراق تازه آغاز شده بود. يك روز قانع شاهد يك تظاهرات بزرگ در سليمانيه بود. سخنگوي راهپيمايي مي‌گويد:

-         با افتخار عرض مي‌كنم اين قيام، با زحمات راننده و كمك راننده سرگرفته است.

قانع دست بلند مي كند و مي‌گويد:

-   ماموستا اينطور كه مي گويي پس مكتب سياسي در گاراژ عبده است. (نام گاراژ سليمانيه). به خاطر اين سخن، «ابراهيم احمد»، او را از عراق اخراج كرد. قانع به مريوان رفت و در آنجا پس از بازداشت به تهران منتقل شد و تا مدتها به عراق بازنگشت.

هنوز تأسف مي‌خورم كه چرا نتوانستم «پيره‌ميرد» و «فايق بيكس» را ملاقات كنم. مي‌گفتند «فايق» هميشه سرخوش و در عين حال بد دهن و «پيره‌ميرد»، هم جاسوس است.

«پيره ميرد»، صاحب امتياز روزنامه‌ي «ژين» بود. براي نخستين بار در جهان و هم براي آخرين بار، يك روزنامه در يك دوران، در چهار نسخه چاپ و منتشر مي‌شد چون اعلان چهار اداره را منتشر مي‌كرد. نه كسي آن را مي خريد و نه كسي جرأت مي‌كرد بفروشد. گناه، «پيره ميرد»، هم تنها اين بود كه مي گفت: «كُرد بمانيم و دل به كمونيست ندهيم». عيد نوروز را هم گرامي مي داشت كه از نگاه كمونيست‌ها كفر تلقي مي‌شد.

«فايق بيكس» شاعر، مردي با هيكل درشت و گردني كوتاه بود و شب‌ها نمي توانست دراز كشيده بخوابد. تنها يك پتو هم در خانه  داشتند كه يا بايد فايق روي سرش مي‌كشيد و يا خانواده‌اش. هر شب، عده‌اي جوانان پشت در خانه‌ي آنها گوش مي ايستادند تا فحش و ناسزاهاي فايق و همسرش را بر سر تصاحب پتو بشنوند و لحظاتي خوش باشند. . . .

يكبار همراه «شيخ لطيف» به روستاي «چوار تاق» رفتيم. آب آشاميدني را از «عربت» مي‌آوردند. حساب كرده بودم هر كاروان آب، د رمدت يك ساعت به مقصد مي‌رسيد.

شيخ به آنها پيله كرد كه بايد صد دينار، آب بها بدهند. هر چه زنان التماس كردند و گريستند كه توانايي پرداخت اين مبلغ را ندارند اثر نكرد. صد دينار جمع‌آوري شد و شام بره‌ي بريان خورديم و بازآمديم:

-         يا شيخ آن صد دينار را چرا با عجله گرفتي؟

-    «علي كمال بيگ بغدادي»، به سليمانيه آمده است. مي‌خواهم از او دعوت كنم به ميهمانيم بيايد . . .

كسان ديگري هم با علي كمال بيگ دعوت شده بودند. «فايق بيكس» هم آمد.به محض آنكه وارد شد گفتند: «اين پدرسگ مجلس را نجس مي‌كند». من از پشت در، مجلس را طوري مي‌پاييدم كه خودم ديده نشوم. از «فايق» خواستند شعر بخواند و او هم شعر «لاي لاي» خود را خواند. ناگهان با رفيق چالاك بگو مگو شد و بناي ناسزا گفتن به يكديگر را گذاشتند. تمام مدعوين از «چالاك» دفاع مي‌كردند چون لباسهاي فاخر پوشيده بود. نوكرها فايق را از مجلس بيرون كردند. هنگامي كه فايق بيكس هم چشم از جهان فروبست همان هايي كه حاضر نبودند يك فلس براي او در قيد حياتش هزينه كرده و پتويي برايش تهيه كنند. در مراسم عزاداري او هزاران دينار خرج كردند. «پيره ميرد»، هم سرنوشتي چون او داشت. الآن هم در برابر نامش مي نويسند:

«پيره‌ميرد نه‌مر» (پيرمرد جاودان). . . .

يكبار در مجله‌ي «هه‌ولير» مقاله اي نوشتم: در يكي از دكان‌هاي بغداد يك موميايي ديدم كه بيست و پنج دينار قيمت داشت. متحير شدم: خداوندا اين موميايي شاعر بوده يا از خويشاوندان شعرا بوده است؟ پنجاه موميايي زنده را يك فلس نمي‌خرند،‌چگونه اين موميايي مرده را بيست و پنج هزار فلس مي‌فروشند؟ «مقصود من هم شاعران كردستان به ويژه «ملامارف» و «قانع» و «پيره‌ميرد» و . . . بود.

«پيره ميرد» چاپخانه‌اي داشت وموقعيت مالي او هم بد نبود. همه ساله عيد نوروز را در كوه «مامه‌ياره» برگزار و با دعوت از جوانان و مراسم شعرخواني، سال نو را گرامي مي­داشت. بابسط نفوذ كمونيستها از برگزاري جشن نوروز ممانعت به عمل آمد. به بهانه‌ي اين موضوع، مقاله­اي زيبا نوشت كه جز متن پاياني آن چيز زيادي به خاطر نمي‌آورم: «اما امسال در سايه‌ي حزب پدر فلان، نوروز بر ما حرام شد. . . .»

افرادي بودند كه دايماً به خانه شيخ رفت و آمد مي‌كردند. در ميان آنها دو برادر جوان خوش سيما جلب توجه مي‌كردند كه شيخ آنها را بسيار دوست مي‌داشت و به قول سعدي «سرو سري» با آنها داشت. سخنان زيادي هم پشت سر آنها و در مورد اين روابط گفته مي‌شد كه شايسته‌ي گفتن نيست. . . .

«قزلجي» و من، هر دو از اين دو نوع پناهندگي خسته شده بوديم. تصميم گرفتم آن را تمام كنم. شيخ گفت: «نرو من دو روستا در اختيارت خواهم گذاشت».

-   يا شيخ شما مي‌فرماييد من دزدي كنم؟ من براي اين كار نيامده ام. به بغداد مي‌روم و آنجا كار خواهم كرد. نامه‌اي براي «علي كمال بيگ»، كه فردي بسيار ثرتمند بود نوشت و از او خواست كاري برايم دست و پا كند. «قزلجي» هم به هواي آنكه عمو و پسر عمويش در بغداد هستند، همراه من به بغداد آمد. از پانصد تومان پولي كه داشتم (هر دينار دوازده تومان بود) شانزه دينار برايم باقي مانده بود. قزلجي هم بيست دينار داشت. هيچكدام زبان عربي نمي‌دانستيم. به هتلي رفتيم كه كرد در آنجا نباشد. شب مي­خواستيم شام بخوريم كه صاحب هتل آمد و خود كه جگر مي خورد با زبان اشاره به ما فهماند كه مانند او جگر بخوريم. دقايقي بعد، پسركي كم سن و سال با لباسهاي چركين كه قيافه‌اش بيشتر به موش چرب مي­مانست آمد و گفت:

-         بشقابها كجاست؟

-          كدام بشقاب؟ (صاحب هتل پرسيد)

-          بشقاب ايراني‌ها

كلمه‌ي ايراني‌ها براي «قزلجي» معادل واژه‌ي «عزراييل» بود.

-         جاسوس است و بيچاره‌مان مي­كند.

-    هر كس زبان عربي نداند مي‌گويند ايراني است. اين پسر چه مي‌داند جاسوس و ماسوس چيست؟ هر كاري كرد هتل را ترك كنيم توجه نكردم و سرانجام، شب در هتل خوابيديم. او هم تا صبح خوابش نبرد. در دوره­ي رضا خان كه با چند نفر از دوستان هم دل و همزبان، سخن از كردها و كردستان مي‌گفتيم، هميشه صحبت «علي­­كمال» به ميان مي‌آمد كه گفته مي­شد شبها به هتل­هاي بغداد سركشي مي‌كند و به هر كُردي برخورد كند او را ياري كرده و از مساعدت دريغ نمي‌كند. با دلي پُر اميد، نامه‌ي شيخ را برداشته به دفتر «كمال بيگ» رفتيم. مردي با هيكل گنده و چشمان برآمده بود. نامه را گرفت و پيش از آنكه متن آن را بخواند با رويي تلخ گفت:

-    دست از سرم برنمي‌دارند. اي بابا! من پولم كجا بود به مردم بدهم؟ چرا به سليمانيه باز نمي‌گرديد؟!

-   گفتم: «جناب ! نامه را مطالعه نفرموده‌اي. ما گدا نيستيم. نوشته شده كاري برايمان دست و پا كنيد».

نامه را خواند و گفت: «جرأت ندارم كاري برايتان جور كنم. براي خودم خطرآفرين است. بگرديد و براي خود كاري پيدا كنيد. من تنها مي‌توانم سه دينار پول در اختيارتان بگذارم.

-     سه دينار هم پيشكش خودتان. خداحافظ.

اما نبايد شخصيت او را هم ناديده گرفت: «علي كمال، افسر پيشين عثماني ومدير امنيت عراق بود كه با ثروت حاصل از بازرگاني، كمك‌هاي مالي فراواني در اختيار احزاب و گروههاي كردي گذارد. قيام ملا مصطفي را بسيار ياري كرد و در پارلمان عراق، نماينده‌ي دائمي «سليمانيه» بود. املاك بسياري داطراف شهر «كوت» داشت. او در طول سنوات تحصيلي، لوازم‌التحرير بسياري از كودكان سليمانيه را تأمين مي‌كرد. حتي از كمك به  كودكان غير كُرد «كوت» نيز دريغ نمي كرد.

اما شهرهاي «اربيل» و «كركوك» از مواهب او بي‌بهره بودند و ساير شهرهاي كُردنشين هم از دست و دلبازي‌‌ها نصيبي نداشتند. مي‌دانست كه ثروتمند چه بايد بكند. در سليمانيه به نمايندگي انتخاب و املاك او در «كوت» بود. بايد براي  نمايندگي «سليمانيه» و افزايش املاك «كوت»، همزمان كار مي­كرد.

ماهانه ده دينار به مجله‌ي «گه‌لاويژ» كمك مي‌كرد به شرطي كه در هر شماره، مطلبي درباره‌ي بخشش‌ها و مردانگي  «علي­كمال» منتشر مي‌شود. اما متأسفانه حاضر نبود هيچ كمكي در اختيار دو آواره ودرمانده‌ي قيام قاضي محمدو جمهوري كردستان گذاشته و به قلمي يا قدمي آنها را ياري كند.

اما باز هم مجموعه‌ي تبليغاتي وي در مجلات تحت حمايت او نوشتند كه دو كرد ايراني آواره نزد «كمال بيگ» آمدند و مورد تفقد ملوكانه‌ي حضرتشان قرار گرفتند؛  مقرري ماهانه پنج دينار براي آنها تعيين شد و ... اين هم از مردانگي «كمال بيگ».

به عمو و پسر عموي قزلجي پناه آورديم. پسر عمويش چند قرص نان به ما داد و عمويش نصيحتمان كرد كه به دنبال شغل واكسي برويم. ديگر آنها را نديديم و تصميم گرفتيم خودمان دنبال كار برويم. قادر به تأمين هزينه‌ي هتل نبوديم و آن را ترك كرديم. خانه‌اي بود به نام «منزل السرور» كه چند اتاق كهنه و درب و داغان داشت. اتاقي با اجاره‌ي ماهانه يك دينار كرايه كردم. دو تخت ارزان، يك قابلمه‌ي آلومينيوم، دو بشقاب و قاشق ، كتري و قوري و استكان و يك تشت براي شستن لباسهايمان خريديم. ساكنان ساير اتاق‌ها هم وضعي بهتر از ما نداشتند. من، وسايل و آذوقه از بازار مي خريدم و «قزلجي» آشپز و قهوه‌چي بود. حصير و پتو هم داشتيم. به قول «قزلجي» سير مي خورديم و سرنا مي زديم. غذاي شاهانه­ي‌ ما سيب­زمين و پياز بود. از صبح تا بعدازظهر و از عصر تا غروب دنبال كار مي­گشتيم و دم در هر مغازه‌اي كه مي‌رسيديم باگردن كج مي‌پرسيديم: «شغل ما كو؟» اما بري يك غريبه­ي زبان نشناس، كار كجا بود؟ با نوميدي باز مي‌گشتيم و از زمين و زمان گلايه مي­كرديم و باز هم شب و باز هم خواب.

ديوارهاي اتاق ما پر از شكاف و شكاف ها هم پر از مارمولك بود كه در بغداد، آنها را «بالدار سليمان» مي‌گفتند. آمد و رفت مارمولك‌ها سرگرمي ما شده بود.

همسايه‌اي ديوار به ديوار به نام «صلاح افندي»، داشتيم كه پيرمردي بي‌كس بود، خود را خدا مي­دانست و ادعاي خدايي مي كرد. گاهي اوقات او را مي‌ديديم كه هنگام خواندن قرآن، پس از قرائت چند آيه سر بلند مي‌كرد و مي‌گفت: «خب بگذار اينطور باشد». مي‌پرسيدم: «ها افندي؟» مي‌گفت: «يادم نمي‌آيد چنين چيزي گفته باشم. اشتباه نوشته‌اند اما چاره چيست؟» اين خانه كه جز چند اتاق نداشت، شبانه پذيراي حدود صد نفر بود كه هر يك، بيست فلس اجاره مي­دادند. آب هم جيره­بندي بود و از بشكه توزيع مي­شد. توزيع مي‌شد. مغازه‌‌ي يك يهودي به نام «منه‌شي» را نشانم دادند كه خدمتكار براي خانه‌ها مي­گرفت. نزد او رفتم. گفت: «نه مي‌شناسمت ، نه زبان بلدي، حتي اگر مي توانستي يك قهوه‌ي تلخ هم درست كني باز يك چيزي. براي تو كار سراغ ندارم».

يك روز صبح با صداي قهقه‌ي «قزلجي» از خواب پريدم:

-         خير است؟

-    خواب ديدم يك نفر گفت: «چرا به مرقد غوث نمي‌رويد و از او التماس نمي‌كنيد كاري برايتان دست و پا كند؟»

قزلجي كه هرگز به اين مسايل اعتقادي نداشت ناچار تسليم شد و به زيارت رفتيم اما افاقه نكرد. چند شب بعد خواب ديگري ديد:

-    مرد ديگري به سراغم آمد و گفت:« «غوث» چكاره است؟ سراغ «موسي­كاظم» برويد».

از ناعلاجي به «كاظمين» رفتيم. در بازگشت، كرايه‌ي اتوبوس هم نداشتيم. ناچار پاي پياده به بغداد بازگشتيم. «امام موسي» كاظم هم لايق ندانسته بود.

خبر پيدا كرديم «محمد سعيد كاني ماراني» در بغداد درس مي­خواند: خوب شد يكي از دوستان را پيدا كردم كه در سفر «مه‌رگه‌وه‌ر» با او آشنا شده و د رمهاباد يك ماه ميهمانم بوده است. پرسان پرسان پيدايش كردم. هنگامي كه مرا ديد اشك شوق ريخت. . . . قول داد كاري برايمان پيدا كند. يكبار گفت: «آهنگري را مي‌شناسم. از او خواسته‌ام تو را به شاگردي قبول كند اما تا شش ماه از پول خبري نيست».

-         قبول فقط روزي به دو قرص نان خشك راضي هستم.

-          نمي‌دهد.

«محمد سعيد» پسر خانواده‌ي ثروتمندي بود با اين وجود، حاضر نشد همين دو قرص نان را هم خودش بدهد. اين كار هم مانند ساير كارها براي ما شغل نشد.

مدت زيادي بود كه غذاي چرب نخورده بوديم. شبي در خيابان پرسه مي­زديم، چشم ما به بادمجان افتاد. چند تايي خريديم و به خانه آورديم تا با چاي نوش جان كنيم اما متأسفانه بادمجان‌ها تلخ بود و كوفتمان شد. . . .

«قزلجي» و من، دو پيراهن كهنه به تن داشتيم كه يقه‌ي هر دو پاره شده بود. حتي نمي توانستيم پيراهن دست دومي هم تهيه كنيم. گفتيم نزد يك خياط برويم تا يقه‌ي پيراهن‌ها را وصله كند، امانبايد بيشتر از ده فلس اجرت بدهيم نزد هر خياطي مي‌رفتيم به محض ديدن پيراهن‌ها، مي­گفت: «اين كار من نيست». حالا بايد يك خياط تازه كار و مبتدي پيدا مي‌كرديم. در كوچه‌ها پرسه مي زديم. متوجه يك خياط عرب شديم كه پشت ماشين خياطي نشسته بود. من و من كنان گفتيم:

-         اين يقه‌ها را براي ما وصله كن

-          بدهيد ببينم.

-          چه قدر ميگيري؟

-          حالا بدهيد وصله كنم بعد؟

-          پول نداريم حالا بگو چند؟

-          هر پيراهن ده فلس

-          دست شما درد نكند.

يقه‌ي پيراهن‌ها وصله شد و جاي بعضي پارگي ها را هم پينه كرد. پيراهن را به تن كرديم و بيست فلس را داديم. گفت:

-   پول نمي خواهم به شرطي كه اگر كار ديگري هم داشتيد باز هم به سراغ من بيايد. من تصوير جواني خودم را در شما ديدم.

-          چطور؟

-    براي كا ركردن از نجف به بغداد آمدم. تنها كار دست دوزي بلد بودم و حتي يك فلس هم نداشتم. خداوندا كجا بخوابم؟ چگونه تكه ناني پيدا كنم؟ پس از نماز ظهر به بازار «احمد» رفتم و به حالت دوره­گردي، از محل دوختن دگمه و وصله‌ي پيراهن، بيست فلس كاسب شدم. پس از آن  به مسجد احمد رفتم و روي حصيري جلو ايوان، مهرم را گذاشتم تا نماز بخوانم. خادم مسجد آمد مهرم را پرت كرد. ملاي مسجد دلش به حالم سوخت و گفت: «پسرم نماز را هر طور مي خواهي بخوان. اگر جاي خواب هم پيدا نكردي شب‌ها در حياط مسجد بخواب».

صبح‌ها براي كار بيرون مي رفتم و شب‌ها در مسجد مي خوابيدم. البته عصر به مسجد برمي‌گشتم و با پولي كه به دست آورده بودم تكه‌اي يخ خريده و در كوپه‌ي آب مي ريختم تا اهل مسجد استفاده كنند. يك روز ملا مرا ديد و پس از نماز جماعت مغرب گفت: «شما چند سال در اين مسجد نماز مي خوانيد حتي يك‌بار هم دست به جيب نكرده ايد و قطعه‌اي يخ نخريده‌ايد. اين مرد اهل نجف كه با دوره­گردي، اندك پولي به دست مي‌آورد براي شما يخ مي خرد تا شما آب خنك بنوشيد. . . .»

از آن روز به بعد، در ايوان مسجد روي حصير مي‌خوابيدم. الان هم وضع مناسبي دارم. خانه‌اي در شهرك «وشاش» خريده‌ام. زن و بچه دارم و وضع مالي بدي هم ندارم. شما مرا به ياد دوران جوانيم انداختيد. . . .

از آن پس، با هم دوست شديم و اگر هفته‌اي يكبار به ديدار او نمي­رفتيم زبان به گلايه مي‌گشود. يك روز «محمدسعيد» گفت: اگر «ابناري» مي‌كنيد كاري برايتان سراغ دارم. انباري كه همان انبارداري است از نظر ما شغل مناسبي بود.

-         بله خيلي ممنون

ما را نزد يك بازرگان برد. بازرگان هم به جايي تلفن كرد و آدرس داد كه به سراغ فردي به نام «رشيد جودت» برويم. چند بار اين اتوبوس به آن اتوبوس كرديم و حدود چهار كيلومتر جاده خاكي رفتيم. به يك كارخانه‌ي يخ سازي رسيديم و خود را معرفي كرديم. «رشيد» صاحب كارخانه «كُرد» بود. كمي نگاهمان كرد و گفت: «دوستان انبار كردن يخ كار شما نيست بياييد . . .  چشممان به حمال‌هاي يخ افتاد. تمام لباس‌ و پيراهن‌ آنها گلي و آب از سر و صورتشان روان بود».

سپس گفت: «هر ساعت بايد يك كاميون يخ بار كنيد. در طول شبانه روز بيش از بيست دقيقه نمي‌توانيد استراحت كنيد. هيچ كارگري بيش از دو ماه نمي تواند تحمل كند. من دلم نمي‌آيد شما را به چنين كاري بگمارم».

گفتم: «هرچند فكر مي‌كردم انباري همان انبارداري است اما اين كار را هم انجام مي‌دهم». سرانجام «رشيد» راضي نشد كه نشد واز همان راهي كه رفته بوديم بازگشتيم.

از كسي شنيديم كه يك يهودي از اهالي مهاباد در بازار دلالي مي‌كند. نزد او رفتم و درد بيكاري را شرح دادم.

-         مهابادي هستي؟

-          بله

-          نزد «منه‌شي» برو و بگو «يرميالاوي» مرا فرستاده است.

نزد منه‌شي رفتم و هنگامي كه دريافت يرميا مرا فرستاده است گفت:

امروز بيست و سوم ماه است. اول ماه برگرد تا كاري برايت پيدا كنم. خبر را براي «يرميا» باز آوردم.

-         خوب تا اول ماه صبر كن

-    هفت روز ديگر صبر كنم. از گرسنگي رمقي برايم باقي نمانده است. يك فلس پول هم ندارم.

-          من غذايت را مي دهم

-          سپاسگذارم اما به خودم قول داده‌ام تنها از دست رنج خودم ارتزاق كنم.

هر كاري كرد نپذيرفتم. سرانجام گفت:

-   حالا كه اينطور شد به مرقد غوث نزد «حسين­كرناچي» برو و بگو «يرميا» مرا فرستاده و سفارش كرده كاري برايم پيدا كني.

مردي با محاسن سفيد و جامه‌ي عربي در ايوان اتاق بزرگ بارگاه غوث روي يك كرسي نشسته و قليان مي كشيد. سفارش «يرميا» را رساندم. گفت: «بنشين».

-         برايش چاي بياوريد

-          مي‌تواني  برايم كاري انجام دهي؟

-    بله من هر كاري كردم و هر چه خوردم تو هم مثل من باش. بلند شو حياط را آب‌پاشي كن.

بعدازظهر پلو و گوشت خورديم. از غذا خيلي باقي ماند. با شرم گفتم:

-          دوستي دارم. مي توانم كمي هم براي او ببرم؟

-          حتماً ببر. هر روز برايش غذا ببر.

غذا را براي قزلجي بردم و ماجرا را تعريف كردم.

دائماً دلهره داشتم كه مبادا كارم را از دست بدهم.

ناهار و شامم تأمين شده بود اما از صبحانه خبري نبود. براي سد جوع، چهار فلس خرما مي‌خريدم. خدا را شكر سيگار را ترك كرده بودم و الا وضعيتم بسيار نامساعد مي‌شد.

«مام­حسين»، قديم مهابادي بود و از سالها پيش،‌ در دوران عثماني، ژاندارم و اكنون قهوه‌چي بود. پس از بارها آزمودن مشاغل مختلف، سفره‌چي بزرگان شده بود. اما به علت آنكه گذشته‌اي نيك داشت همواره مورد احترام و حرمت آنها بود. به نقيب (پرده دار) دوران پيش از خودش كه آن دم «سيد عاصم» بود گفته بود كه آن پسر فاميل من است و من ضامن او هستم. همسرش هم بيوه‌ي مردي به نام «احمدآقا» و دخترش «فاطمه سوري» دف‌نواز مهابادي بود. يكي از پسران «احمدآقا» نيز را در كنار داشت و من را چون پسر خود عزيز مي‌داشت.

روزانه به همراه كاك حسين اتاق را جارو و كاشي‌ها را با گوني خيس تميز و حياط را هم آب و جارو مي‌كرديم. «مام­حسين» در پذيرايي از نقيب و ميهمانان او همه‌ كاره بود و من هم به عنوان وردست او كار مي كردم. شبانه غذاي زيادي باقي مي‌ماند كه «مام­حسين» آن را ميان خود و قهوه‌چي تقسيم مي‌كرد. قهوه‌چي هم پس از برداشتن سهم خود، مابقي را مي‌فروخت. مام حسين بيشترين سهم خود را بين فقرا توزيع مي كرد. از همان غذاي لذيذ و عزيز و حلال كه سهم كار خودم بود، سهم قزلجي را هم مي‌بردم كه در خانه بود. شبانه در اتاق نقيب روي يك نيمكت مي خوابيدم. خسته مي­شدم اما خيلي راحت بودم. بالاخره كاري به دست آورده بودم. پسر عموي قزلجي دكاني پيدا كرده بود كه قزلجي در آن­جا شربت بفروشد. از بخت بد، در كنار اين مغازه هتلي تأسيس شد كه مغازه را از ديد مي­انداخت و ديگر كسي بدانجا رفت و آمد نمي‌كرد در نتيجه شربت روي دست قزلجي مي‌ماند.

يك روز غروب نزد «قزلجي» رفتم. براي نخستين بار بود كه مي‌ديدم گريه كرده است.

-         چه خبر ؟

-    اين زندگي نيست بيا به سليمانيه برگرديم. بالاخره كردستان است و آشنايي هم داريم.

-   خود داني اما اگر شنيدي جسدي در گوشه‌ي خياباني در بغداد از گرسنگي مرده است بدان كه من هستم. ياكار پيدا مي‌كنم يا مي‌ميرم.

-         الان اگر پول براي تهيه‌‌ي بليت قطار داشتم باز مي‌گشتم.

 به سرعت به بازار رفتم و تختهايي را كه پيش از اين خريده بودم به همان فروشنده، سه ‌دينار فروختم.

پول را گرفتم و پس از فرستادن تخت‌ها وسيله‌ي حمال يك هندوانه خريدم. قزلجي بليت خريد و غروب بغداد را ترك كرد. خرده وسايلم را به خانه­ي «مام­حسين» آوردم و تنها ماندم.

يك روز گفتند: »نقيب كارت دارد». عجيب بود. فرعوني مارمولك طلب كرده است. خدمتش رسيدم. ايستاده بودم. دوازده حاجي كرد دوره­اش كرده بودند. نقيب پرسيد: «اين است؟»

حاجي ها يك‌يك نگاهم كردند:

-         نه خير قربان او نيست.

مام حسين كه پشت سر نقيب ايستاده بود بسيار رنگ پريده و ترسان به نظر مي‌رسيد. ناگهان فرياد كشيد و گفت:

-   در خانواده‌ي نقيب تا كنون مردتر از «سيدعبدالرحمان» پيدا نشده است. هيچ شرم نكرديد به پسري كه من به عنوان فرزند خود پذيرفته و ضمانتش را بر عهده گرفته بودم تهمت دزديدي بزنيد. به راستي نقيب نامردي هستي. نقيب هم او را دلداري داد و عذرخواهي كرد.

مام حسين موضوع چيست؟

-   پسر فقط خدا رحم كند. اين دوازده الاغ به حج مي‌روند. در بارگاه غوث در اتاقي استراحت مي‌كنند كه يك نفر به عنوان خدمتكار نزد آنها مي‌رود. از بازار براي آنها خريد كرده و خود را خدمتكار بارگاه جا زده است. سپس گفته است  لباس احرام در اينجا پنج دينار و در مكه بيست دينار است. نفري پنج دينار بدهيد تا برايتان لباس بخرم. سپس پول‌ها را مي‌دزدد. حاجي ها به نقيب عرض حال مي كنند و تو هم كه نامت عزيز است در نظام اتهام قرار مي‌گيري. خوشبختانه با رفع اتهام از تو،دق دلم را سر نقيب هم خالي كردم.

بعدها روشن شد: آن عزيزي كه به جاي من فراخوانده شده بود، مردي بلند بالا اهل اشنويه به نام «كلانتر» بود كه در جيب بري شهره‌ي بغداد بود.

اما اجازه بدهيد بدانيم «نقيب» چيست؟ «نقيب» در عربي به معناي «سر دسته» و «شريف» يعني سيد و اولاد پيغمبراست. يك خانواده در بغداد به عنوان سيدالاشراف شناخته شده و بزرگ‌آنها را نقيب‌الاشراف گويند. اينها خود را اولاد غوث مي‌دانند. اگر چه به واقع، غوث سيد نبوده است اما تاريخ پس از خود را به عنوان «سيد حسني» نامگذاري كرده است. موقوفات بارگاه غوث در بغداد، فراتر از حد تصور و موجودي دارايي ناشي از نذر بارگاه نيز بسيار زياد است. در ميان نقيبان اين چرخه «سيدعبدالرحمان» و «سيد­محمود» و «سيداحمد»، از همه پرآوازه ترند.

زماني كه من نوكر نقيب بودم «سيدعاصم» عنوان پرده‌دار بارگاه خدمت مي­كرد. مردي بسيار خوش­پوش و خوش سيما بود. مي‌گفتند اهل نماز خواندن نيست اما روزهاي آدينه به نماز جمعه مي‌رود و پس از آن، هشت نه آخوند كله گنده براي نهار دعوت مي‌كند. شايعه بود كه مشروب خواري هم مي‌كند و هزاران شايعه ديگر . . . اما من هيچكدام از اينها را به چشم خود نديدم. تنها چيزي كه مي‌ديدم دختران و پسرانش بودند كه بدون سرپوش و حجاب، هميشه نيمه لخت در خانه آمد و رفت مي كردند و رفتارهاي بسيار بي‌شرمانه داشتند. يكبار در كنار ميز نهارخوري خوابيده بودم كه ديدم دو تا از پسرانش دارند به هم ور مي روند. ناگهان يكي از آنها گفت: «شايد بيدار شد جاي ديگري برويم بهتر است. ...»

خدمتكاري به نام «سيدعلي» داشتند كه چهل سالي از عمرش مي‌گذشت. پارچه‌ي مرقد غوث كه از ماهوت زربفت هندوستان بود، هر سال عوض مي‌شد و روكش كهنه به «سيدعلي» سپرده مي‌شد تا آن پارچه را قطعه قطعه و جهت تبرك به حاجيان و زوار بفروشد.

همسري داشت كه نسبت به «سيدعلي» بددلي مي‌كرد. آن سال‌، شباك گم شده بود. يك روز همسرش خدمتكار زني را به خانه فراخواند و كاري به او سپرده او نيز به خانه‌ رفته و پس از تميزكاري پارچه‌ي شباك را به عنوان كهنه با خود برده از آن پيراهني براي خود دوخته بود. اين زن «نوريه» نام داشت و خوشنام هم نبود. ماجراي شباك و لباس «نوريه» چنان قشقرقي در خانواده­ي «سيدعلي» راه انداخت كه نگو و نپرس.

«سيدعلي» به مرض سل درگذشت. در اتاق بارگاه به خاك سپرده شد و عَلَمي هم روي گورش آويزان شد بطوريكه هر زايري كه براي زيارت غوث مي‌آمد مرقد «سيدعلي» را هم زيارت مي‌كرد.

من خود «سيدعاصم» ميليونر را مي ديدم كه به سربازان هندي لشكر انگليس كمك مالي مي‌كرد و به هر سرباز حداقل چهار فلس مي‌بخشيد.

در مكريان شينده بودم گر گوشت از كنار سايه‌ي غوث عبور كند آتش بر او كارگر نخواهد افتاد، به همين خاطر مردگان را پيش از دفن، از كنار مرقد غوث عبور مي دادند تا از آتش جهنم مصون بمانند. يكبار به همراه «ترجاني­زاده»، براي ديدن «حاجي­عبدالله توكمه‌چي» كه از حج بازگشته بود به خانه‌اش رفتيم. گفت: «در بغداد من و حاجي فلان و فلان به مغازه‌اي رفتيم و چراغ مخصوص ذوب طلا خريديم وقتي به مهاباد بازگشتيم چراغ من كار نمي‌كرد. فكر كردم چراغ دوستان نيز همين گونه است اما به خلاف چراغ آنها بسيار خوب كار مي‌كرد. يادم آمد وقتي براي زيارت بارگاه غوث مي‌رفتيم چراغ را همراه خود برده بودم». در مورد صحت يا سقم اين موضوع يك روز ا زچاوش شيخ دربارگاه پرسيدم. پاسخ داد:

-   آخر فلان­فلان شده روزي سه كيلو گوشت خريده و در كنار سايه‌ي بارگاه پخته و شوربا درست مي‌كني. اين ديگر چه حرفي است؟

ديگر جرأت نكردم در باره‌ي چراغ «حاجي عبدالله» سئوال كنم.

به ياد مي‌آورم كه فرزند يكي از خليف‌ها مرده بود. پس از بازگشت از يك سفر دو روزه گفت:

«نزد نقيب بغداد رفتم. مرا به مقام خلافت منصوب كرد. ماه رمضان رفت و عيد فطر شد». مام حسين باعصبانيت نزد من آمد و گفت:

-   آن مردي­كه­ي ثروتمند را كه مي‌داني؟ گفتم: «اين پسر دو ماه نزد ما بوده است. تو حقوقي به او نمي‌دهي؟» خورده ديناري داد كه به عنوان عيدي بدهم و گفته است حقوق بي‌حقوق! همين كه غذا مي‌خورد كفايت مي كند. پول را برداشتم و گفتم:

-         مام حسين من به قرص ناني راضي هستم.

-          نه نگران نباش كاري برايت پيدا مي‌كنم. نبايد براي آن مردكه كار كني.

آن دوران كه در بارگاه خدمتكاري مي كردم يك نفر آمد و گفت: «حزني مكرياني» شنيده است تو اينجا هستي. شايع بود كه حزني جاسوس انگليس‌هاست. نعوذبالله. مام حسين حضور مرا انكار مي‌كرد. عصر يكي از روزها سيدي ريش سفيد، با لاغراندام و ميانه‌بالا به بارگاه آمد و بناي گفتگو با مام حسين را گذارد. مام حسين لحظاتي بعد آمد و گفت: «او سيد حزني است و مي‌خواهد تو را ببيند». چاره نبود. به «دكتر جعفر محمد كريم» تلفن كردم كه او را مي‌شناختم و انساني بسيار آگاه بود. گفت: «سيد حزني انساني والاست و ديدن او ضرر ندارد». با حزني آشنا شدم. هنوز هم فراموش نمي‌كنم وقتي براي اولين بار مرا ديد اشك شوق از چشمانش سرازير شد. آدرس روزنامه‌ي« ده‌نگي گيتي‌تازه» (صداي دنياي نو) را به من داد كه خود سردبير بود و همكاري به نام «محمد علي بيگ» داشت كه اهل «سليمانيه» و سرهنگ بازنشسته بود. گاه­گاهي از «مام حسين» اجازه گرفته و نزد آنها مي رفتم. آن پيرمرد محترم هر بار با ديدن من از جا برمي خاست و مي‌گفت: «تو يادگار جمهوري كردستان هستي».

حزني در روستاي نيكچه، نزديك «بوغده‌كندي» از توابع بوكان به دنيا آمده است. روستاي «نيكچه» اكنون وجود ندارد و در زمان من، آثار آن هنوز هم به صورت ويرانه‌اي وجود داشت. پدرش «سيد لطيف» از سادات، «بوغده‌كندي» بود كه در سالهاي اول تولد حزني مرده و مادرش «خات سلما» با مرد ديگري از خاندان «ورمزيار» ازدواج كرده بود كه «گيومكرياني» با واسطه­ي آن، نسبت خانوادگي با او دارد. حزني از دوران كودكي آواره‌ي اين شهر و آن ديار بوده است. در استانبول حرفه‌ي مهرسازي آموخته و با آن تأمين معاش كرده است. سپس كردستان را گشته و سر از تركيه و ارمنستان و عراق درآورده و با كردهاي آن ديار آشنا شده است. بعدها چاپخانه‌اي تأسيس و با درست كردن كليشه از چوب، براي نخستين بار در كردستان (عراق )، به زبان كردي، نوشته­هاي چاپي منتشر كرده است.

در دوران رياست ستاد «فايق كاكه‌مين»، از عراق اخراج شده و به حلب رفته است. در آنجا هم چاپخانه‌ي كوچكي تأسيس و فعاليت كردي را آغاز نموده اما در حلب نيز با بي‌مهري دوستان و دشمنان مواجه شده است.

در آغاز جنگ آلمان و فرانسه در سوريه، با انتشار مجله‌ي «روناهي» به زبان كردي، بسياري را با خود همراه نموده است.سپس انگليس‌ها از او خواسته اند به بغداد آمده و مجله‌ي «ده‌نگي گيتي نوي» را به زبان كردي چاپ و خود مديريت آن را بر عهده گيرد. حزني در روابط فرهنگي ايران وعراق، به عنوان «علاقات عامه»، دست به كار شده و در مجله‌ي «ده‌نگي­گيتي‌ نوي» اقدام به چاپ اشعار شاعران كرد، فولكلور و داستان به زبان كردي نموده است.

«حزني» براي ملت كرد سوخته بود. دين و ايمان و زندگي او كردستان و آزادي ملت كرد بود. از اعراب متنفر بود و مانند بسياري از كردها تصور مي‌كرد همه‌ي فتنه‌ها زير سر انگليس است.

گاهي به شوخي مي‌گفت: «حتي استالين هم دست نشانده‌ي انگليسي‌هاست».

يكبار هم گفتم: «تو سيد هستي ريشه‌ي عربي داري».

با خنده گفت: «شينده بودم آلمان‌ها با آزمايش خون، نژاد شخص را تشخيص مي‌دهند. خون خود را به آلمان فرستادم. پاسخ دادند خون آريايي است. خدا را شكر «سيد ميّد» نيستم».

يكبار گفت: «تو حماقت مرا ببين. در گشت و گذارم به كردستان و در تركيه شبي در يك روستاي حنفي مذهب‌، از بزرگي امام شافعي گفتم. آنقدر كتك خوردم كه تا دو روز بيهوش بودم. به خودم گفتم: «سخن از امام شافعي و امام حنفي و اين و آن چه دخلي به كرد دارد؟»

بسيار خوش زبان و بسي دانا و فهيم بود هيچگاه از سخنانش سير نمي شدم. يك روز گفت: «بدبختانه چون ملت كرد هميشه زير سلطه بوده‌اند شاعر و نويسنده‌ي شوخ طبع و طنز پرداز نداشته­ايم. در حالي كه طنز در ادبيات بسيار مهم است.

من از «ملا حسن دزلي»،‌ براي او گفتم كه مردي بسيار شوخ بود اما از گرسنگي مرد. ا زمن خواست نمونه‌اي از اشعار او را برايش بخوانم. من هم شعري برايش خواندم كه از مريوان براي يكي از دوستانش به نام «حه‌مه‌مين هه‌مه‌وه‌ندي» در مهاباد فرستاده بود. من عادت دارم هنگام خواندن شعر، چشم هايم را مي‌بندم. هنگامي كه در پايان يك بيت، چشم باز كردم ديدم حزني ريش سفيد، مي‌رقصد. گفت: «كسي را به دنبال اشعار و مطالبش مي‌فرستم و همه‌ي آنها را در مجله‌ چاپ مي‌كنم». اما متأسفانه مرگ امانش نداد. اين را هم بگويم كه با پايان جنگ، مجله هم بسته شد كه در چهار صفحه با موضوع ادبيات كردي چاپ و منتشر مي‌شد.

ابيات «حزني» را كه ياد مي‌آورم، مي‌خوانم:

اي عازم ساوجبلاغ عرض سلام اين حزين

بخوان كسي را نام او اندر دهانم انگبين

چابك هموندي كه او در وقت غارت­ بارها

بركنده بزها پوست را، درويش‌ها را پوستين

نام كوچك او محمدامين بود

اول محمد آمده آخر نقيض الامين

باري اگر مرسوله اي ننوشت سوي اين طرف

منعش نباشد زآن مكان گر غافلست از ما چنين

شهر سيه چشمان وي همچون غزالان ختن

تعطير ناف دلبرش چون نافه ي آهوي چين

پيكان مژگان سيه بر سينه هركس زنند

قواره‌اش بالا رود تا آسمان هفتمين

به‌رخول دوشحمه تاقانه في بلده

قتاله بالغمزه با آن دو چشم نرگس

آتش به جانها افكند وقتي كه چون كبك دري

آيند بيرن از حمام با آن حدود آتشين

پيشمينه پوش اطلسي زنكاريان قاوسي

جنبيدن دسمالشان كه بر سياروگه يمين

لوعانق الانسان با لبنت التحامون قربكم

صادر شود بي اختيار از وي رياح فاوسين

ده درويش‌هاي كولكين ريش نيروي و زورناكه‌پو

سه‌رچوله‌كه‌ي گون كووله‌كه مانند جاسوس بطين

ببينند چون آن لعبتان چون ديوشان در بركشند

با بوله‌ بول و فيشه فيش با لرخه لرخ و ئاخنين

شايد چند بيتي رادر ميان فراموش كرده باشم

عشق به «مكريان» و «مهاباد» تمام وجودش را لبريز مي‌كرد. يك روز كه با من بسيار گرم گرفته و از مهاباد مي­گفت، محمد علي همكار او پرسيد:

-         ماموستا مثل اينكه مردم مهاباد را خيلي خوش داري؟

گفت: «بله،‌ سگ مهاباد را از «كاك احمد شيخ» بيشتر دوست دارم».

يكبار گفتم: «كاك حزني چون باانگليسي ها همكاري كرده‌اي‌، همه تو را جاسوس انگليس و انساني خطرناك مي‌دانند. خودم هنگامي كه هنوز تو را نديده بودم فكر مي‌كردم به محض ديدن، مرا مي خوري».

-   خدا مي‌داند! اما هنگامي كه از عراق خارج مي­شدم نزد «علي كمال» رفتم كه آدم بانفوذي بود. در گرماي چهل و هشت درجه ي تابستان زنگ خانه‌اش را زدم:

-          ماموستا خبري است؟

-          از عراق اخراجم مي‌كند.

-          صبر كن الان مي‌آيم.

كمي جلو در ايستادم. در را باز كرد و هر چه را به عنوان هديه نوشته و برايش فرستاده بودم در مقابلم ريخت و در را بست. كسان ديگري هم چون او تصور مي‌كردند من به عنوان جاسوس انگليس به بغداد آمده‌ام. اما در كمال بي‌شرمي اكنون همه‌ي آنها به دوستي من افتخار مي‌كنند. بدنامي من هم نزد جوانان به اين خاطر بود كه مي­گفتم: «روس و استالين را بت خود كرده‌ايد اما آنها حاضر نيستند حتي تُف روي صورت شما بيندازند». اجازه بده در خدمت آزادي كرد و كردستان باشيم و در راه آزادي ملت كرد، حتي با شيطان هم، هم پيمان شويم. تنها آزادي كرد و بس . . . .

از رفتار هاي سياسي «شيخ محمود» بسيار گله‌مندبود. گفت: «انگليسي‌ها او را فرمانرواي كردستان كردند اما تعصب ديني او را واداشت به انگليس پشت كند و به نفع ترك ها با آنها وارد جنگ شود.

در غير اين صورت همانطور كه فيصل با انگليس همراه شد و مزد ذكاوت خود را با تأسيس دولت عراق گرفت، شيخ محمود هم مي توانست به ياري آنها يك دولت كُرد تشكيل دهد».

مي‌گفت: «هنگامي كه خبر سقوط جمهوري كردستان را شنيدم سخت از سفير انگليس‌ گلايه كردم. در پاسخ گفت: «حزني! دوستان ايراني با ما از در صداقت درآمدند و دوستان كُرد دروغ گفتند. ...»

 روزي «محمود احمد» گفت: مي‌خواهند بازداشتم كنند تو دوست نزديك حزني هستي. اگر مي‌تواني سفارشم كن. «محمود احمد» هم مانند بسياري خيلي از كُردهاي ديگر، يك سبيل استانبولي براي خود به هم آورده و كراوات سرخي به يقه زده بود.حزني بسيار به ما خوش­آمد گفت:

-   هر كاري از دستم بر بيايد كوتاهي نخواهم كرد. اما «كاك محمود» تو مي‌داني عرب عقلشان به چشمشان است و مخ ندارند. اگر ممكن است سبيل‌هايت را كمي كوتاه كن تا نزد آقايان برويم. محمود عصباني شد:

-   جناب شما نمي‌دانيد كمونيست چيست؟ من به كمونيست بودن خود افتخار مي‌كنم. حزني به آرامي گفت:

-          قبول! اما مي‌تواني به زباني ساده براي من توضيح دهي كمونيست چيست؟

-          تو مي‌داني در روسيه همه نان مي خورند و كار مي كنند.

-          كاك محمود جان! در زندان بغداد هم همه نان مي خورند و كار مي‌كنند.

مشكل محمود را حل و او را سپاسگزار خود كرد. يكبار سخن از بداخلاقي برخي نجيب زادگان كرد بود. حزني گفت: «من در مجله كار مي‌كردم و هرگز به سفارت بريتانيا نرفته بودم». يك روز از سفارتخانه تلفني شد و گفتند: سفير مي‌خواهد تو را ببيند. سفير مرا به گوشه اي برد و گفت : يكي از كردها‌ي مهم و با نفوذ روسيه به اينجا آمده است تو با او صحبت كن.

قرار ملاقات گذاشته شد و يك روز او را ديدم:

-         وقت بخير

-    ماموستا حزني مرا نمي‌شناسي؟ من عمرآقا هستم، نوكر حاجي سيدعبدالله. چه چاي‌ها برايت ريخته‌ام؟

-          تو كجا و اينجا كجا؟

-    بدبختي! «سيد پوشوي سيد طاها» فريبم داد و گفت: بيا تا ترا تبعه‌ي روسيه كنم و به سفارت بريتانيا ببرم. پول خوبي خواهي گرفت. اينجا مثل زندان است بلكه ترتيبي دهي تا خلاص شوم. سفير بيرون از اتاق قدم مي‌زد و منظر خبر خوش بود. ماجرا را برايش تعريف كردم. ا زخنده روده بر شده بود:

-          «پوشو» چندين بار كلاه بر سرم گذاشته است و اينبار هم . . . .

-          «پولي به عموآقا دادم و او را روانه‌ي مرز ايران كردم».

حزني تعريف مي‌كرد : «در ارييل به ديدن حاكم انگليس رفته بودم. چشمم به آخوند خوش قد و بالا افتاد كه در مقابل درگاه ورودي كز كرده بود. گفت:

-   سيد ترا به خدا بلكه كاري برايم انجام دهي تا حاكم را ببينم. چند روز است كه راهم نمي‌دهد.

حاكم در جواب گفت:

-   آن مرد «ملا خليل كورومه‌ر»، است. مأموريتي را كه به وي سپرده بوديم به درستي انجام نداده‌ و اكنون پول مي‌خواهد. بگو اگر بيرون نرود توسط پليس‌ عراق بازداشت خواهد شد.

-   آن وقت فهميديم اين مرد مقدس كه منگور‌هاي بسياري را به كشتن را داد، توسط چه كسي مأمور شده و «رسول ناجي»، كه او را در مهاباد بازداشت و به اتهام جاسوسي براي انگليسي‌ها تحويل روس‌ها داديم مزدبگير كه بوده است.

«توفيق وهبي» وزير راه و ترابري كه از اديبان به نام بود، يك روز شعر «ليفه شره» ( پتو كهنه)‌ي مرا براي حزني مي‌خواند و مي‌گويد:

-         شعر به اين خوبي و با كيفيت كم ديده‌ام. اي كاش سراينده‌ي آن را مي‌ديدم.

حزني مي گويد:

-   در بغداد است و بيكار و پاپتي و لخت و گرسنه زندگي مي­كند. كاري براي او دست و پا كني.

-         متأسفم حزني! بگو خودش را پنهان كند وگرنه توسط پليس بازداشت خواهد شد.

حزني امتياز مجله‌ي «زاري كرمانجي»، (لهجه‌ي كرمانجي) را كه قبلاً توقيف شده بود، دوباره آزاد كرد و قول داد اداره امور مجله را به من بسپارد. صبح يكي از روزها دوستي آمد و گفت: «حزني به طور ناگهاني فوت كرده است. بايد به گورستان برويم». منظره‌اي سخت تأسف‌آور بود. جنازه‌اش را روي زمين گذاشته بودند تا قبرش كنده شود. جداي از من آن دوست كه خبر مرگش را آورده بود، كس ديگري نبود. به قدرداني كردها مي‌انديشيدم. گريه امانم نمي‌داد. شايد تنها كسي كه براي «حزني» گريست من بودم.

«حزني» كه همگان تصور مي‌كردند جاسوس و همه كاره‌ي انگليس است در منتهاي تنگدستي مرد. جداي از كتابخانه، تمام موجودي منزل وي، دو گليم كهنه و چند نيمكت چوبي بود. فرزندي نداشت. همسرش كرد (تركيه) بود. «گيو» كتابهايش رابا خود برد. همسرش در همان خانه ماند و براي گذران زندگي، خدمتكار خانه‌ي مردم شد.

هنگام جنگ، انگليسي‌ها راديو بخش كردي خود را در «تل‌آويو» افتتاح و اقدام به پخش برنامه مي‌كردند. «ماموستا گوران»، «رفيق چالاك» و شخصي به نام «شيخ حسن»، روزانه دو ساعت برنامه‌ي كردي آماده و پخش مي‌كردند. خاطرم هست كه نخستين بار برنامه را در «گرديگلان» شنيدم. «رفيق چالاك» مطالبي در مورد سيه روزي كرد خواند. پا به پاي سخنان او گريستم. راديو هم پس از جنگ بسته شد.

به هر كرد سرشناسي كه مي‌رسيدم تقاضاي كار مي‌كردم. «دكتر جعفر» بسيار كوشيد فراش مدرسه‌ي فيلي شوم اما نشد. «ماموستا قادر قزاز» كه مردي بانفوذ بود و مرا هم خوب مي‌شناخت نزد من آمد و گفت به سفارش حزب پارتي، شغلي در يك رستوارن با ماهي چهار دينار و غذا و جاي خواب برايم دست و پا كرده‌اند. خداياشكر . رستوراني بسيار بزرگ به نام رستوران خيام بود كه دو كُرد به نام هاي «احمد خواجه» و «زشدي بيگ» در كنار با يك عرب ديگر اداره مي كردند. «احمد خواجه» از ياران شيخ محمود بود كه كتابي هم به نام «چه ديدم؟» نوشته است. «رشدي از كُردهاي «حلب» بود. وظيفه‌ي من برداشتن بشقاب خالي از روي ميز مشتريان و تميز كاري ميز و نظافت رستوران و در مواردي كمك به كار ظرفشويي بود. عصرها قبل از غروب آفتاب بايد بيست و دو ميز و هشتاد و هشت صندلي آهني به پشت بام مي‌بردم و ساعت يك بامداد آنها را پايين مي‌آوردم. ساعت دو بعد از نصف شب مي‌خوابيدم و ساعت پنج دوباره روز از نو روزي از نو. ساعت دوازده و نيم بعداز ظهر به مدت يكساعت و نيم استراحت مي‌كرديم. همكاران ديگري هم داشتيم كه يكي از آنها پسري مهابادي به نام «محمد رشادي» بود او اكنون يك طلا فروش ثروتمند است. ساير همكارانم پسراني اهل سليمانيه بودند كه كباب و شربت و مويز درست مي‌كردند. عرق هم در رستوارن فروخته مي‌شد.

روزانه مجموعاً بيست ساعت كار مي‌كردم و فرصت سرخاراندن هم نداشتم. ناهار و شام  از پس‌مانده‌ي مشتريان مي­خورديم بود و براي صبحانه، يك تكه نان فانتزي مي­گرفتيم كه با چاي­شيرين مي‌خورديم. يكبار هوس كردم و چند ساقه­ي كرفس در نان پيچيدم. آن روزگاران هر دست كرفس را يك فلس مي‌فروختند. هنگامي كه صاحب رستوارن متوجه گناه نابخشودني من شد، چنان فضيحتي بر سرم آورد كه هيچگاه فراموش نخواهم كرد. تمام دارايي و لباس من، يك شلوار كهنه‌ي پينه كرده و يك پيراهن پاره‌ي بي‌آستين بود. كفشم هم نداشتم. در گرماي وحشتناك بغداد، تمام تنم خيس مي‌شد. حتي اجازه نمي‌دادند بعدازظهر‌ها زير دوش توالت، آبي به تن بزنيم يا اندكي در سايه بياساييم. اوايل خيلي از شاگرد گارسوني سر شكسته مي‌شدم. هميشه با شرم، بشقاب را از روي ميز مشتري برمي‌داشتم. دلم به حال خودم مي‌سوخت. بيتي از «مصطفي بيگ كرد»، را به خاطر مي‌آوردم :

سه با ياراني مه‌جليس گه‌رده‌پرسن حالي زارم ليت

بلي كيشايه مه‌يخانه‌ دوچاري بيچوه عه‌يياريك

«بيچوه عه‌يياري» مورد نظر شاعر، خوانزاده‌ي جوان و «بيچوه‌عه‌ييار»ي من، كردستان و چندين ميليون كرد سيه‌روز بودند. اگر به خاطر ملتم به گوشه‌ي ميخانه هم پناه مي‌بردم و از آن هم بيچاره‌تر مي‌شدم با زهم افتخار مي‌كردم. اين بيت شعر، بزرگترين انگيزه‌ي من براي ادامه‌ي كار در رستوران و تن دادن به اين كار پست اما شرافتمندانه بود.

يك روز مرا به انبار فرستاد تا دو قالب يخ براي رستوران بياورم. كفش به پا نداشتم. چون گرماي آسفالت خيلي آزارم مي­داد به دو رفتم تا پايم كمتر با آسفالت برخورد پيدا كند. خيلي زود برگشتم. صاحب رستوران گفت: «آفرين خيلي زود برگشتي. اين بار ترا براي خريد مي‌فرستم».

يك شب در رستوران مراسم عروسي بود. احمد خواجه گفت: سواد داري؟

-         بله

-          پاي صندوق بنشين و تعداد غذاها را يادداشت كن.

صاحب عروسي هم تعداد غذاها را يادداشت مي كرد. حساب صاحب عروسي ا زمن بيشتر درآمد. احمد خواجه مي‌گفت حساب او درست است و من اشتباه كرده­ام. عاقبت از آشپزخانه سئوال شد و حساب او با من جور درآمد. صاحب عروسي نيم دينار انعام به من داد و احمد خواجه هم نيم دينار از من گرفت.

بهاي هر نسخه روزنامه‌ ده فلس بود در نتيجه نمي­توانستم روزنامه بخرم. گاهي مشتري‌ها فراموش مي كردند روزنامه‌ها را از روي ميز بردارند. فوراً آن را برداشته و به وقت، مطالعه مي­كردم.

يكبار چند پليس با تعداي كتاب به رستوارن آمدند و صاحب رستوران را وادار كردند يك جلد از كتاب‌هارا بخرد. او هم از روي ناچاري يكي از كتاب‌ها را يك دينار خريد و پس از رفتن پليس‌ها ضمن نثار كردن هزار فحش و ناسزا، كتاب رادور انداخت. كتاب را نزد خودم نگاه داشتم. كتابي بود كه به زبان عربي بغداد نوشته شده بود. بسياري واژگان عربي بغداد را با مطالعه‌ي اين كتاب ياد گرفتم. بيش از بيست بار كتاب را خواندم.

يك روز مردي خوش سر و سيما به رستوران آمد. پس از آنكه براي جمع كردن بشقاب خالي غذا كنار ميزش رفتم آرام پرسيد: «تو هه‌ژاري؟»

-         بله

-    من «امين رواندزي» افسر مشهور هستم. مي‌خواستم كار سركارگري برايت پيشنهاد كنم. اما بهتر است به ايران بازگردي چون فرمان عفو عمومي صادر شده است.

-    قربان زحمت نكشيد نه به ايران برمي‌گردم و نه سركارگري خواهم كرد. اينجا غذا هست، سايه هست، خواب و استراحت هم كه هست، سپاسگزارم.

روزنامه نوشته بود: «مصطفي خوشناو»، «محمد محمود مقدسي»، «خيرالله» و «عزت عبدالعزيز» كه افسر ارتش عراق بودند و به ملا مصطفي پيوسته بودند به اعدام محكوم شده‌اند. رستوران كاملاً شلوغ شده بود. كردهاي بغداد و سليمانيه براي نجات آنها تلاش مي‌كردند و جلسه تشكيل مي‌دادند. گاهي گوش مي‌ايستاديم ببينم چه خبر است اما سرانجام اعدام و جنازه­هايشان به محل تولدشان انتقال داده شد. من هم جز آنكه در گوشه‌اي نشسته و چند قطره اشك بريزم كار ديگري نمي‌توانستم انجام دهم.

نوشته شده توسط هه ژار/ترجمه ی بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چیشتی مجیور جمعه دهم اسفند 1386 20:2

چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)

ترجمه: بهزاد خوشحالی(7)

 

گاهي مؤظف مي‌شديم غذاي سفارشي از رستوران به بيرون ببريم. يكبار براي يك شيخ عرب به نام «عبدالله ياسين»، كباب بردم. وي از شيوخ منطقه‌ي «كوت» و «عماره» بود. از كباب سليمانيه خوشش آمده بود. براي فردا ناهار، سفارش كباب داد. هنوز كباب را روي ميز نگذاشته بودم كه سرم گيج رفت و ظرف شكست و كباب روي زمين افتاد. خيلي ترسيده بودم. گفت: «نگران نباش». به رستوران تلفن كرد و گفت: «ظرف كباب از دستم افتاده و شكسته است». دو دينار براي رستوران غرامت فرستاد و نيم دينار هم به خودم بخشيد. سپس گفت: «اگر خدمتكار من شوي و بتواني در «حرا» زندگي كني برايت زن مي­گرفتيم و مسكن هم تأمين مي­كنم. ماهانه ده دينار هم حقوق برايت خواهم بريد.

-   با كمال ميل مي‌پذيرم، دستت را هم مي‌بوسم. زن هم نمي‌خواهم. خدا بزرگي دهد.

-          فردا صبح ساعت شش به هتل بيا.

از خوشحالي نتوانستم شب را بخوابم. . . . بالاخره شب را به صبح آوردم و كوله پشتي به دست در وروردي هتل شط‌العرب، چشم انتظار نشستم.

پس از نيم ساعت انتظار و تحمل سرما، شيخ تشريف آوردند:

-         مي‌تواني كباب بريان درست كني؟

-          متأسفانه هنوز نه. اما هر كار ديگري بخواهيد انجام مي دهم.

-          اي بابا فكر مي‌كـردم مي تواني كباب سليمانيه درست كني.

با دلسردي به محل كار خود بازگشتم و نمي‌دانستم چه بهانه‌اي براي دير آمدنم جور كنم؟

منزل «مام حسين» از رستوران يك ربع راه بود. بعدازظهر‌ها ناگزير آنجا رفته و دوشي مي‌گرفتم و اگر فرصتي بود استراحتي هم مي كردم. يك رو زدر مسير به يك مغازه‌ي كتاب­فروشي رسيدم كه موضوع تمام كتاب‌هاي آن مسيحيت بود. بر تابلويي هم روي پنجره نوشته بود: روزنامه خواندن رايگان ، خوب شد. پيرمردي هشتاد نود ساله با بيني كوتاه و گوشهايي پهن روي يك صندلي نشسته بود. جاي مطالعه‌ي روزنامه را نشانم داد. دو جوان عرب هم آنجا بودند. يكي از روزنامه‌ها را گرفتم و با ولع شروع به خواندن كردم. روي چند تابلو در قسمت‌هاي  مختلف مغازه نوشته شده بود:

«اگر بحث ديني مي‌كنيد هرگز عصباني نشويد. با زبان خوش يكديگر را متوجه كنيد».

مرد پس از خوشامدگويي گفت: «از لهجه ات پيداست عرب نيستي».

-         كرد هستم

به زبان كردي گفت: «بسيار عالي! من سي‌سال در مهاباد و ده سال در تبريز زندگي كرده و براي مسيحيت تبليغ كرده‌ام. اكنون هم در حال ترجمه‌ي كتابي هستم كه به فارسي منتشر كرده‌ام و مي خواهم ترجمه‌ي عربي آن را هم آماده كنم. فارسي هم كه بلدي؟

-         بله كم و بيش

-          اجازه بده قسمتي از كتاب را برايت بخوانم

-          آخر من آمده بودم روزنامه بخوانم.

-          نه حتماً بايد گوش بدهي. كتاب خوبي است.

-          بله بفرماييد

-    يك روز بهاري «كربلائي زين العابدين» و «يوسف هاواكيان» براي گردش به «شاگولي» رفته بودند. «يوسف» در گوشه‌اي نشسته و «كربلايي» نماز مي‌خواند. هنگام خوردن ناهار، يوسف پرسيد:

-          چندسال است نماز مي‌خواني؟

-          چهل و پنج سال

-          چند ركعت نماز خوانده‌اي؟

-          نمي‌دانم.

من حساب كرده­ام مي‌شود اينقدر هزار ركعت. تمام مسلمانان دنيا، در هر ركعت از خدا مي­خواهند به راه راست هدايتشان كند. پس چراخداوند دعايشان را اجابت نمي‌كند؟

-   بس است متوجه شدم. فاتحه فرمايش خداست و به بندگان خود فرمان داده است آن را بخوانند. مانند سربازان كه در شامگاه، «زنده باد شاه! زنده باد ميهن» سر مي­دهند. اين فرمان استدعا نيست. شايد فكر كني قرآن كلام خدا نيست؟

-   چنين چيزي نگو. قرآن كتابي مقدس است. در بخش‌هاي زيادي از آن، سخن از مسيح به ميان آمده است.

-          به به ! فكر مي‌كني آيه‌اي در مورد پيغمبرندارد؟

-          بله آنها كه «قل» دارند يعني «بگو» به بي‌شك فرموده‌ي خداوند است.

-    يعني در قرآن به جز قل كه فرموده‌ي خداوند است، بقيه‌ي آنها مثلاً هر كس غير از اسلام دين ديگري اختيار كند از او پذيرفته نيست، سخن خداوند نيست.

-          من چيزي نمي‌گويم. . . .

-    راحت باش! شرم و تقيه نمي‌خواهد. بيا هر دو بپذيريم كه «محمد» به نام خداوند، آياتي را وارد قرآن كرده و نعوذبالله تحريفي صورت گرفته است. پس كسي كه دزد و بهتان چي باشد نبايد مقام نبوت را شايسته‌ي او دانست. حالا بيا و به من ثابت كن مريم از نفس خداوند تعالي آبستن شده و كسي با مريم مقدس همبستر نشده است؟

-          پسر تو چه مي‌گويي؟ قرآن به صراحت اشاره كرده است

-          پيش از اين فرض كرديم قرآن تحريف شده و پيغمبر، به خداوند دروغ بسته است.

تلاش كنيد متن قرآن بيشتر چاپ شود و در دسترس قرار گيرد تا همه بدانند مسيح حرامزاده نيست. چاره‌اي جز اين نداريد.

-         نام تو چيست؟

-          عزيز

-         عزيز پا شو برو. يكبار ديگر هم به اين مغازه‌ نيايي. گفته باشم؟

دست از پا درازتر از مغازه بيرون آمدم و فرصت روزنامه خواندن رايگان هم از دست رفت. ياد «حزني» افتاده بودم كه بر سر شافعي، چه كتك­ها از حنفي مذهب‌ها نخورده بود. دو ماه در بدترين شرايط كار مي كردم. ماه اول گفتند: «حقوقت را ماه بعد مي‌دهيم». ماه دوم گفتند: «نداريم و نمي‌دهيم». به «محمد رشادي» هم هشت دينار بابت دو ماه كار داده نشد. گفت: «بيا شكايت كنيم» گفتم: «من شكايت نمي‌كنم». او رفت. دو پليس و يك درجه دار با خود آورد. گفتند: «حق اين مرد را چرا نمي­دهيد؟» صاحب رستوارن گفت: «حالا بفرماييد استراحت كنيد؟ يك بطري عرق و چند سيخ كباب به آنها خوراند. سپس به جان «محمد» افتادند:

- نامرد لات! اين مردان نجيب، حقي از كسي ضايع نمي‌كنند.

من تنها كاري كه توانستم انجام دهم جمع كردن حصير و پتوها و رفتن به منزل «مام­حسين» بود. در رستوران براي كارگران نامه مي‌نوشتم و آنها هم تيغ ريش‌تراشي و صابون در عوض مي‌دادند. يك روز يكي از كارگران كه چند بار برايش نامه نوشته بودم گفت:

-         بيا به حساب من پيش يك فاحشه برو

-          چقدر هزينه برمي‌دارد؟

-          نيم دينار

-          ربع دينار بده و نمي‌روم.

-          اگر نروي يك فلس هم نمي‌دهم

خيلي عجيب بود: چرا براي خلاف، اينچنين سخاوت به خرج مي‌دهند اما براي دادن حق خودت، اينچنين امساك مي‌كنند. كسان بسيار ديگري را نيز اينگونه ديدم. نمي‌دانم چه رازي است؟

شروع به عملگي كردم اما از نوع لوكس. جلوي هتل بزرگ مي‌ايستادم. گارسون‌ها مي‌آمدند و چمدان ميهمانان را براي باز كردن به من مي‌سپردند. هر كس به فراخور حال، انعام مي‌داد. شبها هم در ايوان نقيب مي‌خوابيدم. «سيد عاصم» مُرد و پسر عموي او را كه «سيد ابراهيم» نام داشت به منصب «نقيب غوث» گماردند. به سفارش «مام حسين»، با دست مزد ماهيانه چهار دينار به اضافه‌ي غذا و محل خواب، نوكر نقيب تازه شدم. ديگر جارو نمي‌كشيدم و تميز كاري نمي‌كردم.

«حاج حسين افغاني»، «حاج كرامت پاكستاني» و «احمد هنري» نظافت بارگاه را بر عهده داشتند و من هم ناهار و شام، سيني غذاي «سيدابراهيم» را نزد او مي‌بردم. در ضمن از ماست درست كردن من خيلي خوشش آمد.

«سيد ابراهيم»، پانصد خانه در محله‌ي ارمني‌ها و دويست مغازه‌ي اجاره اي در بغداد داشت. مي‌گفتند پنج ميليون دينار در بانك پس‌انداز دارد اما باز هم چشمش به دنبال يك فلس  و دو فلس پول زوار هندي و كرد بود.

آدم عجيب و بسيار خودپسندي بود و جز به حرف‌هاي خود، باور نداشت. يك باغ خرما داشت كه دوازده هزار دينار اجاره داده بود. يكبار بر سر نام يك نوع خرما بامستأجر باغ بگو مگويش شد. عاقبت كار به فرياد كشيدن رسيد.

-   پدر سگ! من مي‌گويم نام اين خرما «سووره كيويله»است و تو مي‌گويي نخير «قامكي‌بووكه»؟

يك روز ديگر مرا در حال خواندن روزنامه ديد:

-   روزنامه خواندن ممنوع است. مغزت را به هم مي‌ريزد. تو نوكر من هستي و نبايد چنين كار بدي انجام دهي؟

بدبختانه فكر مي‌كرد فارسي را خوب مي‌داند چيزهايي مي‌گفت كه نمي‌دانستم چه زباني است. يك روز با ترس بسيار گفتم: «آقا اين زباني كه شما صحبت مي‌كنيد فارسي نيست من چيزهايي از فارسي بلدم». اينبار عصباني نشد. گفت: «خب يادم بده». به قدري كند ذهن بود كه گاهي تصور مي‌كردم خدا به او مغز نداده است. خلاصه شده بودم آجودان نقيب. بااو به باغ مي‌رفتم. خانه‌اي زيبا در وسط باغ درست كرده بود. يكبار اجاره‌دار باغ به من و راننده‌ي نقيب گفت: دستمالتان را بدهيد تا مقداري خرما درآن بريزم اما مراقب باشيد افندي متوجه نشود. هر چند من اجاره دارم و او قانوناً حقي ندارد اما اگر بفهمد چشمانش از بخل، كور خواهد شد. همسرش مرده بود اما پسري به نام «شمس­الدين» داشت. در كاخي زندگي مي‌كرد و من سفره‌چي او بودم. افندي اهل اطاعت و عبادت بود و نماز و روزه‌اش قضا نمي‌شد. دائماً در حال خواندن دعا بود. زكات پول خرما را نمي­داد اما روزهاي جمعه دويست يك فلسي را در يك كيسه كرده بين فقرا و مستمندان توزيع مي­كرد. فردي به نام «ملاغزالي» نيز همراه او مي‌رفت و او را ياري مي‌كرد.يكي از روزها‌ي آدينه پنجاه فلس به من داد و گفت:

-         اين را ميان فقراي جلوي بارگاه تقسيم كن

من هم به محض خروج از بارگاه، پيرزن نابينايي را در كنار در ديدم و پنجاه فلس را به او بخشيدم و گفتم: «سيد ابراهيم» فرستاده است. باملا پچ‌پچي كرد و پرسيد: «پول را چكار كردي؟»

من هم ملا را نزد پير زن نابينا بردم. پنجاه فلس هنوز در دستانش بود:

-         كسي پنجاه فلس پول به تو بخشيده است؟

-          اين مرد پول را داد و گفت: «سيدابراهيم» فرستاده است.

وقتي افندي متوجه و مطمئن شد كه پول را ندزديده‌ام گفت: «تو